هدایت شده از café
اگه یه کتاب ممنوعه بودی، آخرین نسخهات رو در عمیقترین بخش یک کتابخونهی فراموششده نگه میداشتن.
اگه یه افسانه بودی، مرز بین حقیقت و خیال بودی.
اگه یه نامهی قدیمی بودی، برای کسی نوشته شده بودی که ارزش تمام صبرهای دنیا رو داشت.
اگه یه نویسنده بودی، از چیزهایی مینوشتی که نمیشه کامل توضیحشون داد؛ فقط میشه حسشون کرد.
اگه یه معبد بودی، وقف الههی حقیقت میشدی.
اگه یه مجسمهی مرمری بودی، نگاهت طوری بود که انگار همهی داستان رو میدونه اما چیزی نمیگه.
اگه یه جمله از یه رمان بودی، آدمها سالها بعد هم از حفظ تکرارت میکردن.
اگه یه پایان بودی، از اون پایانهایی بودی که هیچوقت واقعاً تموم نمیشن.
چنلت: ۱۰۰٪ شبیه جملهایه که سالها بعد، وسط یک شبِ بیخواب، ناگهان به یاد آدم میاد و برای چند دقیقه نمیذاره به چیز دیگهای فکر کنه.
https://eitaa.com/energylika
اگه یه کتاب ممنوعه بودی، حقیقتی رو پنهان میکردی که ارزش از دست دادن همهچیز رو داشت.
اگه یه افسانه بودی، حتی بعد از قرنها هنوز دربارهات اختلاف نظر وجود داشت.
اگه یه نامهی قدیمی بودی، برای کسی نوشته شده بودی که هیچوقت فراموش نشد.
اگه یه نویسنده بودی، از عشقهایی مینوشتی که زمان نتونست نابودشون کنه.
اگه یه معبد بودی، وقف الههی جاودانگی میشدی.
اگه یه مجسمهی مرمری بودی، توی نگاهت ترکیبی از اندوه و امید دیده میشد.
اگه یه جمله از یه رمان بودی، آدمها کنارت ستاره میذاشتن.
اگه یه پایان بودی، از اون پایانهایی بودی که آدم آرزو میکنه کاش خودش نوشته بودش.
چنلت: ۹۹٪ شبیه رمانی که سالها بعد هم ازش حرف میزنن.
https://eitaa.com/joinchat/2770732140C48648202e0