از ارتباط با آدمای جدید خیلی میترسم و هر روز سعی میکنم خودمو یجوری با این ترسم رو به رو کنم مثلاً رفتم تو یه مجموعه ای ثبت نام کردم که نمیدونم چی به چیه و تقریباً هیچ کسو هم نمیشناسم ولی امشب تو جلسه ماهانهشون دعوتم و مجبورم که برم.
الانم عزا گرفتم که چجوری قراره برم جایی که نه کسی منو میشناسه نه من کسیو، البته یکی از دوستام هستا ولی خب.
همیشهی خدا توی هر هوایی، چه زمستون باشه چه تابستون، دست و پاهام جوری سرده انگار دو هفته فیریز بوده.
فکر خودتونو درگیر آدمایی نکنید که نمیدونین کی و کجا ارث باباشونو خوردین که باهاتون بد شدن؛ شما به هیچ وجه مسئول مشکلات روانی بقیه نیستین.
درس و مشقای خودم تموم شده الان باید بشینم درس و مشقای داداشامو انجام بدم خدایا شکرت.
بعد تازه مامانم شبا ساعت ده منو میخوابونه و میگه اگه تو بخوابی بچه ها هم میخوابن بعد من اکثراً زودتر از بچه ها خوابم میبره اوناهم همینکه من خوابم برد میرن دنبال بازیشون🤡
داشتم با داداشم فارسی کلاس اول کار میکردم که یهو یاد معلم کلاس اولم افتادم غمگین شدم:)))
واقعاً نمونه بود و تا بزرگسالی باهاش در ارتباط بودم ولی چند سال پیش کرونا گرفت و فوت شد.
یادم نمیره اون شبی که استوری واتساپشو باز کردم و عکس خودشو با روبان سیاه دیدم چجوری نفسم رفت و تا مدت ها گریه میکردم.
میشه براشون یه فاتحه بخونید؟