تو اتاقم خوابیده بودم و تو خواب و بیداری بودم. داداشم و بابام اومدن تو بابام به امیررضا گفت اون کیه رو تخت بیهوش شده؟ (خطاب به من*)
امیررضا هم گفت ولش کن بابا اون دیگه مرده💘.
روحم شاد و یادم گرامی باد. لطفاً فاتحه ای نثار روحم کنید.
از اتحادیهی بستنی فروشان تقاضا دارم که مجوز کتک زدن مشتری هایی که میان چیزی میخورن و میگن الان میایم پولو حساب میکنیم و بعد در میرن، صادر کنه ممنون.
عاشق وقتیم که به یه دختر نگاه میکنم و همزمان بهم دیگه لبخند میزنیم😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭 😭
خزعبلات؛
کلاً لبخند زدن به آدما»»»
لبخند زدن به مشتری ها، بوس هوایی فرستادن و لبخند زدن به بچه ای که توی چراغ قرمز سرشو از پنجره ماشین آورده بیرون و داره بهم نگاه میکنه، لبخند زدن به اون دختر خوشگلهی توی کتابخونه، لبخند زدن به آدمای خستهی توی خط واحد، لبخند زدن به اون دختری که تو کلاس اتفاقی نگاهمون به هم میوفته، لبخند زدن به اون نوزادی که بغل مامانشه، لبخند زدن به پیرمرد ها و پیرزن هایی که تو کوچه و خیابون میبینم.
از خواب بیدار شدم و رفتم تو هال که دیدم مهمون اومده💘
و اینجوری بودن که ای بابا سلام عزیزم خواب بودی؟
نه بابا عزیزم آخه کدوم احمقی تا این وقت میخوابه؟ نمیبینی؟ از جنگ برگشتم✨
نه. اینجوری نمیتونم ساعت خوابمو تنظیم کنم، باید یه نفرو استخدام کنم هر شب ساعت ۱۱ با دارت بیهوشی به گردنم شلیک کنه🙏🏻.