هوا یجوری دلگیره که دلم میخواد چادرمو بندازم رو سرم دوتا بچه هامو بزنم زیربغلم برم زندان ملاقات شوهرم.
هر بار موقع غذا مامانم میشینه نگاهمون میکنه و بدجنسانه دقیقا لقمهی آخر غذا میگه فلان چیز رو توی غذا ریخته بودم فهمیدیننننننن!؟ :)))))
خب زن نگووووو حداقل
خزعبلات؛
هر بار موقع غذا مامانم میشینه نگاهمون میکنه و بدجنسانه دقیقا لقمهی آخر غذا میگه فلان چیز رو توی غذا
مثلاً یبار صبح اومد گفت واستون اسنک درست کردم ماهم برگامون ریخته بود که واسه صبحونه بلند شده زحمت کشیده برامون اسنک درست کرده و اینقدر تدارک دیده.
ولی گاز اولو که زدم فهمیدم رکب خوردیم اسماعیل.
حدس بزنین چی توش بود؟
گوشی کوبیدهی باقی مونده از ناهار روز قبلش که آبگوشت بود=))))
چرا آخه؟😭😭😭
خدا شفام بده.
اومدم به یکی از دوستام زنگ بزنم، اشتباهی به یکی دیگه که هم اسم اون بود زنگ زدم و بهش گفتم بیا ببینمت و فلان و کلی هم دری وری تحویلش دادم و یه ریز باهاش حرف زدم و اصلا هم متوجه نشدم که این اون نیست🤡
اونم همش میگفت آهاا، باشه. خب عزیزم معلومه نمیفهمی دارم چی میگم دیگه😭
بیچاره تازه هم از خواب بیدار شده بود دیگه واقعاً هنگ کرده بود.
هدایت شده از , Paradox ,
وای حداقل تنها خوشیم اینه که دیگه
شیمی و استوکیومتری و ریاضی ندارم تو زندگیم :"))))