eitaa logo
خوان
112 دنبال‌کننده
221 عکس
75 ویدیو
15 فایل
اللهم اجعلنی عندک وجیها بالحسین علیه السلام اینجا را دریاب @Tahosnahel
مشاهده در ایتا
دانلود
همکاری دارم که تازه به اداره ما منتقل شده است. سر ماجرای رییس جمهور، مکالماتمان از سلام و علیک فراتر رفته و کمی با هم درد دل می‌کنیم. قطره‌ای اشک گوشه چشمهامان می‌جوشد و بعد برای هم دعا می‌کنیم و می‌رویم سر کارهایمان. امروز صبح که همدیگر را دیدیم گفت: - این دو سه روز خیلی دارم به آقای رییسی فکر می‌کنم. - به موضوع خاصی فکر می‌کنی؟ اشکهایش پر شد. گفت: - برنامه کاری همین یک روزی که دچار حادثه شد رو دیدی؟ - می‌دونم خیلی فشرده کارمی‌کرده. چشمهایش را چرخاند و اشکی از روی گونه‌اش افتاد: - حتی وقت برای نهار نمی‌ذاشته. سر تکان دادم: - آره، محافظش از آقا خواسته بوده دستوری از رییس جمهور بخواد یه کم استراحت کنه. همکارم دستمالی را روی اشکهاش کشید و گفت: - یاد فیلم غریب افتادم. شهید باکری رفت و سفره صبحانه اون چند نفر رو به هم زد و خواست که برن به کار مردم برسن. - می‌بینی؟ همه‌شون مثل هم بودن. پرکار و با مسئولیت. - راستش! تصمیم گرفتم خیلی بیشتر کار کنم. محکم تر از قبل. باید کشور رو ببریم جلو. بعد آهی کشید و گفت: - مهمترین درس از رییس جمهور، همینه! https://eitaa.com/khuaan
نشسته ام روی صندلی آبی در یک فضای تنگ بین و تختت و تو آرام یاسین گوش میدهی تا در آرامش بخوابی. اشکهایم از کنار چشمانم سرریز میشود تو صورتم و یاد مادرهای جانبازان و شهدا می‌افتم و مادران غزه. من خودم تو را آوردم توی بیمارستان و خودم تو را دست دکترها سپردم که آن زائده‌ای که را که هنوز حکمتش را هیچکس نمیداند و ملتهب شده بود و دو روز خوابت را گرفته بود دربیاورند. من امید دارم که از جایت برمیخیزی. دوباره شیطنت می‌کنی، برایم تحلیل‌های تاریخی می‌آوری و از اخبار روز دنیا با هیجان برایم می‌گویی. اما.... من کجا ‌و مادران شهدا کجا. تاب ندارم بچه های سوخته و جان داده توی بغل پدر و مادرهای غزه‌ای را ببینم. میسپارمت به امام رضا جانم https://eitaa.com/khuaan
خوان
عاشقانه‌های یونس در شکم ماهی قضاوت آدم‌ها در مورد مسائل پیرامونشان از یک دریچه و چشم است. گاهی باید حرفهایمان را با دیگران در میان بگذاریم تا نوری روی قضاوتهایمان تابیده شود. مثلا وقتی عاشقانه‌های یونس در شکم ماهی را خواندم، خودم را کشاندم تا انتهای داستان. به زور خواندمش. همراهش شدم اما دوستش نداشتم. شاید باید به خودم وقت می‌دادم یا بی هیچ پیش زمینه‌ای همراهش می‌شدم اما خب این اتفاق نیفتاده بود. کتاب که تمام شد مثل اساتید بزرگ نویسندگی و نقد ادبی، گفتم خب که چی؟ و بعد فکر کردم که محال است این کتاب را به پسرم معرفی کنم. اما اتفاقی در من افتاد که فهمیدم قضاوتم با قد و قواره آنچه که در ذهن نویسنده بوده، هماهنگی ندارد. من باید از نردبان یونس بالا می‌رفتم. پله، پله. این موضوع را وقتی فهمیدم که با یک جمعی در مورد کتاب حرف زدیم. آخر جلسه چنان مشعوف شدم که هنوز طعم آن شعف توی رگهایم جاریست. انگار که مثل کارآگاهی سرنخها را به هم وصل کرده ام و به نتیجه‌ای خاص رسیده‌ام. این کشف و لذت ناشی از آن به خاطر دیدگاهی است که در یک جمع به دست آمد. من فلسفه نمی‌دانم اما مشتاقش شدم. این کتاب فلسفی نیست ولی به نکته‌ای مهم در زندگی نوجوانها می‌پردازد: گذشتن از چیزی برای چیزی دیگر. مثلا یک وسیله، یک کتاب، یک آدم حتی. چیزی که ما توی شهدای خودمان دیدیم. آنها برای دفاع از دین و انقلاب از همسر و فرزندانشان گذشتند. خیلیهایشان حتی بچه‌شان را ندیدند. اما مخصوصا به این ندیدن روی آوردند. نمی‌خواستند پا سست کنند، عقب بنشینند و کوتاه بیایند. چیزی که در این کتاب از آن به خوبی صحبت شده است. بدون هیچ سوگیری و در بستری که می‌شد کلیشه را چاشنی‌اش کرد اما نویسنده با هوش و فراستی که داشته زاویه‌ای دیگر را جلوی رویمان گذاشته است. شخصیت‌هایی که در کنار هم چیده شدند و خاص ترین آدم یک زندگی که می‌تواند بر سرنوشت آدمهای دیگری تاثیر بگذارد، جایی در میانه های رمان وارد کارزار می‌شود اما با اینکه فقط رگه‌هایی از کارها و شخصیت او را می‌بینیم، چنان غلیظ عمل می‌کند که در خواننده اثر می‌گذارد. پ.ن: زبان ادبی و شاعرانه کتاب در اوایل مطالعه ممکن است کمی مخاطب را دچار چالش کند اما کمی که جلوتر می‌روید راحت تر میخوانیدش. عاشقانه‌های یونس در شکم ماهی، شما را از تاریکی درون ماهی بیرون می‌کشد. https://eitaa.com/khuaan