هیچی پا شدم داداشمو بیدار کردم دوباره خوابیدم که داد زد پاشوووو چقدر میخوابی بیا فلان کارو انجام بدههههه هیچی دیگه باز پا شدم اون کارو هم انجام دادم الان با چشمای پف کرده نشستم رو مبل تا ویندوزم بالا بیاد
خزعبلات؛
دیگه چیزی به اسمِ حالا فردا میام مدرسه بقیشو واست تعریف میکنم وجود نداره:))
یادمه یکی از دوستام صبحا همینکه پامو میذاشتم تو کلاس سریع میومد جلو میگفت عه فلانی اومدی؟ خب بیا برات تعریف کنم که..
و اون میشست روی میز معلمو منم میشستم رو به روش و اونم ریز به ریزِ داستان های خودش و اکسش، پارت436 ام رو برام تعریف میکرد تهشم چارتا فحش آبدار به پسره میدادیم و اونم بهم میگفت حالا بین خودمون بمونه هااا
زنگ بعد میدیدم خودش به تمام بچه های انسانی و تجربی و ریاضی اون قضیه رو گفته و همه میدونن و تنها کسی که خبر نداره مدیرمونه😂😂
تازه صبحا هم که میرفتم تو کلاس همیشه ورودی جانانه داشتم. مثلاً یهو میپریدم وسط کلاس و میگفتم سلامممممم صبحتون بخیررررر و بچه ها هم بهم میگفتن بس کن فلانی چرا همش عین خاله شادونه میای تو کلاس؟ ساعت هفت صبح این همه انرژی رو از کجا میاری؟
حالا قیافه خودشون ساعت هفت صبح شبیه مادر مرده ها بود و داشتن وا میرفتن😂
یهو به قدری ناراحت میشم و پرت میشم تو گودال غم و ناراحتی، انگار من نبودم که همین چندساعت پیش میخندیدم و میو.
انقدر بیکار و علاف بودم که فارغ از نتایج انتخاب رشته و ساعتای برگزاری کلاسای دانشگاه رفتم چند تا کلاس هنری ثبت نام کردم و از فردا هم میرم سرکار🌝