بعد از تموم شدن کارم، سوار موتور دایی شدم و سر راهِ خونه باهم اومدیم پارک.
هیچکس به جز ما دوتا اون اطراف نبود و تنها صدایی که سکوت اونجارو میشکست، صدای غژ غژِ تابی بود که با دستم تکونش میدادم.
سوار تاب شدم و گفتم دایی میشه تابم بدی؟ خیلی محکم تابم بدیاااا
دایی محکم تابم میداد و من سعی داشتم با هر تابی که میخورم تمام هوای خنک اطرافم که آغشته به بوی شکوفهها بود، رو به درون ریههام بکشم.
همونطور که دایی محکم تابم میداد جوری که انگار پام داشت به نوک درختا میرسید؛ بهم گفت میگم اون موقع ها که بچه بودیم چقدر خوب بوداا نه؟ منم گفتم آره واقعاً خیلی خوش میگذشت.
بعدم شروع کردیم به مرور خاطرات بچگیمون بعدش دایی بهم گفت میگم کاش بزرگ نمیشدیم انگار هر چی بزرگتر میشیم همه چیز بدتر میشه..
دایی راست میگه، انگار هر چی بزرگتر میشیم همه چیز بدتر میشه..
کاش بزرگ نمیشدیم بچهها؛ کاش بزرگ نمیشدیم:)
استاد اگه یک گوشهای تنهات ببینم، تو رو مثل گل از شاخه میچینم. بعد میدم بز بخورتت.
پایان
یک سال شد که اینجارو دارم
و سه سال و اندی از اولین چنلی که زدم میگذره
داشتم به این فکر میکردم که چقدر این چنل داری برام پوچ و مسخره شده
نه من دیگه آنچنان اون آدم قبلی و روزمره نویس هستم نه ممبرام ممبرای قبلی..
چنل داشتن اونم پابلیک دیگه کلاً یجوری شده برام و خب برای بقیه هم قرار نیست اهمیتی داشته باشه حتی اگه کلاً دیل بزنم و برای همیشه برم
یه لیوان بنداز زمین وقتی شکست ازش معذرت خواهی کن، درست شد؟ پس منم شنبه دانشگاه نمیرم🙏🏻