eitaa logo
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
357 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
996 ویدیو
1 فایل
- بسم الله اینجا ؟ اینجا !عشقش عشق عادی نیست:) عشقِ به کشورِ عشقِ به رهبرِ عشقِ به امام عصرِ.....♡ -جمع جمعِ ساندیس خوران اعظمِ+++ - گوش به فرمان و فدایی آسید مجتبی:/ کپی ؟!به جز رمان حلالت .. شروعمون:۱۴۰۵/۱/۲۶ پایانمون؟! انشاالله شهادت :)
مشاهده در ایتا
دانلود
716.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـ باور نمی کنی دلم برات تنگ شده؟!💔 کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷 https://eitaa.com/kolebaras
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بـِری اَز پـیـشـَم مـیـشـَم خـونـِه خـَراب❤️‍🩹: ( کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷 https://eitaa.com/kolebaras
_ حمله به سس خرسی با سلاح فوق سری سس خرسی🦦🍅 _
بریم سراغ رمانمون
فاطمه رحمانی 26ساله عضو تیم محمد خواهر فرشید رفیق جینگه زینب یه دختر آروم و مظلوم و مهربون و همیشه پایه
💫🫀بسم الله الرحمن الرحیم 🫀💫 وارد آشپزخونه شدم، همه دور هم، دور میز نشسته بودن ، مشغول چایی ریختن واسه خودمون شدم، سینی چای رو وسط میز گذاشتم و خودم بین ریحانه و رسول نشستم و که همه تشکری کردن و منم جوابشونو دادم که شیلا گفت :خب آقا دوماد نمیخواید، عروستون رو معرفی کنید؟! شهاب حین برداشتن چای گفت :چی بگم؟؟ رسول _مگه تو مجلس خاستگاری نبودی؟! شیلا _نوچ آقا آنقدر هول بودن که صبر نکردن یه شب برن که منم باشم ریحانه _حالا اونو ولش کنید، عروس و معرفی کن شهاب _والا چی بگم، 24 سالشه رسول _واقعا تاثیر گذار بود. شهاب _بعد اینکه عکاسه راضیه _شهاب زیر لفظی میخوای؟! خب همه رو یدفه بگو دیگه شهاب _راه میاد با آدم، مهربونه، ساکته، خوش اخلاقه _اسمش چیه؟ شهاب _فاطمه همین یه کلمه کافی بود پرت شم تو گذشته، دلم تنگ شده واسه فاطمه، من مطمئنم که زنده است، مطمئنم که داره یه جایی تو این دنیا نفس بکشه ، اخه این شد دلیل؟! اینکه وسط ماموریت آتش سوزی اتفاق میفته، بعدم همه افراد تو اون خونه میمیرن؟! اگه مرده پس چرا هیچ جنازه ای نیست؟؟ یعنی چون فقط انگشترش تو اون خونه ی نحس سوخته شده پیدا شده یعتی شهید شده و جنازه اش مفقوده؟! یا اصن شاید پشت این قضیه یه ماجرای محرمانه وجود داره، اگه داره پس چرا حال و روز فرشید ایطوریه؟! دو ماهه از اون حادثه گذشته ولی فرشید هنوز که هنوزه مثل من باور نکرده که فاطمه بین ما نیست، پدر مادرشون که 4 ساله ولشون کردن و رفتن اروپا، واقعا نمی فهمم چه پدر مادری ان!!؟ اصن خبر دارد که چه اتفاقایی واسه پچه هاشون افتاده؟؟ نه خبر ندارن، به خدا که خبر ندارن!!!. با صدای بچه ها رشته افکارم پاره شد، ریحانه _آبجی، زینبی خوبی؟! شیلا_ حالت خوبه؟! چرا یدفه رفتی تو فکر؟ رسول_زینب، میخوای بریم دکتر؟؟ _نه، نه حالم خوبه، ببخشید یدفه رفتم تو فکر راضیه_مطمئنی؟! رنگ و روت اینو نمیگه ها _نه خوبم با صدای خاله برگشتیم که داشت با زندایی نگار صحبت می‌کرد، وارد آشپزخونه شدم منم سعی کردم نشون بدم حالم خوبه همه چی داشت خوب پیش می‌رفت که شیلا زبون باز و کرد گفت :مامان زینب...... با لگدی که به پاش زدم خفه شد، شهابم که داشت زیر لب میخندید خاله _زینب چی؟؟ _هیچی خاله جون میخواست بگه من از غذاتون خیلی خوشم اومده بود خاله _نوش جانتون با دردی که تو قلبم پیچید، نفسم رفت. همین یدونه رو کم داشتم واقعا به ساعت نگاه کردم 12 و 35 دقیقه، حالا کی میخواست فردا ساعت 5 بیدار شه حین بلند شدن از جام و برداشتن سینی استکان های خالی گفتم :بچه ها کم کم بلند شدی زمان از دستمون در رفته نیم ساعت دیگه یک میشه خاله _وا کجا خاله، شب بخوابید دیگه ریحانه _نه ممنونم خاله، خونه کار داریم شهاب _کی میخواد فردا ساعت 6 صبح بلند شه؟! شیلا _ها ها ها دلتون بسوزه من فردا ساعت 10 میرم سرکار شهاب _شیلا جان نزار با پا..... رسول :سرفه، سرفه به من نگاه کرد که به خاله اشاره کردم، خاله داشت دست به سینه نگامون می‌کرد راضیه _خب دیگه ماهم رفع زحمت کنیم بریم مامان؟!. زندایی _بریم عزیزم برو رهامو هم صدا کن راضیه _چشم راضیه و زندایی که رفتن بیرون ریحانه و شهابم رفتن بیرون خاله هم که رفتن تعارف کنه من موندم و شیلا و رسول شیلا حین گرفتن استکان کف زده از دستم گفت: _برو آجی، دستت درد نکنه زحمت کشیدی، بقیه شو من انجام میدم دستامو آب کشیدم و گفتم :خواهش میکنم، کاری نکردم حین درست کردن چادرم همراه با رسول از آشپزخونه رفتیم بیرون که رسول گفت :زینب، حالت خوبه؟! قلبت؟! _خوبم استاد جان خوبم قانع نشد ولی خب چاره ای هم نداشت وارد اتاق شاینا شدم، الهی من فداش بشم که سر دفتر نقاشیش با رهام خوابش برده بود راضیه سعی داشت رهامو جوری بیدار کنه که شاینا از خواب بیدار نشه از اتاق رفتم بیرون و شهابو صدا کردم که بیاد شاینا رو بغل کنه بزاره رو تختش شهاب که از اتاق رفت بیرون سریع چادرمو عوض کردم و وسایلام برداشتم و رفتم بیرون بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن، خداحافظی کردم و با دایی اینا از خونه بیرون زدیم، از اونا هم خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم به در خواست خودم من پشت فرمون نشستم و مسیر خونه رو در پیش گرفتم. نویسندگان :Z&M