وضعیت روحیم یجوریه که دلم میخواد بشینم واسه اون هویج کوچولوهایی که قراره برن تو دستگاه آب هویج گیری هم گریه کنم.
چقدر میتونم سنگدل باشم آخه
اون بچه جون داره اصلا؟آبِ چیشو بگیرم آخه؟😭
از این به بعد اگه مشتری اومد گفت آب هویج بستنی میخوام میگم نداریم.
میخوام جونشونو نجات بدم✨
از دست دادن دوست صمیمی ، پروسه عجیبیه. میشینی و زوال خاطرهها و لحظههای شادی که باهاش داشتی و میتونستی داشته باشی رو تماشا میکنی.
اونجایی فهمیدم دارم از دست میرم که متوجه شدم سه ساعته دارم قاشق بستنی رو فوت میکنم بعد میزارم تو دهنم🤡
واقعاً تمیز کردن میگویِ پلویی یکی از سخت ترین کارها تو آشپزیه.
یه بند انگشت میگو رو باید با ظرافت تمام از پشت برش نازک بدی و اون دل و روده ی کوچولوشو بکشی بیرون و کامل تمیزش کنی واقعا زمان بر و خسته کنندس💆🏻♀
تعداد ادمایی که تو زندگیم برام مهمن و به حرفاشون توجه میکنم نهایتا ۴،۵ نفره، بقیه حرف زدنی نگاشون میکنما ولی تو دلم دارم «عاشق و اسیر و رامت، دیوونه ی هرکلامت…»میخونم.