خب رفقایی که درخواست داشتن ناشناس ها تو کانال گذاشته بشه امشب ساعت 11 گذاشته میشه و تاصبح هست 👌
و اینکه تو ناشناس بهم یه انرژی ای بدید که بتونم رمان رو بنویسم و شب قبل از ناشناس ها بزارم
توجه داشته باشید که امشب مهمونم داریم 👌😊
پس ناشناس ها زیاد باشه که انرژی بیشتر دریافت کنم 😅😅
دختری که قراره من مادرش باشم :
💞💞
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
https://eitaa.com/kolebaras
نه این رسم رفاقت نیست رفیق نیمه راه من...🥺❤️🩹
#شهیدانه
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
https://eitaa.com/kolebaras
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شب بود هوای کربلا عالی بود
در مصرع قبل جای ما خالی بود❤️🩹
#شهیدانه
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
https://eitaa.com/kolebaras
153.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حق با تو بود حاجی...❤️🩹
#شهیدانه
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
https://eitaa.com/kolebaras
💕🎀بسم الله الرحمن الرحیم 🎀💕
#پارت_چهاردهم
#کوله_بار_عشق
#زینب
در سکوت رسیدیم خونه، ساعت 1 بود، سرم داشت منفجر میشد، یه مسکن قوی خوردم و یه ساعتی تو جام غلط خوردم تا به خواب رفتم.
با صدای ویبره موبایلم از خواب بلند شدم، سرم بهتر شده بود ساعتو نگاه کردم 4و نیم، اول بلند شدم یه دوش گرفتم و بعدم نماز صبحم وخوندم بعد رسول و ریحانه رو واسه نماز بیدار کردم ، بعدشم مشغول آماده کاردن میز صبحونه شدم.
امروز ماموریت داشتیم، نمیدونم چرا اما حس های خوبی بهش نداشتم، امیدوارم این ماموریت هیچ تاثیری روی عقد شهاب نزاره چون قطعا بعدش از عذاب وجدان میمیرم، هر اتفاقی هم که بخواد بیفته بعد از مراسم عقد شهاب باشه.
با صدای رسول از افکارم بیرون پریدم، جواب سلامش و دادم و مشغول چایی ریختن شدم.
سرمیز نشستم و شروع کردم به خوردن صبحانه، بعید میدونم ریحانه خواب باشه، آگرم خواب نیست خب چرا نمیاد؟؟
همین باعث شد که از سر میز بلند شدم و به سمت اتاقش برم، در زدم اما وقتی جوابی دریافت نکردم در و باز کردم و وارد اتاقش شدم. روی تختش نشسته بود پاهاشو جمع کرده بود تو خودش و به قاب عکس های رو به روش زل زده بود، آروم کنارش نشستم که خودشو تو بغلم انداخت، احتمالا بازم خواب دیده می قرار بود این خواب ها و کابوس ها تموم بشه؟!
+زینب، خواب دیدم که برات یه اتفاقی افتاده اما تو خوشحال بودی داشتی می خندیدی، ولی من، بچه های سایت، رسل هیچکدوممون خوشحال نبودیم، یه ترس و نگرانی تو وجودمون بود، میگم نکنه تنهامون بزاری؟؟
زینب به قرآن که اگر اتفاقی واسه شما دوتا بیفته من میمیرم
حین نوازش کردن موهاش مهربون و دلگرم کننده گفتم :الهی من قربون آبجی ریحانم بشم، عزیز من کی خواست تو رو تنها بزاره؟! ما هر سمون جونمون به هم وصله، بدون هم نمی تونیم، نمی کشیم.
نه اتفاقی قراره واسه من بیفته، و نه واسه رسول، و نه واسه تو
چون خدا بالا سرمونه، چون خدا هوامونو داره، چون مامان بابا ازمون مراقبت میکنن.
ریحانه تا وقتی که خدا بالا سرته، از هیچی نترس
به خدا توکل کن و آمیدت فقط به خودش باشه
مطمئن باش وقتی خدا بسازه قشنگتره هیچ کدوم از اتفاقی هایی که دور و هورمون میفته حتی اگر واسمون آزار دهنده باشه ، یه حکمتی داره و بی دلیل نیست
خدا، خیر و صلاح بنده هاش میخواد و مطمئن باشه واسه ما هم بد نمیخواد باشه؟!
از بغلم بیرون اومد و حین پاک کردن اشکاش باشه ای گفت، که همزمان از جا بلند شدیم، ریحانه صدام زدم و دوباره تو بغلم فرو رفت، منتهی محکم و عمیق تر
_ممنونم که هستی، هستید.
ممنونم که با حرفات آرومم میکنی
فشاری به کمرش دادم و بوسه روی چشماش کاشتم و لبهنذی زدم و گفتم _حالا بریم صبحانه بخوریم؟! رسول تنهاست هاااا
لبخندی زد و گفت بریم. نمیدونم ریحانه مسکن بود یا خدا معجزه کرد، اما گفتی تو اغوش گرمش فرو رفتم یه آرامش گرفتم، سرم دیگه نبض نمیزد و آروم بود، حتی قلبمم هم آروم بود و گاه و بی گاه تیر نمی کشید و درد نمی کشیدم
با حرکت ریحانه پشت سرش رفتم، ریحانه رفت دست و صورتشو آب بزه منم رفتم پای میز، رسول که هیچی نخورده بود؟!
_رسول؟! چرا چیزی نخوردی؟!
+حالش خوبه؟!
_آره برادر من چرا حالش بد باشه، داشتیم باهم سر یه موضوعی حرف میزدیم، این همه نگرانی جایز نیست، استاد رسول
+امیدوارم همینطور باشه، حالا چرا نمیاد؟!
_میاد، رفته دست و صورتشو بشوره
نگاهی به ساعت کردم 5 و نیم بود داشت دیرمون میشد، ریحانه اومد و سلامی کرد رسولم جوابشو داد که مشغول خوردن صبحانه شدم منم از فرصت استفاده رده و رفتم تو اتاق، کیفمو آماده کردم
یه مانتوی سرمه ای با یه مقنعه مشکی از تو کمدم در آوردم و سریع اتو زدم و از تو همین اتاق با صدای بلند گفتم:ریحانه، صبحانتون رو خوردید بی زحمت ظرف هارم بشور
ریحانه اومد تو اتاق و گفت :شستم تموم شد زینب خانم
_دستت درد نکنه ، سریع آماده شیم بریم که داره دیر میشه
لبخندی زد و از اتاق رفت بیرون
منم رفتم سرویس مسواک زدم وضوموهم گرفتم و بعدشم سریع لباسامو تنم کردم، ساعتم و بستم و چادر مشکی ای که بوی عطر مایع لباسشویی رو میداد سرم کردم و از تو آیینه به خودم نگاهی انداختم. لبخند تلخ تر از قهوه زدم و انگشتر در مو دستم کردم، کیفمو برداشتم، لامپ اتاق روخاموش کردم و بیرون اومدم رسول که داشت کفش میپوشید ریحانه هم پشت سرم بود، سریع کفشامونو پامون کردیم، رسول تا ماشینو روشن کنه در ها رو قفل کردیم و سریع سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.
#ادامه_دارد
نویسندگان :Z&M
بعضی پیام ها هم بود که قدیمی بودن تو خود ناشناس جواب داده بودم دبگه نفرستادم
شبتون مهدوی:)♥️
نفستون حیدری:)🌚
ذکرتون یاعلی:)📿
مهرتون فاطمی:)💞
عشقتون حسینی:)🌹
قلبتون رضایی:)♥️
صبرتون زینبی:)✨
حجابتون فاطمی:)🧕
غیرتتون علوی:)✌🏻
شبتون متعالی:)💫
اللهم عجل لولیک الفرج♥️
وضو قبل از خواب فراموش نشه رفیق:)🪽🌚
لف ندی قشنگتره....
التماس دعا ...🤲
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
https://eitaa.com/kolebaras