امشب رفتم واسه امیررضا قبل از خواب کتاب داستان بخونم، یه کتاب رندوم از بین کتابا کشیدم بیرون و خوندم. کتاب درباره امام رضا بود. هیچی دیگه منم وسط قصه خوندن مثل بچه ها هی اشک میریختم و با نوک انگشتام اشکارو سریع پاک میکردم. آخرشم نتونستم جلو بچه خودمو کنترل کنم.
میبینی آقای امام رضا؟ دلم داره از دلتنگی برای شما پاره پوره میشه:)))
تو پاییز کلاً نخوابید بچه ها
خواب توی پاییز یعنی مرگ، یعنی افسردگی، بدبختی، بیچارگی😭😭
روز میگیری میخوابی، شب که میشه یهو از خواب بیدار میشی و بعدشم دیگه فقط سگ سیاه افسردگی رو میبینی که داره جلوت واق واق میکنه
مامانم قابلمه های تفلونشو داده کارخونه نو کردن.
الان دیگه اگه از ده قدمی قابلمه ها رد بشیم با شلیک تیر متوقفون میکنه.
اگه خدایی نکرده زبونم لال یه موقع بخوایم تو خود قابلمه با قاشق غذا بخوریم که دیگه رسماً مارو به قتل میرسونه🙏🏻
خوابوندن بچه ها واقعاً کار سختیه.
فرض کن دهنت کف کرده از بس کتاب داستان واسش خوندی بعد دیگه خودتم داری کم کم خواب میری یهو برمیگرده بهت میگه یکی دیگه بخون من هنوز خوابم نگرفته حالا حالاها نمیخوابم.
اونجاس که دلم میخواد زجه بزنم.