🚨🚨 #فوری | پرواز جنگنده بر فراز تهران گزارش می شود.
⭕️﹝ اخبار جنگ و تعطیلی مدارس﹞ 👇🏻
𝐓𝐆 : @Fori_khabar
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷🇱🇧
🚨🚨 #فوری | پرواز جنگنده بر فراز تهران گزارش می شود. ⭕️﹝ اخبار جنگ و تعطیلی مدارس﹞ 👇🏻 𝐓𝐆 : @Fori_kh
هیچی دیگه ، رسیدن تهران حرومزاده ها
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷🇱🇧
🚨🚨 #فوری | پرواز جنگنده بر فراز تهران گزارش می شود. ⭕️﹝ اخبار جنگ و تعطیلی مدارس﹞ 👇🏻 𝐓𝐆 : @Fori_kh
من واقعا چشام تار میبینه و دارم بیهوش میشم ...
اگر دیدید دیگه پیام نمیزارم بدونید یا به ملکوت اعلی پیسوتم یا زنده ام منتهی بیهوشم ...
۳ تا الهی به رقیه میگید؟
+
الهی به رقیه
الهی به رقیه
الهی به رقیه
صل الله علیک یا اباعبدالله الحسین
السلام علی الحسین
و علی علی بن الحسین
و عل اولاد الحسین
و علی اصحاب الحسین
#بهوقتنیمهشب
+
همتون به سلام بدید مطمئن بشید آروم میشد ...
به نظر من به جای اینکه بشینید اخبار جنگ و این چیزا رو بخونید یه سلام به امام حسین بدید و گوشیتونو خاموش کنید و بگیرید بخوابید ...
🌒🌘بسم الله الرحمن الرحیم 🌒🌘
#پارت_شانزدهم
#کوله_بار_عشق_۲
#داوود
وقتی به بام رسیدم ...
ماشینو پارک کردم و با پای پیاده به دور ترین و بالا ترین نقطه ی بام رفتم ...
نقطه ای که میشد کل شهر و دید زد....
سرد بود هوا ...
شدید ...
نشستم رو خاک ها و پامو تو شکمم جمع کردم ...
با اینکه کاپشنم دورم بود ولی با این حال سوز هوا بدجور اذیتم میکرد ...
به شهر خیره شدم و به فکر فرو رفتم ...
خسته شدم از خودم ...
از اینکه ...
از اینکه به یه نامحرم فکر میکنم ...
اونم نه هر نامحرمی ...
نامحرمی که جای خواهرم و داشت ...
داشت که بود ...
نمیدونم شایدم حسم غلط بود ...
اما هر چی که بود بدجور پریشونم کرده بود ...
عاشق نشده بود و هیچ درک و حسی از این کلمه نداشتم ...
دلم یه دل سیر گریه میخواست ...
حتی اگر بی دلیل باشه ...
#رسول
زینب و ریحانه رو که رسوندم خونه ...
بهشون گفتم میرم بام و اونا هم چیزی نگفتن ...
میدونستن که بام یه خلوت گاه هست بین من و خدا ...
و وقتی میدیدن آروم میشم و آرامش میگیرم ...
مخالفتی نمیکردن ...
ماشینو پارک کردم و به سمت همون نقطه ی همیشگی رفتم ...
با نزدیک شدن به اون نقطه ...
یه نفر و دیدم که نشسته و خودشو بغل کرده ...
مثل اینکه قسمت نبود ...
خواستم برم یه جا دیگه که با چیزی که دیدم شک کردم ...
این داوود نبود ؟؟
موبایلم و از تو جیب کاپشنی که تو ماشین با کنم عوض کردم در آوردم ...
و شماره ی داوود و گرفتم ...
چند ثانیه ای گذشت که صدای زنگ گوشی داوود بلند شد ...
قبل از اینکه جواب بده قطع کردم ...
داوود اینجا چیکار میکرد؟!
نمیدونم درست بود خلوتش رو بهم بزنم یا نه ...
ولی خب ...
به سمتش قدم برداشتم ....
#داوود
صدای گوشیم بلند شد ...
تا خواستم جواب بدم قطع شد ....
نمیدونم کی بود ..و
کلا بیخیالش شدم ...
صدای قدم های کسی رو از پشتم شنیدم ...
که بازم بی توجه بهش ...
به شهر خیره شدم ...
که انکار یکی کنارم نشست ...
عطر آشنایی داشت ...
بوی عطر رس....
رسول بود ؟
کلاه کاپشنمو زدم کنار و به سمتش چرخیدم ...
رسول بود ...😳😳
با تعجب گفتم :خودتی ؟!
بهم نزدیک تر شد و مثل من نشست و با لبخند گفت :خودمم آقای فداکار ...
شما کجا اینجا کجا؟!
-والا ما که ...
شما اینکا چیکار میکنی استاد رسول ؟
+همینجوری ...
چی شده آقا داوود کشتی هات غرق شده...
-چی بگم والا ...
+هر چی ...
هر چیزی که فکر میکنی میتونه تو رو از این حال و روز دربیاره بگو ...
-خودمم نمیدونم چمه ...
زل زد تو چشام و جدی گفت :عاشق شدی ؟!
سرمو انداختم پایین و گفتم :نمیدونم شاید ...
#ادامه_دارد
نویسندگان:Z&M&H
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷🇱🇧
صل الله علیک یا اباعبدالله الحسین السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و عل اولاد الحسین و علی ا
دیگه پیام ها رو تو کانال نمیزارم و اگر پیامی باشه تو خود ناشناس جواب میدم اما خوابم نبرده باشه ...
الکی آسترس نگیرید و به خدا و آقا امام زمان توسل کنید ...
زیاد دنبال اخبار و حواشی جنگ نرید و فقط و فقط دعا و توسل ...
التماس دعا
خوبی و بدی دیدید حلال کنید
یا علی مدد🌱
هدایت شده از کانال حسین دارابی
با تفاهم میخواستن جنوب لبنان رو از جنگ نجات بدن
جنوب ایران شبیه جنوب لبنان شد