انقدر خستهام که حتی نمیتونم بخوابم از شدت خستگی.
علاوه بر اون وقتی میبینم این همه کار نکرده دارم خواب به چشمام نمیاد.
به اطرافم که نگاه میکنم، میبینم که چقدر از دوستام و هم سن و سالام دور شدم؛ یعنی نه فقط من، بلکه همه از هم دور شدیم..
حتی توی دنیای مجازی هم ادمینایی که باز همسن و سال هم بودیم از این فضا دورتر و کمرنگ تر شدن و حتی کلاً از ایتا رفتن.
چیه این بزرگسالی؟
جوریه که هم حس میکنی دیگه نباید مثل قبل رفتار کنی و همزمان با اون، داری سعی میکنی اون کودک درون رو توی خودت زنده نگه داری=))
ماها که هنوز اول راهیم و زیادم بزرگسال به حساب نمیایم و هنوز هم بچهایم ولی منظورم اینه که گذر زمان و بالاتر رفتن سن، به خودیِ خود همه چیز رو عوض میکنه حالا چه میخواد باب میلت باشه چه نباشه، زندگی همینه و تو نمیتونی با گذر زمان بجنگی..
خلاصه اینکه آره..
شبتون خوش💘.
منم برم بیست تا طرحی که استاد گفته رو واسه فردا بکشم🤡
خزعبلات؛
این شما و این هم فندک آشپزخانهی نیمه کاره🌝
حس میکنم فندک آشپزخونه داره روی برگه زجه میزنه