eitaa logo
خزعبلات؛
272 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
227 ویدیو
4 فایل
ـ‌محزون ولی امیدوارـ بدون اکسیژن زنده میمانم، بدون چای هرگز. سبز باش و‌ سبز بمون' راستی یادت نره لبخند بزنی* https://daigo.ir/secret/685040610
مشاهده در ایتا
دانلود
موتوری ها تو خیابون فقط تو حلق ما نمیرن. وگرنه جایی نیست که نتونن برن.
در این سرما و باران، یار خوشتر.
هر بار موقع غذا مامانم میشینه نگاهمون میکنه و بدجنسانه دقیقا لقمه‌ی آخر غذا میگه فلان چیز رو توی غذا ریخته بودم فهمیدیننننننن!؟ :))))) خب زن نگووووو حداقل
خزعبلات؛
هر بار موقع غذا مامانم میشینه نگاهمون میکنه و بدجنسانه دقیقا لقمه‌ی آخر غذا میگه فلان چیز رو توی غذا
مثلاً یبار صبح اومد گفت واستون اسنک درست کردم ماهم برگامون ریخته بود که واسه صبحونه بلند شده زحمت کشیده برامون اسنک درست کرده و اینقدر تدارک دیده. ولی گاز اولو که زدم فهمیدم رکب خوردیم اسماعیل. حدس بزنین چی توش بود؟ گوشی کوبیده‌ی باقی مونده از ناهار روز قبلش که آبگوشت بود=)))) چرا آخه؟😭😭😭
خدا شفام بده. اومدم به یکی از دوستام زنگ بزنم، اشتباهی به یکی دیگه که هم اسم اون بود زنگ زدم و بهش گفتم بیا ببینمت و فلان و کلی هم دری وری تحویلش دادم و یه ریز باهاش حرف زدم و اصلا هم متوجه نشدم که این اون نیست🤡 اونم همش میگفت آهاا، باشه. خب عزیزم معلومه نمیفهمی دارم چی میگم دیگه😭 بیچاره تازه هم از خواب بیدار شده بود دیگه واقعاً هنگ کرده بود.
هدایت شده از , Paradox ,
وای حداقل تنها خوشیم اینه که دیگه شیمی و استوکیومتری و ریاضی ندارم تو زندگیم :"))))
خدایا منو اونقد پولدار کن که در یه سطح خیلی ریزی بتونم ادایی باشم🤏🏻
تو این شبا برای ماهایی که قسمتمون نمیشه هیئت بریم ولی دلمون پر میکشه واسه هیئت رفتن و عزاداری کردن، خیلی دعا کنید. هر جا دلتون شکست دعام کنیدااا. خب؟!:)
فلش بک به بیست و‌ یکم مرداد ماه ۱۴۰۳: خسته‌م. خیلی خیلی خسته.. مشکلاتی برام به وجود اومدن که حل کردنشون کار من نیست. کنکورمو گند زدم و در بی‌انگیزه ترین و ناامید ترین حالت ممکن خودم به سر میبرم؛ انقدر ناامید که مطمئنم آیندمو با دستای خودم خراب کردم.. پژمرده و تاریکم و دارم تو این حس ناامیدی غرق میشم. فکر نمیکنم امسال هم بتونم اربعین برم کربلا.. شب سختی رو با گریه‌ی زیاد گذروندم و صبح با سردرد از خواب بیدار شدم تا برم اون امتحان نهایی ای که غیبت داشتمو و نرفته بودم سر جلسه رو بدم. از امتحان برمیگردم و مامان میگه کارای کربلام درست شده و قراره فردا حرکت کنم. وسایلمو جمع میکنم و صبح زود با گریه از پدر مادرم خداحافظی میکنم و سوار اتوبوس میشم.