تو این شبا برای ماهایی که قسمتمون نمیشه هیئت بریم ولی دلمون پر میکشه واسه هیئت رفتن و عزاداری کردن، خیلی دعا کنید.
هر جا دلتون شکست دعام کنیدااا. خب؟!:)
فلش بک به بیست و یکم مرداد ماه ۱۴۰۳:
خستهم. خیلی خیلی خسته..
مشکلاتی برام به وجود اومدن که حل کردنشون کار من نیست.
کنکورمو گند زدم و در بیانگیزه ترین و ناامید ترین حالت ممکن خودم به سر میبرم؛ انقدر ناامید که مطمئنم آیندمو با دستای خودم خراب کردم..
پژمرده و تاریکم و دارم تو این حس ناامیدی غرق میشم.
فکر نمیکنم امسال هم بتونم اربعین برم کربلا..
شب سختی رو با گریهی زیاد گذروندم و صبح با سردرد از خواب بیدار شدم تا برم اون امتحان نهایی ای که غیبت داشتمو و نرفته بودم سر جلسه رو بدم.
از امتحان برمیگردم و مامان میگه کارای کربلام درست شده و قراره فردا حرکت کنم.
وسایلمو جمع میکنم و صبح زود با گریه از پدر مادرم خداحافظی میکنم و سوار اتوبوس میشم.
خزعبلات؛
مطمئن بودم که فقط کربلا رفتن میتونه همه چیو درست کنه.
خسته و مونده با پاهای تاول زده رسیدم به بین الحرمین. سلام دادم و اول رفتم حرم حضرت ابوالفضل یا به قول عراقیا حرم امام عباس:)
خودمو کف زمین خنک رها کردم و فقط زار زدم اون لحظه اشک چشمام تمومی نداشت.
با خودم مدام تکرار میکردم اون کسی رو که باعث و بانی این حال بدم شده رو هیچوقت نمی بخشم و از حضرت ابوالفضل هم خواستم که اونو نبخشه..
رفتم حرم امام حسین و تو صف طولانی ضریح ایستادم. اون لحظه که همه، زن و مرد باهم فریاد زدیم لبیک یا حسین و به ضریح شیش گوشه نزدیک شدیم، انگار قلبم کنده شد و از کار افتاد.
میگن اولین باری که چشمت به ضریح شیش گوشه میوفته هر خواسته و آرزویی داشته باشی برآورده میشه..
اون لحظه بازهم از امام حسین همون خواستهای روداشتم که از حضرت ابوالفضل داشتم..
چند روز گذشت و من برگشتم.
اما، اما من قلبم رو اونجا توی بین الحرمین جا گذاشتم.
ولی این بار خیلی سبک شده بودم. عین پر پرنده ای که توی هوا رها شده..
امام حسین دست منو گرفت و از اعماق تاریکیها، دقیقاً همون جایی که داشتم توی گناهام غرق میشدم کشید بیرون و نجاتم داد.
حضرتِ ماه، دستای نازنینش رو نوازش وار کشید روی روحِ زخمی و تنِ خستهم.
من از نو متولد شدم و مقدار زیادی امید و آرامش بهم تزریق شد.
من نجات پیدا کردم و این حس خوبی که الان نسبت به زندگیم دارم رو مدیونِ اولین سفرم به نجف و کربلام.
اونا روحِ مردهی من رو زنده کردن و الان چقدر بیشتر از قبل دوسشون دارم و چقدر بیشتر از قبل دلتنگم..
_
از شدت دلتنگی به حیاط پناه میبرم. هوا سرده و همونطور که دارم میلرزم؛ به آسمون نگاه میکنم و به ماه خیره میشم.
اون شبی رو به یادم میارم که توی بین الحرمین به دو تا ماهی که رو به روم بود خیره شده بودم؛ یکی توی آسمون بود و اون یکی..
همینطور که بدنم به لرزش افتاده دماغمو میکشم بالا و دستمو میزارم روی سینه و از راهِ دور سلام میدم.
اسلام علیک یا ساقی عطاشی و اسلام علیک یا سید الشهدا :)
سلام منِ دلتنگ رو از راهِ دور پذیرا باشید و سلام من رو به مادر پهلو شکستهتون برسونید و بهش بگید مثل همیشه که دستمو گرفت و رها نکرد، این دفعه هم رها نکنه..
بچها من واقعا نمیدونم چه فعل و انفعالاتی موقع درس خوندن تو مغزم رخ میده که مثلا دارم درس میخونم یهو میزنم: دانلود سریال ایرانی ساختمان پزشکان قسمت اول
یه عالمه جزوه نخونده دارم و هفته بعدم امتحان😭
و یه عالمه طرحای نکشیده که هیچسوژه ای هم پیدا نمیکنم که بکشمش😭
گریه*
خزعبلات؛
داشتم نارنگی میخوردم که دیدم تو دلش یه نینی داره. الان کل نارنگی رو خوردم به جز این یکی چون دلم نیوم
الان که دارم فکر میکنم میبینم من خانوادشو جلوش سلاخی کردم و قورت دادم الان اگه نره پیش خانوادش ظلمه واقعاً😭