مامان بزرگم داره به من و مامانم غر میزنه که چرا به اون خواستگاره جواب مثبت ندادید.
منم هزار و شونصد تا دلیل آوردم که به هم نمیخوردیم حالا باز دارن با مامانم پچ پچ میکنن وای.
مامانمم بهش گفت این دختره هنوز سر خوراکی با داداشاش دعوا میکنه بعد شما میگی من شوهرش بدم؟
واقعاً قانع کننده بود ولی مگه آدمای بزرگ حق ندارن سر خوراکی باهم دعوا کنن؟
خزعبلات؛
الان پرس و جو کردم و فهمیدم یکی از دوستامه که اوایل مهرماه پارسال سر یه بحثی که با یکی از بچه های اکیپمون داشت خیلی یهویی و بی دلیل با هممون قطع ارتباط کرد (کلاً قبلشم همش چس کنش تو برق بود*).
و بعد من که نه سر پیاز بودم نه ته پیاز رفتم ازش عذرخواهی کردم و کلی هم نازشو کشیدم و یه نقاشی کوچولو و گوگولی واسش کشیدم و با یه شکلات گذاشتم رو میزش و زیرش نوشتم دلم واست تنگ شده برگرد دوباره پیش ما بشین و اینا.
اینم برگشت قشنگ شیلنگو گرفت روم و گفت که ازم متنفره(نمیدونم چرا واقعاً اینو گفت چون ما دوتا مشکلی باهم نداشتیم*) و هر چی بد و بیراه از دهنش در اومد هم بارم کرد و بعدم خیلی ببخشید ولی بهم گفت برو دکمه صیکتو بزن:)))))
و همینجوری خیلی مسخره دوستی دوسالهی ما تموم شد و دیگه هم هیچوقت باهامون حرف نزد.
الان یا نفهمیده که این منم یا من اشتباه کردم و این اون نیست.نمیدونم والا
مردم روانین.
انشالله وقتی دارید کتاباتونو جلد میکنید، مو توش بره هوا بره زیرش حبابی بشه. یه سر چسبتون بچسبه به جلد سر دیگش بچسبه رو خودش.
جلد کردنتون که تموم شدو اومدین کتابو ببندید، ببینید جلد رو کوتاه بریدید کتاب بسته نمیشه😂.
من واقعاً نمیخوام برم دانشگاه.
نمیشه جدی این دورانو جهشی بگذرونیم؟
مثلاً یهو بریم ارشدی چیزی بگیریم و بریم پی کارو بارمون؟
مدتیه که پام میره رو خط موزاییکا و هیچ اهمیتی برام نداره، شما که دیگه عددی نیستید.
تازه از خواب عصر بیدار شدم.
مامان داره حیاطو آب و جارو میزنه؛ خاله داره اتاقو تر و تمیز میکنه؛ مامان بزرگ توی حیاط هیزم روشن کرده و چای آتیشی دم کرده و داره هممونو صدا میکنه تا بریم چای بخوریم؛ هوا رو به خنکی میره و باد بین کوها جولان میده؛ دخترکوچولو های فامیل چادر نمازای مادر بزرگو بستن به کمرشون و واسه خودشون لباسای اجق وجق درست کردن و دارن با فیس و افاده شو لباس میرن؛ بابا بزرگ رفته به گوسفندا غذا بده؛ بقیه خاله ها دور هم جمعاً و مشغول صحبت.
نمیدونم شاید زندگیِ واقعی همین باشه. نه اون تصورات کلیشه ایِ ما!
همین نگاه به جزئیاتِ روزمره که شاید ساده به نظر برسه ها ولی دلچسبه.