کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
فاطمه رحمانی 26ساله عضو تیم محمد خواهر فرشید رفیق جینگه زینب یه دختر آروم و مظلوم و مهربون و همیشه
شخصیت جدید رمانمون
فاطمه خانوم رفیق زینب خانم هستند🙃🙃
💫🫀بسم الله الرحمن الرحیم 🫀💫
#پارت_سیزدهم
#کوله_بار_عشق
#زینب
وارد آشپزخونه شدم، همه دور هم، دور میز نشسته بودن ، مشغول چایی ریختن واسه خودمون شدم، سینی چای رو وسط میز گذاشتم و خودم بین ریحانه و رسول نشستم و
که همه تشکری کردن و منم جوابشونو دادم که شیلا گفت :خب آقا دوماد نمیخواید، عروستون رو معرفی کنید؟!
شهاب حین برداشتن چای گفت :چی بگم؟؟
رسول _مگه تو مجلس خاستگاری نبودی؟!
شیلا _نوچ آقا آنقدر هول بودن که صبر نکردن یه شب برن که منم باشم
ریحانه _حالا اونو ولش کنید، عروس و معرفی کن
شهاب _والا چی بگم، 24 سالشه
رسول _واقعا تاثیر گذار بود.
شهاب _بعد اینکه عکاسه
راضیه _شهاب زیر لفظی میخوای؟!
خب همه رو یدفه بگو دیگه
شهاب _راه میاد با آدم، مهربونه، ساکته، خوش اخلاقه
_اسمش چیه؟
شهاب _فاطمه
همین یه کلمه کافی بود پرت شم تو گذشته، دلم تنگ شده واسه فاطمه، من مطمئنم که زنده است، مطمئنم که داره یه جایی تو این دنیا نفس بکشه ، اخه این شد دلیل؟! اینکه وسط ماموریت آتش سوزی اتفاق میفته، بعدم همه افراد تو اون خونه میمیرن؟!
اگه مرده پس چرا هیچ جنازه ای نیست؟؟ یعنی چون فقط انگشترش تو اون خونه ی نحس سوخته شده پیدا شده یعتی شهید شده و جنازه اش مفقوده؟! یا اصن شاید پشت این قضیه یه ماجرای محرمانه وجود داره، اگه داره پس چرا حال و روز فرشید ایطوریه؟! دو ماهه از اون حادثه گذشته ولی فرشید هنوز که هنوزه مثل من باور نکرده که فاطمه بین ما نیست،
پدر مادرشون که 4 ساله ولشون کردن و رفتن اروپا، واقعا نمی فهمم چه پدر مادری ان!!؟
اصن خبر دارد که چه اتفاقایی واسه پچه هاشون افتاده؟؟
نه خبر ندارن، به خدا که خبر ندارن!!!.
با صدای بچه ها رشته افکارم پاره شد،
ریحانه _آبجی، زینبی خوبی؟!
شیلا_ حالت خوبه؟! چرا یدفه رفتی تو فکر؟
رسول_زینب، میخوای بریم دکتر؟؟
_نه، نه حالم خوبه، ببخشید یدفه رفتم تو فکر
راضیه_مطمئنی؟! رنگ و روت اینو نمیگه ها
_نه خوبم
با صدای خاله برگشتیم که داشت با زندایی نگار صحبت میکرد، وارد آشپزخونه شدم منم سعی کردم نشون بدم حالم خوبه همه چی داشت خوب پیش میرفت که شیلا زبون باز و کرد گفت :مامان زینب......
با لگدی که به پاش زدم خفه شد، شهابم که داشت زیر لب میخندید
خاله _زینب چی؟؟
_هیچی خاله جون میخواست بگه من از غذاتون خیلی خوشم اومده بود
خاله _نوش جانتون
با دردی که تو قلبم پیچید، نفسم رفت. همین یدونه رو کم داشتم واقعا
به ساعت نگاه کردم 12 و 35 دقیقه، حالا کی میخواست فردا ساعت 5 بیدار شه
حین بلند شدن از جام و برداشتن سینی استکان های خالی گفتم :بچه ها کم کم بلند شدی زمان از دستمون در رفته نیم ساعت دیگه یک میشه
خاله _وا کجا خاله، شب بخوابید دیگه
ریحانه _نه ممنونم خاله، خونه کار داریم
شهاب _کی میخواد فردا ساعت 6 صبح بلند شه؟!
شیلا _ها ها ها دلتون بسوزه من فردا ساعت 10 میرم سرکار
شهاب _شیلا جان نزار با پا.....
رسول :سرفه، سرفه
به من نگاه کرد که به خاله اشاره کردم، خاله داشت دست به سینه نگامون میکرد
راضیه _خب دیگه ماهم رفع زحمت کنیم بریم مامان؟!.
زندایی _بریم عزیزم برو رهامو هم صدا کن
راضیه _چشم
راضیه و زندایی که رفتن بیرون ریحانه و شهابم رفتن بیرون
خاله هم که رفتن تعارف کنه من موندم و شیلا و رسول
شیلا حین گرفتن استکان کف زده از دستم گفت:
_برو آجی، دستت درد نکنه زحمت کشیدی، بقیه شو من انجام میدم
دستامو آب کشیدم و گفتم :خواهش میکنم، کاری نکردم
حین درست کردن چادرم همراه با رسول از آشپزخونه رفتیم بیرون که رسول گفت :زینب، حالت خوبه؟! قلبت؟!
_خوبم استاد جان خوبم
قانع نشد ولی خب چاره ای هم نداشت
وارد اتاق شاینا شدم، الهی من فداش بشم که سر دفتر نقاشیش با رهام خوابش برده بود
راضیه سعی داشت رهامو جوری بیدار کنه که شاینا از خواب بیدار نشه
از اتاق رفتم بیرون و شهابو صدا کردم که بیاد شاینا رو بغل کنه بزاره رو تختش
شهاب که از اتاق رفت بیرون سریع چادرمو عوض کردم و وسایلام برداشتم و رفتم بیرون
بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن، خداحافظی کردم و با دایی اینا از خونه بیرون زدیم، از اونا هم خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم به در خواست خودم من پشت فرمون نشستم
و مسیر خونه رو در پیش گرفتم.
#ادامه_دارد
نویسندگان :Z&M
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
💫🫀بسم الله الرحمن الرحیم 🫀💫 #پارت_سیزدهم #کوله_بار_عشق #زینب وارد آشپزخونه شدم، همه دور هم، دور
اگر ناشناس ها زیاد باشه
آخر شب یه پارت دیگه هم میدم 😉😉
خب رفقایی که درخواست داشتن ناشناس ها تو کانال گذاشته بشه امشب ساعت 11 گذاشته میشه و تاصبح هست 👌
و اینکه تو ناشناس بهم یه انرژی ای بدید که بتونم رمان رو بنویسم و شب قبل از ناشناس ها بزارم
توجه داشته باشید که امشب مهمونم داریم 👌😊
پس ناشناس ها زیاد باشه که انرژی بیشتر دریافت کنم 😅😅
دختری که قراره من مادرش باشم :
💞💞
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
https://eitaa.com/kolebaras
نه این رسم رفاقت نیست رفیق نیمه راه من...🥺❤️🩹
#شهیدانه
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
https://eitaa.com/kolebaras
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شب بود هوای کربلا عالی بود
در مصرع قبل جای ما خالی بود❤️🩹
#شهیدانه
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
https://eitaa.com/kolebaras
153.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حق با تو بود حاجی...❤️🩹
#شهیدانه
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
https://eitaa.com/kolebaras
💕🎀بسم الله الرحمن الرحیم 🎀💕
#پارت_چهاردهم
#کوله_بار_عشق
#زینب
در سکوت رسیدیم خونه، ساعت 1 بود، سرم داشت منفجر میشد، یه مسکن قوی خوردم و یه ساعتی تو جام غلط خوردم تا به خواب رفتم.
با صدای ویبره موبایلم از خواب بلند شدم، سرم بهتر شده بود ساعتو نگاه کردم 4و نیم، اول بلند شدم یه دوش گرفتم و بعدم نماز صبحم وخوندم بعد رسول و ریحانه رو واسه نماز بیدار کردم ، بعدشم مشغول آماده کاردن میز صبحونه شدم.
امروز ماموریت داشتیم، نمیدونم چرا اما حس های خوبی بهش نداشتم، امیدوارم این ماموریت هیچ تاثیری روی عقد شهاب نزاره چون قطعا بعدش از عذاب وجدان میمیرم، هر اتفاقی هم که بخواد بیفته بعد از مراسم عقد شهاب باشه.
با صدای رسول از افکارم بیرون پریدم، جواب سلامش و دادم و مشغول چایی ریختن شدم.
سرمیز نشستم و شروع کردم به خوردن صبحانه، بعید میدونم ریحانه خواب باشه، آگرم خواب نیست خب چرا نمیاد؟؟
همین باعث شد که از سر میز بلند شدم و به سمت اتاقش برم، در زدم اما وقتی جوابی دریافت نکردم در و باز کردم و وارد اتاقش شدم. روی تختش نشسته بود پاهاشو جمع کرده بود تو خودش و به قاب عکس های رو به روش زل زده بود، آروم کنارش نشستم که خودشو تو بغلم انداخت، احتمالا بازم خواب دیده می قرار بود این خواب ها و کابوس ها تموم بشه؟!
+زینب، خواب دیدم که برات یه اتفاقی افتاده اما تو خوشحال بودی داشتی می خندیدی، ولی من، بچه های سایت، رسل هیچکدوممون خوشحال نبودیم، یه ترس و نگرانی تو وجودمون بود، میگم نکنه تنهامون بزاری؟؟
زینب به قرآن که اگر اتفاقی واسه شما دوتا بیفته من میمیرم
حین نوازش کردن موهاش مهربون و دلگرم کننده گفتم :الهی من قربون آبجی ریحانم بشم، عزیز من کی خواست تو رو تنها بزاره؟! ما هر سمون جونمون به هم وصله، بدون هم نمی تونیم، نمی کشیم.
نه اتفاقی قراره واسه من بیفته، و نه واسه رسول، و نه واسه تو
چون خدا بالا سرمونه، چون خدا هوامونو داره، چون مامان بابا ازمون مراقبت میکنن.
ریحانه تا وقتی که خدا بالا سرته، از هیچی نترس
به خدا توکل کن و آمیدت فقط به خودش باشه
مطمئن باش وقتی خدا بسازه قشنگتره هیچ کدوم از اتفاقی هایی که دور و هورمون میفته حتی اگر واسمون آزار دهنده باشه ، یه حکمتی داره و بی دلیل نیست
خدا، خیر و صلاح بنده هاش میخواد و مطمئن باشه واسه ما هم بد نمیخواد باشه؟!
از بغلم بیرون اومد و حین پاک کردن اشکاش باشه ای گفت، که همزمان از جا بلند شدیم، ریحانه صدام زدم و دوباره تو بغلم فرو رفت، منتهی محکم و عمیق تر
_ممنونم که هستی، هستید.
ممنونم که با حرفات آرومم میکنی
فشاری به کمرش دادم و بوسه روی چشماش کاشتم و لبهنذی زدم و گفتم _حالا بریم صبحانه بخوریم؟! رسول تنهاست هاااا
لبخندی زد و گفت بریم. نمیدونم ریحانه مسکن بود یا خدا معجزه کرد، اما گفتی تو اغوش گرمش فرو رفتم یه آرامش گرفتم، سرم دیگه نبض نمیزد و آروم بود، حتی قلبمم هم آروم بود و گاه و بی گاه تیر نمی کشید و درد نمی کشیدم
با حرکت ریحانه پشت سرش رفتم، ریحانه رفت دست و صورتشو آب بزه منم رفتم پای میز، رسول که هیچی نخورده بود؟!
_رسول؟! چرا چیزی نخوردی؟!
+حالش خوبه؟!
_آره برادر من چرا حالش بد باشه، داشتیم باهم سر یه موضوعی حرف میزدیم، این همه نگرانی جایز نیست، استاد رسول
+امیدوارم همینطور باشه، حالا چرا نمیاد؟!
_میاد، رفته دست و صورتشو بشوره
نگاهی به ساعت کردم 5 و نیم بود داشت دیرمون میشد، ریحانه اومد و سلامی کرد رسولم جوابشو داد که مشغول خوردن صبحانه شدم منم از فرصت استفاده رده و رفتم تو اتاق، کیفمو آماده کردم
یه مانتوی سرمه ای با یه مقنعه مشکی از تو کمدم در آوردم و سریع اتو زدم و از تو همین اتاق با صدای بلند گفتم:ریحانه، صبحانتون رو خوردید بی زحمت ظرف هارم بشور
ریحانه اومد تو اتاق و گفت :شستم تموم شد زینب خانم
_دستت درد نکنه ، سریع آماده شیم بریم که داره دیر میشه
لبخندی زد و از اتاق رفت بیرون
منم رفتم سرویس مسواک زدم وضوموهم گرفتم و بعدشم سریع لباسامو تنم کردم، ساعتم و بستم و چادر مشکی ای که بوی عطر مایع لباسشویی رو میداد سرم کردم و از تو آیینه به خودم نگاهی انداختم. لبخند تلخ تر از قهوه زدم و انگشتر در مو دستم کردم، کیفمو برداشتم، لامپ اتاق روخاموش کردم و بیرون اومدم رسول که داشت کفش میپوشید ریحانه هم پشت سرم بود، سریع کفشامونو پامون کردیم، رسول تا ماشینو روشن کنه در ها رو قفل کردیم و سریع سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.
#ادامه_دارد
نویسندگان :Z&M