کینه توز
فردا تمامی ناشناس ها گذاشته میشه و پاسخ داده میشه❤️😘
کدوم نظرات؟هردو ناشناس کویره به نظرم کسی اینجا پارت نمیخواد
ㅤㅤㅤㅤㅤ━━━━━━━━━━━━━━━
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ☆━━━𝐊𝐈𝐍𝐄 𝐓𝐎𝐎𝐙━━━☆
ㅤㅤㅤㅤㅤ━━━━━━━━━━━━━━━
《ܦ߭ࡎࡋ ࡄ၄ܩ》
#part_40
(وحید)
دو روزی میشد که به زندان منتقل شده بودم. دیروز بابا به ملاقاتم اومد، اما روی نگاه کردن توی چشمهای خستهاش رو نداشتم. همیشه فقط دردسر بودم براش. گفت امیر هنوز هم ملاقات ممنوعه. نگران عمو پیمان بودم؛ این چند وقت اصلاً نتونسته بودم بهش سر بزنم و بعدش هم که دستگیر شدم. وقتی بابا گفت حالش خوبه، حتماً خوبه دیگه...
سروصدای داخل راهرو از فکر بیرونم کشید. انگار دعوا شده بود. بیخیال، یکی از کتابهایی که بابا به سفارش عمو پیمان برام آورده بود رو باز کردم و شروع کردم به خوندن. هرچند تمرکز نداشتم و مدام فکرم این طرف و اون طرف میپرید، اما از هیچی بهتر بود.
:::
«بعضی آدمها بیصدا وارد زندگیات میشن؛ نه با هیاهو و وعدههای بزرگ… فقط آروم میان و جایی کنار قلبت میایستن. اولش فکر میکنی حضورشون عادیه، مثل بقیهی آدمها. اما یه روز میفهمی بدون
اینکه بفهمی از کِی، به بودنشون عادت کردی؛ به صدای خندشون، به نگاهشون، حتی به سکوتشون. و همون موقع میفهمی اگر یک روز نباشن، یه جای زندگیات ساکتتر از همیشه میشه…»
:::
با خوندن این بخش، ناخودآگاه فکرم رفت سمت نهال. این چند وقت خیلی باهاش سرد و عصبی برخورد کردم، اما وقتی میبینمش قلبم تندتند به سینهم میکوبه و حالم عجیب میشه.
این مدت زیاد وقت نکردم باهاش حرف بزنم، ولی غرور دخترونهش، مدل حرف زدنش، نگران شدنهاش، حتی عصبی شدنهاش هم قشنگ بود.
یه لحظه به خودم اومدم و متوجه لبخند بزرگی شدم که روی لبهام نشسته بود. سریع خودمو جمعوجور کردم و اخمی روی صورتم نشوندم.
یکی از بچهها اسمش پوریا بود .تنها هم اتاقیم بود. این دو سه روزه یه کم باهاش ارتباط گرفته بودم، از تخت روبهرویی نگاهم میکرد. کتاب رو بستم و خواستم کنار بذارمش که نگاهم خورد به پوریا. با یه لبخند ریز، سرش رو با تأسف برام تکون میداد.
منم همونجوری سرمو براش تکون دادم.
— چیه؟ چرا میخندی؟
از حالت درازکش دراومد و کنارم روی تخت نشست.
— خب؟ کیه این خانوم خوشبخت که دل جناب سروان ما رو اینجوری آب کرده؟
با حرفش از تعجب ابروهام بالا پرید، اما سعی کردم عادی باشم.
— اولاً سرگرد، دوماً چی میگی داداش؟ خانومِ چی؟ دلِ کی؟
دوباره لبخند معناداری زد.
— عیب نداره... همه اولش میزنن زیرش که عشقِ کی، کشکِ چی...
محکم روی شونهم زد و بلند شد. با اخم خیره نگاهش میکردم.
— خب بابا... نخوریمون با اون چشمات. مثلاً من باور کردم دیوونهای و خودبهخود میخندی! اما تا دیر نشده برو بهش بگو... اینجور وقتا معمولاً آدم وقتی میفهمه عاشق شده که عشقش حلقهی یکی دیگه توی دستشه ها... از ما گفتن بود.
با زدن چشمکی از سلول کوچیک چهار تختمون بیرون رفت. نیشخندی به حرفاش زدم و نگاهی به کتاب داخل دستم انداختم.
«عشقهای نهفته...»
یعنی پوریا راست میگفت؟ این حس، عشق بود یا یه احساس زودگذر؟ میترسیدم چیزی بگم و بعد پشیمون بشم. یا اصلاً اگه حسم یهطرفه بود چی؟ بعدش چجوری تو صورتش نگاه کنم و دوباره باهاش برم مأموریت؟
کلافه، دستی به صورتم و موهام کشیدم. دوباره روی تخت دراز کشیدم و آرنجمو روی پیشونیم گذاشتم. چه خوشخیال بودم که اینجا نشستم و دم از عشق و عاشقی میزنم.
این بار به حال و روز خودم نیشخند زدم.
به جرم قتل توی زندان بودم و احتمالاً اگه بیگناهیم ثابت نمیشد، حکمم اعدام بود... بعد من اینجا نشسته بودم و به عشق و علاقه فکر میکردم.
صدای قدمهایی باعث شد نگاهم سمت در کشیده بشه.
یه مرد چهارشونه با جای زخم بزرگی روی صورتش وارد شد. دستمال قرمزی توی دستش بود که مدام دور انگشتش میچرخوند. با یه لبخند چندشآور جلو اومد و خودش رو کنار پاهام روی تخت جا کرد.
— بهبه... ببین کی اینجاست... سرگرد موحد از دایره جنایی! درست عرض کردم جناب؟
حالا که از نزدیک چهرهش رو میدیدم یادم اومد کجا دیدمش. این همونیه که قاتل خانوادهش بود؛ پدر، مادر، برادر و دو تا خواهرش رو کشته بود. بعد از دو ماه فرار، من و سهیل لب مرز گرفتیمش. البته بماند که حسابی هم با هم درگیر شده بودیم. و چون شاکی خصوصی نداشت، قصاص نمیشد و احتمالاً بعد از چند سال آزاد میشد.
با حرص نفسی بیرون دادم و خودمو روی تخت بالا کشیدم.
— چیه؟ تنت میخاره یا چی؟ هنوز کتکی که موقع فرار خوردی رو فکر نکنم فراموش کرده باشی.
لبخند پر از حرصی زد و نگاهی به در انداخت. سالن خلوت بود و بیشتر زندانیها برای هواخوری بیرون رفته بودند.
بیهوا برگشت و توی یه لحظه دستش رو محکم دور گلوم انداخت.
از حرکت ناگهانیش جا خوردم، اما سعی کردم با دستهام راه نفسم رو آزاد کنم. سرش رو جلو آورد، طوری که هرم نفسهاش به صورتم میخورد و حالمو بدتر میکرد.
— منو ببین بچهسوسول... الان یه ساله به خاطر تو و اون رفیق بیهمهچیزت شبا خواب ندارم اینجا. چون پایی که شما با گلوله زدین، استخونش تیر میکشه تا مغزم... هر شب با خودم مرور میکنم که اولین کارم بعد از بیرون رفتن از اینجا، کشتن شما دوتا بیپدر و مادره...
نفس کم آورده بودم. مطمئن بودم رنگ صورتم هم مثل لبهام به سفیدی زده.
با صدای سربازی که انگار داشت با پوریا حرف میزد و نزدیک میشدن، با حرص صورتش رو جلوتر آورد و توی گوشم زمزمه کرد:
— از این به بعد شبا نباید بخوابی... چون مطمئن باش یه شب، یه جوری مثل بختک میافتم روت که دیگه برای همیشه راحت بخوابی...
با رها کردن گردنم، به سرعت از سلول خارج شد و غیبش زد.
از شدت سرفه کف اتاق افتادم و با دستهام یقهی لباسم رو پایین میکشیدم تا بتونم نفس بکشم. چشمهام تار میدید، قفسهی سینهم درد میکرد. داشتم از حال میرفتم که پوریا همراه سرباز، نگران وارد اتاق شد.
♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧
(پوریا)
همراه سرباز قدم برمیداشتم. سرباز برگهی دستش رو داخل جیبش گذاشت و نگاهم کرد.
— تو کجا؟ یه کلمه ازت پرسیدم، موحد کجاست؟
ازش جلو زدم و سمت سلول رفتم.
— من چیکار به شما دارم؟ میخوام برم سلول...
با شنیدن صدای سرفه، سرم سمت سلول چرخید. مازی سگدست از اتاق بیرون اومد و خیلی معمولی سمت یه سلول دیگه رفت.
به سرعت سمت سلول دویدم که سرباز هم متعجب دنبالم اومد.
— چی شده؟
با دیدن وحید که کف اتاق افتاده بود و با یه دست به سینهش و با دست دیگه به زمین چنگ میزد، سمت کمد وسایلش دویدم. قبلاً یه اسپری دستش دیده بودم که توی دهنش میزد. با استرس توی کمد دنبالش گشتم، اما نبود.
با عصبانیت در کمد رو بستم و سریع سمت تختش رفتم.
— اه... پس کجاست این ماسماسکت؟
بالشتش رو کنار زدم و با دیدنش سریع چنگش زدم. کنار وحید نشستم.
هنوز به شدت سرفه میکرد. صورتش خیس عرق بود و رنگش به سفیدی میزد. لبهاش هم کمکم کبود شده بودن. مات و مبهوت به چشمهای خمارش که داشت بسته میشد نگاه میکردم.
این صحنهها برام آشنا بود...
چیزایی جلوی چشمم نقش میبست که سالها سعی کرده بودم فراموششون کنم.
سرباز وقتی دید هیچ کاری نمیکنم، سریع جلو اومد و اسپری رو از دستم چنگ زد.
— چیکار میکنی؟ نمیبینی داره میمیره؟
بعد سریع چهار بار اسپری رو توی دهنش فشار داد.
حالا سینهی وحید تندتند بالا پایین میشد. سرفههاش کمتر و کمتر شدن. بیحال به شونهم تکیه داد و خودشو رها کرد.
با دست لرزونم سرش رو آروم به سینهم فشردم. قطره اشکی از گوشهی چشمم رها شد.
سرباز که ترسیده بود، کف اتاق نشست و کلاهش رو برداشت.
— هووف... بخیر گذشت...
بعد نگاهی به وحیدِ بیحال انداخت که آروم پلک میزد.
— اگه بلایی سرت میاومد جواب سرهنگ رو چی میدادم؟ خدا بهم رحم کرد... وگرنه پنج ماه مونده از خدمتم تبدیل به پنج سال میشد.
نیمچه لبخندی به سرباز زدم. سرم رو پایین آوردم تا صورت وحید رو ببینم. حالا که نفسهاش منظمتر شده بود، پلکهاش کمکم روی هم میافتادن. حق هم داشت... همچین حملهای قطعاً تمام جونشو گرفته بود.
— بیا داداش... بیا کمکت کنم بری روی تختت.
با ضعف، دستش دور مچ دستم قفل شد.
— پوریا...بابام نفهمه...لطفا
به چشمهای مظلوم و بیرمقش نگاه کردم. توی همین دو سه روز فهمیده بودم چقدر کله شقه. بههرحال پلیسه و همیشه با قاتلها و مجرمها سروکار داشته.
به سرباز نگاه کردم که همینطور که کلاهشو رو سرش تنظیم میکرد شانه بالا انداخت.
_من از خدامه کسی چیزی نفهمه چون خودم بیچاره میشم.
روی تخت خوابوندمش و پتو رو تا روی سینهش بالا کشیدم. هنوز مچ دستم اسیر انگشتهای ضعیفش بود که کمکم خوابش برد... یا شاید بهتر بود بگم از حال رفت.
چقدر مظلوم و بیپناه بود این پسر...
توی خواب، بیشتر از همیشه معلوم بود چقدر خستهست.
با یادآوری داداش مهدیم، دوباره اشک توی چشمهام جمع شد. اونم وقتی زنده بود همینجوری عذاب میکشید. نفسش بالا نمیاومد و من تا نصف شبها از ترس بند اومدن نفسش کنارش بیدار میموندم.
با صدای سرباز سریع صورتم رو پاک کردم.
— آخ آخ... الان برم چی به اون یکی همکارش بگم؟
متعجب نگاهش کردم.
— همکارش؟
سر تکون داد و سمت در رفت.
— آره... یه خانومه. میگه همکارشه و باید ببینتش. انقدر با سرنگهبان بحث کرد که خدا میدونه. آخر سر با وساطت سرهنگ ادیب راهش دادن اتاق ملاقات.
ناخودآگاه لبخندی گوشهی لبم نشست. پس اون دختری که وحید اینجوری تو فکرش بود، بیتفاوت نبود.
نگاهم روی صورت رنگپریدهی وحید موند.
— حیف شد داداش... درست وقتی عشقت اومده، خودتو به فنا دادی.
سرباز بیرون رفت و من کنار تخت، روی زمین نشستم. نگاهم افتاد به رد انگشتهایی که دور گردنش مونده بود. جای کبودیها کمکم پررنگتر میشدن.
فکم از عصبانیت قفل شد.
مازی عوضی...
اگه چند دقیقه دیرتر میرسیدیم معلوم نبود چه بلایی سرش میآورد.
سرمو به دیوار پشت سرم تکیه دادم و به وحید خیره شدم.
بین این همه آدم وحشی، موندن برای اون واقعاً خطرناک بود. مخصوصاً حالا که نصف زندان ازش کینه داشتن.
آروم زیر لب گفتم:
— کاش زودتر از اینجا خلاص شی داداش... اینجا جای تو نیست...
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ✦━━━━━━━✦
ㅤㅤㅤㅤ☆━━━ 𝐓𝐇𝐄 𝐄𝐍𝐃 ━━━☆
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ✦━━━━━━━✦
پارت جدید تقدیم به شما✨🖇
https://harfeto.timefriend.net/17611369908189
نظرات زیباتون رو از ما دریغ نکنید.حتما بهم بگید دوست دارید رمان رو یا پارتگذاری متوقف بشه♥️🌹
هدایت شده از کینه توز
ㅤㅤㅤㅤㅤ━━━━━━━━━━━━━━━
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ☆━━━𝐊𝐈𝐍𝐄 𝐓𝐎𝐎𝐙━━━☆
ㅤㅤㅤㅤㅤ━━━━━━━━━━━━━━━
《ܦ߭ࡎࡋ ࡄ၄ܩ》
#part_41
(راوی)
از در آهنی بیرون زد. قدمهایش سنگین و کند بود؛ انگار تمام خیالبافیهای دو شب گذشته، یکجا روی سرش خراب شده باشند.
کسی که دو شبانهروز بیوقفه دنبال اثبات بیگناهیاش دویده بود، حالا حتی حاضر نشده بود چند قدم تا اتاق ملاقات بیاید.
در دل، خودش را برای آمدن به اینجا سرزنش میکرد، اما مگر میشد جلوی دل را گرفت؟
وقتی سرباز، بعد از آن همه انتظار، فقط گفته بود:
«نمیخواد ببینتت.»
و رفته بود...
بغض تا پشت پلکهایش بالا آمد، اما هنوز آن بخشِ سرسختِ وجودش نمیگذاشت بشکند.
دلش آشوب بود.
باز هم همان حس آشنایی که همیشه درست از آب درمیآمد.
حال وحید خوب نبود... مطمئن بود.
پس چرا سرباز باید دروغ میگفت؟
چرا نباید حقیقت را به او میگفت؟
خسته پشت فرمان نشست.
میدانست تالار دوربین داشته و بعد از ساعتها بررسی فهمیده بود نسخهی بکآپ تصاویر مستقیم به سیستم رئیس تالار منتقل میشود. نسخهی اصلی همان شب از بین رفته بود و حالا تنها راه، پیدا کردن صاحب تالار بود.
هنوز چیزی به سرهنگ موحد نگفته بود.
میترسید خودش تنهایی وارد ماجرا شود، یا شاید بیشتر از آن، از این میترسید که شاهد از او بپرسد:
که چرا هنوز پیگیر این قضیهای؟
در حالی که از همه خواسته بود مثل همیشه سرِ کارشان بروند و دخالت نکنند.
اما او امروز به اینجا آمده بود تا، دستکم با دادن یک خبر خوب، خیال خودش را از حال وحید راحت کند.
ولی حالا آن دلشوره، تبدیل شده بود به خشمی تلخ و بیپایان.
و برای خالی کردن این خشم، چه کسی بهتر از صاحب همان تالار؟
با سرعت ماشین را روشن کرد و به سمت تنها آدرسی که از او پیدا کرده بود راه افتاد.
♧♧♧♧♧♧♧♧♧
(راوی) — بیمارستان
بعد از صحبت با پرستار، کنار برادر بزرگترش روی صندلیهای انتظار نشست. آه خستهای کشید و دستش را روی شانهی او گذاشت.
_خداروشکر عمل امیر خوب بوده داداش... میبرنش بخش. احتمالا دو سه روز دیگه مرخص میشه.
پدرام کلافه دستهایش را روی صورتش کشید.
_چیشد یهو شاهد؟ چرا اینجوری شد؟ امیر چرا انقدر فرق کرد یهو؟ پیمان چرا دو سه روزه با کسی حرف نمیزنه؟ بخدا دارم دیوونه میشم از دستشون.
شاهد همچنان دستش را روی شانهی برادرش نگه داشته بود. آرام فشار کوتاهی به شانهاش وارد کرد.
_درست میشه داداش... همهچی درست میشه.
پدرام با شرمندگی و نگرانی به صورت خسته و رنگپریدهی او نگاه کرد.
_شرمندتم شاهد... سه روزه وحید بخاطر چرت و پرتای این بچه گوشهی زندانه...خودشم بایه دستبند افتاده رو تخت. اگه بتونم ببینمش، همچین گوششو بپیچونم که صدبار بگه غلط کردم.
با شنیدن اسم وحید، لبخند غمگینی روی لبهای شاهد نشست.
_دست خودش که نیست برادر من. به نظرت امیر آدمیه که الکی دروغ بگه؟ یا بخواد پنهانکاری کنه و به کسی تهمت بزنه؟
چند لحظه سکوت کرد و بعد آرامتر ادامه داد:
_اونم کی... وحید. قطعا یه چیزی پشت حرفای امیر هست، اما تا نبینمش نمیتونم چیزی ثابت کنم.
پدرام امیدوارانه سمتش برگشت.
_خب چرا دست دست میکنی شاهد؟ وقتی بهوش اومد برو باهاش حرف بزن ببین دردش چیه.
شاهد از روی صندلی بلند شد و چند قدم جلو رفت.
_اول باید منصوری رو از سر راه بردارم. نگران نباش... دارم به یهسری مدرک میرسم که ثابت میکنه نفوذیه... درواقع سیروان خریدتش. بعدش هم مسئلهی بچهها رو پیگیری میکنم.
پدرام هم بلند شد.
_میگم شاهد... امیر که مرخص بشه، میبرنش زندان؟
نگاه شاهد سمت اتاق ریکاوری کشیده شد؛ همانجایی که تخت امیر قرار داشت.
_چون بازجوییهاش اینجا انجام شده، آره... مستقیم میره زندان تا زمان دادگاه. احتمالا دادگاه هم یه هفته، ده روز بعد از مرخص شدنشه.
پدرام نزدیکتر آمد. این بار صدایش پایینتر بود.
_عذاب وجدان و شرمندگی از تو و پسرت داره نفسمو بند میاره داداش... تو رو خدا یه کاری کن این ماجرا تموم بشه. بعد از چند هفته حتی نمیذارن جیگرگوشمو درست حسابی ببینم، شاهد.
شاهد کلافه دستهایش را داخل جیب شلوارش فرو برد.
_شرمندهی چی قربونت برم؟ فکر میکنی من دلم نمیخواد بچم آزاد بشه؟ بخدا خودم داغونم پدرام... تو دیگه بهم فشار نیار داداش.
بعد از چند لحظه، آرام دستش را روی بازوی او کشید.
_انقدر هم خودتو عذاب نده. مطمئن باش برای وحید و امیر هرکاری از دستم بربیاد میکنم... فقط ممکنه چند روزی طول بکشه.
بعد دستش را پشت کمر برادرش گذاشت و او را به سمت بخش هدایت کرد.
_بیا... فعلا تا امیر بیهوشه یه سر به این داداش لوسمون بزنیم. ببینیم درد اون چیه که از اون بیمارستان اومده این بیمارستان، بعدم غش کرده.
لبخند محوی روی لبهای پدرام نشست و همراه برادرش به سمت اتاقهای طبقهی بالا راه افتاد.
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ✦━━━━━━━✦
ㅤㅤㅤㅤ☆━━━ 𝐓𝐇𝐄 𝐄𝐍𝐃 ━━━☆
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ✦━━━━━━━✦
پارت جدید تقدیم به شما✨🖇
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_o6jz34r&btn=کینه.توز
نظرات زیباتون رو از ما دریغ نکنید.♥️🌹
کینه توز
ㅤㅤㅤㅤㅤ━━━━━━━━━━━━━━━ ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ☆━━━𝐊𝐈𝐍𝐄 𝐓𝐎𝐎𝐙━━━☆ ㅤㅤㅤㅤㅤ━━━━━━━━━━━━━━━ 《ܦ߭ࡎࡋ ࡄ၄ܩ》 #part_41 (راوی) از
اگه از این پارت خوب حمایت بشه فرداشب دوتا پارت داریم😊