سیو کردن لباس تابستونیایی که نخریدم به پایان رسید، حالا نوبت لباس پاییزیاست که سیو کنم و نخرمشون.
اینجا دیگه زیاد حوصله فعالیت و حرف زدن ندارم تلگرامو بیشتر دوست دارم شماهم بیاید اونجا✨
اعتراف میکنم نه میدونم تا الان داشتم چه غلطی میکردم. نه میدونم در حال حاضر دارم چیکار میکنم. نه میدونم از این به بعد قراره چه خاکی تو سرم بریزم.
لطفاً در مهمانی های خانوادگی از ظاهر، استایل و یا هر تغییر جدیدی که کردم تعریف نکنید چون خیلی برام عذاب آوره و نمیدونم چه واکنشی نشون بدم و تازه از خجالتم به هزار رنگ مداد رنگی در میام و بعد آب میشم و میرم لای پرزای قالی و اونجا به زندگیم ادامه میدم.
این پسر عموم یجوری یه دفعه ای بزرگ شده که برگام ریخته.
تا دیروز بخدا نصف منم نبود الان یه سر وگردن ازم بلند تره اصلنم مشخص نیس سه سال ازم کوچیک تره.
پناه برخدا پسرا چه کودی استفاده میکنید؟
امشب یه سر رفتیم به اون محلهی قدیمی ای که اولین بار پدر مادرم زندگیشونو شروع کردن و منم تا هفت سالگی اونجا بودم و کلی تجدید خاطره کردیم.
وقتی داشتیم از اون کوچهی باریکی که میرسید به خونمون رد میشدیم رو کردم به بابام و گفتم بابایی، میشه مثل قبلنا تو این کوچه مسابقه بدیم؟
و بعد دوتایی تو تاریکی ها دویدیم و مسابقه دادیم و بابا اجازه داد تا مثل همیشه من برنده بشم:))
ولی من دیگه اون دختر بچهی شیش هفت ساله نبودم که از باختن بترسم و بخاطرش گریه کنم ولی بابا همون بابا بود عین همون قدیما..
از کسایی که بقیه رو ناامید می کنن خوشم نمیاد. نمیدونم درسته یا نه اما به نظرم حتی توی بدترین شرایط هم باید مشغول امید دادن به بقیه باشیم، حتی اگه تهش هیچی نباشه ما برای ادامه دادن نیاز به انگیزه داریم. باید یه نفر باشه با حرفاش، با لبخندش اصلا با نگاهش بهت انرژی بده نه اینکه با یه سری کلمات انرژی رو ازت بگیره. این امیده که آدما رو زنده نگه می داره، اگه کسی از دستش بده از نظر من مرده و اگه کسی اونو از یه نفر بگیره قاتل محسوب می شه.