eitaa logo
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
359 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
997 ویدیو
1 فایل
- بسم الله اینجا ؟ اینجا !عشقش عشق عادی نیست:) عشقِ به کشورِ عشقِ به رهبرِ عشقِ به امام عصرِ.....♡ -جمع جمعِ ساندیس خوران اعظمِ+++ - گوش به فرمان و فدایی آسید مجتبی:/ کپی ؟!به جز رمان حلالت .. شروعمون:۱۴۰۵/۱/۲۶ پایانمون؟! انشاالله شهادت :)
مشاهده در ایتا
دانلود
شهدا سنگ نشانند که ره گم نشود؛♥️ کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷 https://eitaa.com/kolebaras
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_انفجار اتفاق افتاد نه ترسید و نه فرار کرد!✨ سخنرانی‌اش را ادامه داد...:)🔥 خیلی گنگش بالا بود کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷 https://eitaa.com/kolebaras
821.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و اگر دردی بی‌درمان داشتی ؛ درِ خانـهٔ عباس را بزن ! که در مرام‌ او نیست ، مـهمانی دستِ خالی برگردد.🙂❤️‍🩹 کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷 https://eitaa.com/kolebaras
ایکاش که بیدار شوم باز تو باشی بی آنکه نَخی مو زِ سَرت کم شده باشد کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷 https://eitaa.com/kolebaras
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ساده بگویم دلم تنگ است...💔 کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷 https://eitaa.com/kolebaras
خب بریم سراغ رمانمون❤️‍🩹🥺
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
خب بریم سراغ رمانمون❤️‍🩹🥺
💎🎀بسم الله الرحمن الرحیم 🎀💎 بعد از خوردن ناهار، درباره طرح ها و تابلو ها باهم صحبت کردیم، و بعد بلند شدیم که بریم تو اون اتاق مخصوص، خیلی مشکوک بود و امیدوارم تله ای در کار نباشه وارد یه اتاقی شدیم، بهتر از این نمی شد، چون تله بود. اصن عالییی. صدای رسول تو گوشم پیچید : _یا خدا زین......، کجا دارن میبرتتون؟! استرسش نمی زاشت، که درست تمرکز کنه، خواستم به راه حلی فکر کنم، دستمالی جلو دهنم اومد و هر چقدر تقلا کردم که نفس نکشم، نشد و کم کم همه چی برام مبهم شد آخه چرا!! چرا زینب!؟ پس دلیل خوابم این بود، دست خودم نبود که اشکام روونه میشد. خدایا خودت زینبمو بهم برگردون، اون قلبش ضعیفههه. میخواستم جیغ بزنم، داد بزنم، ضجه بزنم. هر کی ندونه منکه میدونم چی در انتظارشونههههههه تمام سیگنال هامون قطع شد بود چی پی اس ها غیر فعال شده بود، اگر تا اون موقع اینا فقط یه مشتری بودن، از الان به بعد فهمیدن که اینا یه کاره ای هستن اشکی که داشت از چشام فرود میومد رو سریع پس زدم و به سمت رسول رفتم، حالش بهتر از من نبود، زینب، آبجی جونم برگرد تا بیای دوباره ما رو با حرفات آروم کنی. برگرددددد منکه مثل تو نیستم با حرفام بتونم کسی رو آروم کنم. _رسول؟! چشای قرمزش رو دیدم، بمیرم براش که حتی نمی تونست تو این وضعیت گریه کنه _داداش، تونستی ردی ازشون بگیری؟! +نه، تمام دوربین های شهری، مال خود پاساژ، دوربین های پشتی گالری رو چک کردم ولی هیچی نیستتتت نتونستم تحمل کنم نتونستم، به سمت سرویس بهداشتی راه افتادم. بغضم ترکید، اگر اون موقع بی صدا گریه میکردم. الان دارم ضجه میزنم چادرمو جلو دهنم جمع کردم تا صدام بیرون نره انقدر ناله کشیدم و ضجه زدم که احساس کردم از گلوم داره خون میاد. نمیدونم چیشد یدفه نفسم گرفت. سریع بلند شدم آبی به صورتم زدم و سعی کردم کمی آب بخورم ولی مگه سرفم قطع میشد؟! کم کم داشتم از حال میرفتم از بس سرفه کرده بودم به دیوار تکیه دادم و رو زمین فرود اومدم فقط دیدم اسپری ام دست لیلاعه که داره با نگرانی به سمتم میاد. با درد قلبم چشامو باز کردم، اتفاقات داشت یادم میومد. اولین کاری که کردم، نگاهمو تو اون سوله پیش از حد سرد، چرخ دادم که داوودو پیدا کنم، قطعا فهمیدن که ما مأموریم و از هویت اصلیمون با خبر شدن با صدای گرفته گفتم : داوود؟! آقای سیلمی ‌؟! داوودددد؟! نگاهمو تو اتاق چرخ دادم. دیدمش گوشه اتاق افتاده بود. خواستم بلند شم که در کمال تعجب نه دستام بسته بود، نه پاهام. افکارمو پس زدم و شتابان به سمت داوود رفتم،. وای خدایا من الان چیکار کنم؟! آگه... اگه اتفاقی واسش افتاده باشه چی؟! پایین پیرهنشو جوری گرفتم که دستم باهاش برخورد نکنه، پیرهنشو تکون دادمو شروع کردم به صدا زدنش: _آقای سلیمی؟! ، داوود؟! آقا داوود؟! تکونی خورد و کم کم چشاش باز شد فاصله آم رو باهاش کم کرذم و کنارش با فاصله نشستم و به دیوار تکیه دادم داوود که انگار ویندوزش بالا اومده باشه سمت من چرخید و گفت :زینب خانم حالتون خوبه؟! چیزتون نشده؟! _من خوبم، شما خوبید؟! جاییتون درد نمی کنه؟! مثل من سرشو به دیوار تکیه داد، پاهاشو تو خودش جمع کرد و گفت :نه منم خوبم کاری خاصی از دستمون بر نمیومد، ساعتم نداشتیم که بخوایم بدونیم ساعت چنده؟!، احتمالا شب شده باشه. قطعا تو خود گالری نبودیم، مارو به یه مکان دیگه ای منتقلمون کرده بودن، این از صدای پارس سگ ها خوب میشد فهمید،قلبمم تو این هیری ویری بازیش گرفته بود، دستمو رو قلبم گذاشتم و سعی کردم با دستام، قفسه سینم رو ماساژ بدم، بلکه آروم شه نویسندگان :Z&M