خیلی نسبت به همه چیز حس بدی دارم.
همش توی ذهنم سناریو های وحشتناک و مرگ عزیزانم رو تصور میکنم و واقعاً دارم بابت این موضوع اذیت میشم.
امروز رفتم بابا بزرگم که تازه از بیمارستان مرخص شده رو دیدم. موقعی که دستای لرزونشو تو دستام گرفتم به زور بغضمو مهار کردم و بهش لبخند زدم ولی ته دلم یه حسی میگفت شاید این آخرین باری باشه که دستاشو میگیری یا صورتشو میبوسی.
نمیدونم ولی خیلی بابتش نگرانم.
لطفاً براش دعا کنید.
هر چند وقت یبار این حس توی فضای مجازی بهم دست میده که نکنه هیچکس از من خوشش نمیاد؟ چون ممکنه خیلی توی کانالم حرف بزنم. یا نکنه هیچکس از من خوشش نمیاد؟ برای همین منو از پرایوتاشون ریم میزنن یا نکنه انقدر حوصله سر بر شدم که کسی دیگه حوصله سین کردن کانالمو نداره؟
این حس ناکافی بودن همیشه و همه جا همراهمه کاش ولم کنه دیگه.
امشب رفتم واسه امیررضا قبل از خواب کتاب داستان بخونم، یه کتاب رندوم از بین کتابا کشیدم بیرون و خوندم. کتاب درباره امام رضا بود. هیچی دیگه منم وسط قصه خوندن مثل بچه ها هی اشک میریختم و با نوک انگشتام اشکارو سریع پاک میکردم. آخرشم نتونستم جلو بچه خودمو کنترل کنم.
میبینی آقای امام رضا؟ دلم داره از دلتنگی برای شما پاره پوره میشه:)))