eitaa logo
وز‌وز‌های ذهن🙂‍↔️
12 دنبال‌کننده
69 عکس
1 ویدیو
0 فایل
یه پرایوت که از شیرمرغ تا جون آدمیزاد توش پیدا میشه^^
مشاهده در ایتا
دانلود
یه وقتایی حس می‌کنم یسری احساسات برام رنگ و بوی قبل رو ندارن؛ انگار اون ذوق عمیقی که قبلا احساس می‌کردم دیگه نیست، اون حس شادی، حس ذوق زدگی؛ انگار یه لایه‌ی نامرئی عجیب کشیده شده روی همه چیز و من دیگه از پس حس کردن عمیق لحظه‌ها برنمیام
و این برام ناراحت‌کننده‌س؛ عمیق حس کردن چیزی بود که در عین ضربه زدن بهم، من رو با لحظه‌ها پیوند می‌زد. الان شکاف بین من و لحظه‌ها داره روز به روز بیشتر میشه.
شاید بعضی تجربه‌ها، بعضی خراب شدن‌ها، بعضی دل‌بریدن‌ها باعثش شده؛ شایدم فقط دارم بزرگ میشم، همین.
شب که میشه یاد چیزهایی میفتم که فراموش کردم؛ خاطرات، دوستی‌ها، احساسات به من هجوم میارن.
مثلا امشب یاد دو سال پیش افتادم که میرفتم باشگاه؛ همش نگاهم به حرفه‌ای ها بود و همش دلم میخواست جزوشون باشم.
موقع برگشتن از کلاس کلی خیال‌پردازی می‌کردم راجب اینکه منم یه روز توی زمین بازی کنم.
و چه احساسات ناب و عجیبی رو تجربه می‌کردم.
و چقدر همه چیز مثل قبل نیست و در عین حال هست.
هم چیزها عوض شدن و هم نه. بین گذشته و حالا دست‌و‌پا میزنم و نمی‌تونم جای خودمو پیدا کنم.
وز‌وز‌های ذهن🙂‍↔️
شب که میشه یاد چیزهایی میفتم که فراموش کردم؛ خاطرات، دوستی‌ها، احساسات به من هجوم میارن.
در واقع بهتره بگم تجربه‌های زیسته به سمتم میان تا دوباره یادآوری بشن، احساس بشن و بگن که هستن، که مبادا فراموش بشن.
هدایت شده از صندوقچه افکار
کنکور خیلی بدی. همون دلخوشیای کوچیکمم ازم گرفتی نامرد:((