امام صادق علیه السلام:
کسی کـه ده مرتبه «یا الله» بگوید، بـه او خطاب شود:
لبیک بنده ي من!
حاجتت را بخواه تا اجابت کنم…
وسائل الشیعه، ج۷؛ ص ۸۷
#حـدیثانه
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
https://eitaa.com/kolebaras
امیرالمؤمنین «ع»:
پیشگو، مانند جادوگر اسـت
و جادوگر مانند کافر اسـت،
و کافر در آتش اسـت.
نهج البلاغه، خطبه ۷۹
#حـدیثانه
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
https://eitaa.com/kolebaras
امام باقر «ع»:
کار نیک، از مرگ بد پیشگیري میکند و هر کار نیکی صدقه اسـت و نیکوکاران در دنیا، نیکان آخرتند.
دعائم الاسلام، ج۲؛ ص۳۳
#حـدیثانه
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
https://eitaa.com/kolebaras
میدونیدغیبتچکارمیکنه؟
توبیایروزهبگیری؛
نمازبخونی؛
انفاقبکنی؛
صفاولنمازهمیشهباشی..
بعدیکیبیادهمهایناروراحتببره
چقدرراحت.../:💔
#تلنگر
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
https://eitaa.com/kolebaras
هروقتمغرورشدی،
هروقتمقاموپولیبہدستآوردی،
هروقتدیدیهمہبهتاحتراممیزارن،
هروقتتویزندگیودرستپیشرفتکردی،
-هذامِنفَضلِرَبی✨
یادتنرههرچیداریازفضلخداداری!
#تلنگر
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
https://eitaa.com/kolebaras
استـٰادرائفیپوریہحرفقشنگیزدمیگفت :
توروزقیـٰامتازتنمیپرسنسینوسزاویہ⁹⁰درجہ چندمیشہ؛ولیقطعاًمیپرسنواسہظهورچیکـٰار کردی؟؟
بـٰاشہقبول...!
تولیدکنندهنیستی،توزیعکنندهکهمیتونیباشی.
همینالانازخودمونبپرسیم
برایظهورمَهدیفـٰاطمہچہکردیم.؟
#تلنگر
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
https://eitaa.com/kolebaras
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
نمازیهقرارعاشقونهس ؛ حواستباشهقرارتدیرنشه📮 !
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
رفیـــق ڳوش ڪن🙃♥️
خـــدا میخاد صداٺ بزنه☺️😍🗣
نزدیک اذانه🍃🕌
بلند شو مؤمݩ😇📿
اصلا زشتھ بچھ مسلمۅݩ مۅقع نماز تۅ فضاے مجازے باشھ!!🙄😶🙊
#بسم اللّٰہ🌙💌
نٺ گوشے←"OFF"❎
نٺ الهے←"ON"✅
وقٺ عاشقیہ😍
ببینم جا نـــماز هاٺون بازه؟🤨🧐
وضـــو گرفٺید؟🤔😎
اگ جواب بݪہ هسٺ ڪہ چقد عالے😉👏💯
اݪٺمآس دعــــآ...🤲📿
اَݪݪہُمَ عَجݪ ݪِوَݪیڪَ اݪـفَرج🦋🌿
پآشـــو دیگه🙂🚶🏻♀
#نمازتسردنشهمؤمن☺️🌱
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
https://eitaa.com/kolebaras
هدایت شده از نعمتالهی/زنگارღ
۳نفر بهمون میدین؟؟؟☺️
شب پارت بدم بهتون😁
#فورمرامی
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
بریم سراغ رمانمون 💔✨
🐚💐بسم الله الرحمن الرحیم 💐🐚
#پارت_پانزدهم
#کوله_بار_عشق
#ریحانه
نمیدونم خوابی که دیدم چه تعبیری داشت، ولی امیدوارم خیر باشه و هیچ اتفاقی واسه کسی نیفته، از دیروز یه استرس خاصی تو وجودم جوونه زده، خدیا زینبم رو میسپارم به خودت، میدونی که بدون اون نمیتونم،نه تنها اون بلکه رسول، خاله، دایی، شیلا،و........
بدون خانواده ام نمیتونم زندگی کنم.
خدایا ممنونم که حواست بهمون هست
با این افکار خودمو آروم کردم و مشغول کارم شدم
#رسول
تمرکز نداشتم، سرم به شدت نبض میزد که مجبورم کرد قرصمو بخورم. نمیدونم چم بود، حالم یه جوری بود، انگار که مثلا قراره به اتفاق خوب بیفته، اما خیلی زود از دماغت در میارن و قراره کلی سختی بکشی، به ریحانه نگاه کردم، اونم مثل من آروم نبود، اینو از ریتم ضرب پاهش روی سرامیک متوجه شدم، هر وقت که حالش اوکی نیست، استرس داره، غیر اراده خودش، پاهاش با ریتم روی زمین فرود میاد. کمی از آب خنکم نوشیدم و سعی کردم ذهنمو آروم کنم، تو دلم صلواتی فرستادم و مشغول کارم شدم.
دسترسی تمام دوربین ها رو داشتم و گالری رو دید میزدم، نگاهی به کامپیوتر کناری انداختم، سیگنال ناشناس داشتیم سینا داشت با یه فرد ناشناس که انگار زیر دستش بود صحبت میکرد ، سریع به آقا محمد خبر دادم. با دقت به مکالمه شون گوش میکردم که آقا محمد اومد خواستم بلند شم که نزاشت. داشتن درباره دو نفر صحبت میکردن، انگار اون دو نفر واسشون خیلی مهمن، درباره کی صحبت میکردن ؟!
آقا محمد دستشو رو شونه ام گذاشت و گفت : رسول تمام حواستو بده به گالری، تمام موارد مشکوک و گزارش کن. چیزی از قلم ننداز
حین اینکه دستام رو کیبرد بود، قلنج گردنمو شکوندمو گفتم:خیالتون راحت آقا
دستشو رو شونه ام زد و بعد رفت، منم تمام حواسمو جمع کردم و به دوربین گالری دادم.
#زینب
نمیدونم چرا اما خودمو واسه هر چیزی آماده کردم، شاید مرگ...
من خیلی وقته هیچ ترسی تو زندگیم ندارم جزء از دست دادن خانواده ام، رفیقام، همکارام، از دیشب یه لحظه هم تصویر فاطمه از جلو چشام کنار نرفته، تو اون پرونده یه مهره ای بود که نتونستیم شناساییش کنیم، عملا خب هیچی ازش نداشتیم و فقط حدس میزدیم باشه، دلیلشو نمی دونم اما حدس می زدم یه ارتباطاتی به این پرونده و سینا داشته باشه، با صدای اذان رشته افکارم پاره شد. به نمازخونه رفتم تا نمازمو بخونم و واسه قرار آماده بشم. وقتی که قامت بستم و ذکر الله اکبر و گفتم، یه آرامشی تو وجودم نشست، انگار که خدا داشت بهم میگفت، نترس، من پشتتم، من کنارتم. امیدت به من باشه، به من توکل کن، انگار که همون حرفایی که صبح به ریحانه میزدم خدا خودش داشت بهم میگفت، نمازمو که خوندم وقت واسه خوندن قرآن نداشتم و باید آماده قرار میشدم، حین رفتن سر کمدم و آماده شدنم، سوره یاسینو از حفظ شروع کردم به خوندن.
دوربین و شنود و آیرپاد مخصوصمو همه چی رو چک کردم وبعد از مطمئن شدن، کیفمو برداشتم و خواستم برم بیرون که دیدم حلقه رو دستم نکردم از تو کشوی کمدم برداشتم و دستم کردم و سریع به پایین رفتم، بعد از گوش دادن به نکات آقا محمد، از اتاق تجهیزات نظامی، کلتمون و برداشتیم و از بچه ها خداحافظی کردیم.
سوار ماشین شدیم و تقریبا نیم ساعتی تو ترافیک بودیم و بعد به پاساژ رسیدیم 20 دقیقه از وقت قرارمون گذشته بود، ولی خب بهتر، کمتر شک میکنن
قبل از ورود به گالری به خدا توکل و به آقای بالاسرم توسل کردم و با ذکر صلوات ذهنمو آروم کردم و همراه با داوود وارد گالری شدیم.
#ادامه_دارد
نویسندگان :Z&M