امشب یه سر رفتیم به اون محلهی قدیمی ای که اولین بار پدر مادرم زندگیشونو شروع کردن و منم تا هفت سالگی اونجا بودم و کلی تجدید خاطره کردیم.
وقتی داشتیم از اون کوچهی باریکی که میرسید به خونمون رد میشدیم رو کردم به بابام و گفتم بابایی، میشه مثل قبلنا تو این کوچه مسابقه بدیم؟
و بعد دوتایی تو تاریکی ها دویدیم و مسابقه دادیم و بابا اجازه داد تا مثل همیشه من برنده بشم:))
ولی من دیگه اون دختر بچهی شیش هفت ساله نبودم که از باختن بترسم و بخاطرش گریه کنم ولی بابا همون بابا بود عین همون قدیما..
از کسایی که بقیه رو ناامید می کنن خوشم نمیاد. نمیدونم درسته یا نه اما به نظرم حتی توی بدترین شرایط هم باید مشغول امید دادن به بقیه باشیم، حتی اگه تهش هیچی نباشه ما برای ادامه دادن نیاز به انگیزه داریم. باید یه نفر باشه با حرفاش، با لبخندش اصلا با نگاهش بهت انرژی بده نه اینکه با یه سری کلمات انرژی رو ازت بگیره. این امیده که آدما رو زنده نگه می داره، اگه کسی از دستش بده از نظر من مرده و اگه کسی اونو از یه نفر بگیره قاتل محسوب می شه.
شهرای بزرگ مثل تهران و اصفهان رو خیلی دوست دارم. بهم حس سرزنده بودن میدن، انگار زندگی تو اونجاها بیشتر جریان داره.