از میان تمام امکانهای تسلیبخشی، هیچ تسلایی در فرد موثرتر از آن نیست که بداند تسلایی وجود ندارد؛ این فهمِ متمایز چنان است که فرد میتواند دوباره و به ناگه سرش را بالا بگیرد.
تلخی خاطره را با لب فنجان گفتم
چای نوشیدم و اشعار پریشان گفتم
ای زمستان من! ای داغِ دلِ یخزدهام!
درد خود را به تو با سینۀ سوزان گفتم
دست اشک آمد و بر حلقۀ چشمم زد باز
غصهها را به تو با چِکچک باران گفتم.
در آینه عمر، خودم را نشناختم
آنقدر پیِ بودنِ بیمعنا رفتم
تا نیست شدم… و تازه فهمیدم کیام
شب آمد و پرسید: «چرا روشنایی؟»
من ماندم و یک قلبِ پُر از بیپاسخها
گفتم: «همین پرسش تو، تاریکیِ من است»
عمریست جهان به دوشم افتاده، سنگین
میپرسم از این جاده: «به بودن که میارزد؟»
خاموش جوابش: «همین رفتنِ بیدلیل»
#مغموم
هرچند شب از پنجرهام خسته وزید،
دیدم تهِ تاریکیِ مطلق، سحَر است
این جاده اگر دور و نفسگیر بُوَد باز
در هر قدمش زمزمهای از سفر است
ما زادهی افتادن و برخاستنیم،
از زخم، به آرامشِ گل میرسیم
دنیا اگر امروز کمی تیره بُوَد،
فردا به نگاهِ دگر، روشن تریم
در فلسفهی بودنِ ما یک راز است:
غم نیز خودش پل عبورِ دل ماست
هر بار که از رنج، کمی عمیقتر شدیم،
دیدیم پسِ این همه، نوری پیداست
گفتم که اگر راه، پر از ابهام است،
یعنی دلِ من لایقِ الهام است
هر سایه که بر آینهی جان افتاد،
آموخت که خورشید هنوز آنجا است.
#مغموم
تو را میخواهم و دانم که هرگز
به کامِ دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمانِ صاف و روشن
من این کنجِ قفس، مرغی اسیرم.
بن بست شده آخرِ راهی که تویی
دیوار شده مرزِ نگاهی که تویی
من دست به هیچ اشتباهی نزدم
زیباست چقدر، اشتباهی که تویی
خالی شده ام، پوچ تر از هر هیچم
از دوری تو، دور خودم می پیچم
راضی شده ام که برنگردی، اما
عشق تو، دوباره می شود پاپیچم
ابری که چکید، بینهایت غم داشت
باران باران، گلایه ای نم نم داشت
از حالتِ دلتنگیِ او فهمیدم
یک شانه برای آرمیدن، کم داشت
گفتی باید حرف تو را گوش کنم
هر خاطره با تو را فراموش کنم
من موبدِ عشقِ سینه سوزت هستم
آتشکده را چگونه خاموش کنم؟