خزعبلات؛
روزِ خوبی بود در کل💘 خداروشکر
یعنی جوری بود که اصلاً فرصت اورثینگ و غصه خوردن برای موضوعات مسخره رو نداشتم و همین نکتهی مثبت امروز بود.
ساعت ۵ یهو هوا تاریک میشه ماه درمیاد. ادم نمیدونه باید بخوابه، شام بخوره یا زوزه بکشه؟
هوا یجوری دلگیره که دلم میخواد چادرمو بندازم رو سرم دوتا بچه هامو بزنم زیربغلم برم زندان ملاقات شوهرم.
هر بار موقع غذا مامانم میشینه نگاهمون میکنه و بدجنسانه دقیقا لقمهی آخر غذا میگه فلان چیز رو توی غذا ریخته بودم فهمیدیننننننن!؟ :)))))
خب زن نگووووو حداقل
خزعبلات؛
هر بار موقع غذا مامانم میشینه نگاهمون میکنه و بدجنسانه دقیقا لقمهی آخر غذا میگه فلان چیز رو توی غذا
مثلاً یبار صبح اومد گفت واستون اسنک درست کردم ماهم برگامون ریخته بود که واسه صبحونه بلند شده زحمت کشیده برامون اسنک درست کرده و اینقدر تدارک دیده.
ولی گاز اولو که زدم فهمیدم رکب خوردیم اسماعیل.
حدس بزنین چی توش بود؟
گوشی کوبیدهی باقی مونده از ناهار روز قبلش که آبگوشت بود=))))
چرا آخه؟😭😭😭