53.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گاهی؛
جای نوشتن باید
گوشها داشت برای شنیدن...
@khtkhati
20M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حجابم را دوست دارم...
به فرمان او
به احــترام تو
و به خاطر خودم
@khtkhati
یه تا حرف دلی بزنم؛
این هفتهها همه دلمون برای #غزه خون هست، همهمون دوست داریم یه کاری بکنیم ولی هیچی نه به ذهنمون میرسه، نه دسترسی خاصی داریم کاری بکنیم 😔😔
چند روز قبل دیدم تو بعضی کانالها یه حرکتی داره شروع میشه و همه صحبت از #استغاثه_جمعی_مؤمنین برای مردم غزه میکنند. کاری که قرار هست سهشنبه توی مسجد مقدس جمکران اتفاق بیفته و دیدم از خیلی از استانها مردم میخوان برای این کار بیان سمت قم ...
دو روز قبل هم که دیدم آقا تشریف برده بودند قم، زیارت حضرت معصومه (س) و مسجد مقدس جمکران دلم قرصتر شد که این کار خوبی هست. در این شرایط دعا و استغاثه جمعی کاری هست که از دست همهمون برمیاد و چه خوبه هر کسی که میتونه و تو استانهای اطراف هست اون روز بیاد توی مسیر بلوار پیامبر اعظم قم
انشاءالله ما هم میایم که قطرهای تو این موج استغاثه مردمی باشیم.
بفرستید توی گروهها و کانالهاتون، پشت و استوری بگذارید، با خانواده بیاید ...
#قیام_مردمی
#انا_علی_العهد
@Khtkhati
سرزدن یا زدنسر
یه وقتهایی اینقدر سرت خلوته که به هر کی سر میزنی میبینی اصلا نیست که سرش رو بزنی.
انگار تو وقت داری اما حتی وقت هم وقت نداره که تو رو داشته باشه آنقدر که سر در لاکت میکنی و چرتکه میاندازی که یعنی فقط من بیکارم؟!
حالا جاها عوض
اینقدر سرت شلوغ میشه که دیگه وقت نداری اسم وقت رو بیاری مبادا که از دستت بره!!!
این دفعه آنها هستن که هی سراغت رو میگرن و با خودت میگی مگه اینها کار و زندگی ندارن؟!
@khtkhati
سیمرغ زرین همای سعادت میرسه به جناب آقای بووووقچی به خاطر نقش آفرینی در گلستونی.
هر جا میره بعدش اونجا گلستونی میشه که نگووو مخصوصا وقتی که دیگه سنگ تموم میذاره و خیلی خودمونی و غیر رسمی میره توی رستوران میشینه و غذا میخوره.
آخریش همین سوریه ننه مرده.
ببینید چه گلستونی شد.
سفارش گلستونی پذیرفته میشود.
ستاد همای سعادتِ جناب بووووقچی
@khtkhati
یک تجــــربه
چهارراه را که رد کرد محکم زد روی ترمز.
شوکه شده بودم با تعجب گفتم: چی شده؟
- هیچی زدم بهش.
- واقعا؟! خورد بهش؟!
راننده ماشین جلویی پیاده شد. نگاهی به عقب ماشینش کرد.
- زدی به چراغ، شکسته.
- نه سپر ماشین به سپر ماشینت خورده نه چراغ
بعد دولا شد و جای سپر ماشین را روی سپر ماشینش نشانش داد.
راننده کناری ما هم پیاده شد. گفت: راست میگوید من هم دیدم اصلا به چراغ ماشینت
نخورد.
به راننده گفت: بزن کنار تا صحبت میکنیم. راه را بند نیاوریم. آمدیم کنار خیابان. هر کاری کرد راننده گردن نگرفت که چراغش شکسته بوده. گفت: هزینه اش میشود یک میلیون و سیصد هزار تومان.
من توی ماشین نشسته بودم و تماشا میکردم.
- من مطمئنم نخورده اما اگر تو گردن میگیری و میگویی خورده، باشد خسارت را میدهم. تو میدانی و خدا.
- من هم مطمئنم تو زدی چراغ را شکاندی. چراغ ماشین سالم بود. اگر تو گردن میگیری تو میدانی و خدا اصلا خسارتم نمیخوام.
- نه من گردن نمیگیرم. خسارت را میدهم گردن خودت.
- نه خورده.
- اگر قبول نمیکنی ماشین را بیاورم جلو تا ببینی که سپرش اصلا به چراغ ماشینت نمیرسد.
مانده بودم در احوالات گردن در گردنی که هیچ کدام هم گردن نمیگرفتند تا قائله تمام شود که نشست توی ماشین و ماشین را همانجور مثل صحنه تصادف کرد. دوباره پیاده شد و جای سپر را بهش نشان داد.
- خب سپر نرسه، ضربه تصادف باعث شده چراغ بشکند.
دوباره فکری شدم.
قیمت چراغ را از کجا میدانست؟!
چرا همون اول گفت چراغ؟
راننده آن ماشینم گفت نخورده به چراغ!
ذهنم درگیر بود و داشت تحلیل میکرد که گوشیش را از جیبش درآورد. زنگ زد نمایندگی قیمت گرفت. همان بود یک و سیصد دقیق. عجیب بود.
میخواست مبلغ را براش واریز کند. کلافه شده بودم که فکری مثل برق از ذهنم گذشت. داشبورد رو باز کردم و زیر و کردم. دنبال یک چیز تیز میگشتم مثل چاقو اما یک آچار چرخ پیدا کردم. صداش کردم.
- حالا که کل پول چراغ را میخواهی واریز میکنی پس بگو چراغش را کامل میشکانیم. وقتی کل پول چراغ را میگیرد یا اسقات چراغ را بدهد یا چراغ را کامل بشکانیم. با تعجب نگاهم کرد بدون معطلی ادامه دادم من چیزی از تصادف احساس نکردم، خود تو هم میگویی به چراغش نخورده، آن راننده هم گفت که نخورده اما حالا که خودش میگوید خورده و تو هم حرفش را قبول میکنی و میگویی گردن خودش باشد قبول اما نمیخواهم بعدا دوباره از کسی خسارت کل چراغ را بگیرد.
خیره خیره نگاهم کرد. گفت: خب آره این هم حرفی است.
رفت و به راننده گفت.
- نه چرا باید این کار را بکنی؟!
- چون من دارم همه پول یک چراغ کامل را با هزینه تعویضش میدهم.
- نه. اگر قبول نداری زنگ بزنیم پلیس بیاید.
- زنگ بزن پلیس.
آمد کنار ماشین و به من گفت:
- معطلی دارد. تازه مامورم بیاید معلوم نیست حرف ما را قبول کند فقط معطل میشویم.
- اشکالی ندارد من تو را میشناسم میدانم راست میگویی. صبر میکنیم خدا بزرگ است.
گذشت و گذشت تا مامور آمد. از ماشین پیاده شدم رفتم جلو.
- جناب من توی ماشین بودم چیزی احساس نکردم. راننده کناری ما هم گفت که دیده که نخورده به چراغ اما ایشان میگوید چراغ ماشینش در تصادف با ما شکسته شده.
مامور به آن راننده گفت: شما بگو چی شده؟
او هم حرف خودش را دوباره تکرار کرد.
بعد مامور گفت: حالا شما بگو.
حرفهای من را تکرار کرد و آخر هم گفت: ایشان هر دو تا چراغ پایین ماشینش شکسته مال تصادف الان نیست. گردن هم نمیگیرد اما هر چی شما بگویی من قبول میکنم.
مامور گفت ماشین رو ببر عقب. بعد نشست و مشغول بررسی چراغ شد. بعد از چند ثانیه گفت: آقا چراغ قبلا شکسته شده. این شکستگی مال الان نیست.
ذوق زده شده بودم. نگاهم کرد و انگشتش را به نشانه سکوت کنار لبانش گذاشت. لبخند زدم و دستم را گذاشتم روی چشمم.
راننده شاکی شد.
- از کجا میگویی؟!
- نگاه کن این لبه شکسته را لب چراغت خاک دارد و این مو را میبینی که اینجاست؟ توی چراغ ماشین شما هم خاک است. اگر الان خورده و شکسته پس این خاکها و مو از کجا آمده؟!
باز قبول نکرد و تن نگرفت. خدایی مامور با حوصله ای بود. یک برگ از درخت چید. گفت: ببین این برگ رویش خاکی است. بعد با دستش برگ را پاره کرد. الان این لبههای پاره شده برگ را ببین خاک دارد؟! ندارد چرا؟ چون تازه پاره شده است. چراغ شما هم همینطوره. اگر الان شکسته بود لبههایش اصلا نباید خاک میداشت اما برای اینکه خدایی بگویم این چند تا خش روی سپر مال تصادف الان است که با پولیش درست میشود حالا باز خودتان میدانید که چطوری با هم کنار بیایید بعد بیسیم زد و اعلان کرد که راننده مقصر نیست.
تا ما به خودمان بیاییم راننده سوار ماشینش شد و رفت.
بیکلامی...
بیخداحافظی...
نشستیم توی ماشین که برویم.
- ببخش معطل شدی.
- به معطلیش می ارزید.
🖊مرضیه انیسی
@khtkhati
10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پاچه_نامه
تا حالا به این فکر کردید که؛ چه ارتباط مستقیمی است بین شعور و پاچهشلوار.
اینطوری هست که هر چی پاچه بالاتر شعور پایینتر مخصوصا در کوچه و خیابان... .
@khtkhati
هدایت شده از خطخطی
نامهای عارفانه که نه اما یه کوچولو عاشقانه به عشقم
همیشه میگفتم که عاشقتم، دوست دارم و باورم هم این بود که دوستت دارم تا اینکه یک روز در زندگیم سر و کلهی یک دیوانه پیدا شد.
این دیوانه اسمش شیت است. نه اینکه من شیت صدایش کنم، نه. خودش میگوید که من شیت تو هستم برای همین من هم اسمش را گذاشتم شیت.
شیت دایم به من میگوید:
دوستت دارم...
عاشقت هستم...
قلب من هستی...
زندگیمی...
عمرمی...
من هم یک جوری بهش نگاه میکردم که آره تو راست میگویی؟! ارواح شکم عمهات، تو گفتی و من هم باور کردم!!
اگر عاشقم بودی خوشقول بودی. چقدر میگویم من را منتظر نگذار؟ به موقع بیا؟ جواب پیامم را زود بده! اگر دوستم داشتی به قولت عمل میکردی؟! اگر عاشقم بودی کاری که من دوست داشتم را انجام میدادی. یادت هست چقدر دوست داشتم با هم یک زبان جدید یاد بگیریم؟! چقدر اصرار کردم آخرش قول هم دادی اما چه فایده؟!
اصلا مگر من باید بگویم چی دوست دارم؟! اگر تو واقعا عاشقم باشی خودت باید بفهمی، بدون اینکه من بگویم.
اما یک روز، یک هویی یک شوک صد هزار واتی به من وارد شد. چنان برق عظیمی من را گرفت که از عرش اعلی افتادم کف آسفالت سنگی سقر. تمام استخوانهایم خورد و خاکشیر شد. آنجا بود که ناقافل عقلم افتاد سرجایش.
با خودم گفتم: چطور است که به این شیت خوشبخت میگویی که عاشقم نیستی بعد به خدا میگویی عاشقتم؟! او راست نمیگوید؟! تو راست میگویی؟! به شیت میگویی من را منتظر نگذار اما خودت خدا را منتظر میگذاری؟! وقت اذان خوش قولی با خدا؟! سراغ نماز میروی یا نمیتوانی دل از گوشی بکنی؟! چطور میتوانی به خدا بگویی دوستت دارم اما نمیتوانی از یک گناه دل بکنی؟!
نمیگویی خدا هم به تو میگوید: زرشک برو کشکت را بساب. اگر عاشق هستی پس چرا؟!
بگذارید دیگر نگویم برایتان. بگذارید این برق فقط من را بگیرد.
از اثرات این برقگرفتگی همین شد که از ترس یک برق میلیون هزار واتی دیگر، دیگر به شیت نگفتم که عاشقم نیستی.
حالا شما جدی جدی، شیت را خیلی جدی نگیرید اما یک سوال جدی؛
واقعا ما عاشق خدا هستیم؟! واقعا واقعنی؟!
یک کم با خدا که نه، با خودمان رو راست باشیم، ضرر نکردهایم.
در پایان آرزو میکنم یک همچین برق مفیدی شما را هم بگیرد.
برایتان خوب است.
امضا: معشوق یک شیت عاشق
@khtkhati