eitaa logo
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
360 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
997 ویدیو
1 فایل
- بسم الله اینجا ؟ اینجا !عشقش عشق عادی نیست:) عشقِ به کشورِ عشقِ به رهبرِ عشقِ به امام عصرِ.....♡ -جمع جمعِ ساندیس خوران اعظمِ+++ - گوش به فرمان و فدایی آسید مجتبی:/ کپی ؟!به جز رمان حلالت .. شروعمون:۱۴۰۵/۱/۲۶ پایانمون؟! انشاالله شهادت :)
مشاهده در ایتا
دانلود
کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷
‌ وقتی احساس کردم کسی رو ندارم، یاد #حرم شما افتادم. اونجا انگار تمام غم‌ها حل می‌شه و یه #آرامش ع
‌ وقتی دستت بالا می‌ره سمت خدا، انگار یک پل لازم داری من حس می‌کنم ‌رضاع' همون پلِ مطمئنه بین دل و آسمون ☁️ !! -
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تکلیف عشق چی میشه ❤️‍🩹 :)؟ کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷 https://eitaa.com/kolebaras
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما به میدان جنگ خواهیم رفت! کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷 https://eitaa.com/kolebaras
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا برگرد .. یا آن دل را برگردان ❤️‍🩹 ! : ) کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷 https://eitaa.com/kolebaras
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از آخر مجلس شهدا را چیدند... کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷 https://eitaa.com/kolebaras
برای ما شهادت بنویسید، این دنیا ارزش مُردن ندارد:") کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷 https://eitaa.com/kolebaras
- ما‌مدعیان‌صف‌اول‌بودیم ، از‌آخر‌مجلس‌شهدا‌را‌چیدند؛) کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷 https://eitaa.com/kolebaras
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این فقط یک جمعیت نیست! این تصویر اتحاد است. 🫰🏾 کولهـ بــآر عِشقــــ♡🇮🇷 https://eitaa.com/kolebaras
🫂🥀بسم الله الرحمن الرحیم 🥀🫂 هر چقدر لیلا میخواست ابقند بده به خوردم، من گوش نمیکردم. از جا بلند شدم و به سمت اتاق اقا محمد دویدم. اشک هام باعث می‌شد، دیدم تار بشه. با عجله در زدم و بدون اینکه صدای بفرمایید آقا محمد و بشنوم در و باز کردم. سعید و فرشید هم داخل اتاق بودن اشکم رو صورتم روانه شد قبل از اینکه سوال پیچم کنن گفتم :اقا... نفسم گرفت و به سرفه افتادم، رسول وارد اتاق شد سریع اسپری ام رو به دستم داد و با صدای لرزون گفت :آقا، همه چی تله بود، سیگنال هاشون رو از دست دادیم، چی پی اس، دوربین، شنود همه چی  غیر فعال شده یا خدای فرشید و شنیدم و اشکم دوباره رو صورتم فرود اومد اخمای آقا محمد، به واضح دیده می‌شد. آقا محمد _از دوربین های گالری چیزی به دست آومد؟! _نه آقا، تمام دوربین های شهری، خود گالری، پاساژ، همه رو چک کردیم ولی هیچ سر نخی پیدا نکردیم آقا محمد بلند شد و گفت :میرم با آقای عبدی صحبت کنم، بچه ها حواستون باشه، روحیه تون رو نباید از دست بدید. تمام امیدتون به خدا باشه، نگران نباشید، درست میشه و از اتاق رفت بیرون، زانو هام خالی کرد و داشتم میوفتادم که رسول رو هوا منو گرفت منو به سمت مبل هدایت کرد و سعید گفت :میرم ابقند بیارم فرشید با ترس و لرزون گفت :ر رسول. اتفاقی واسشون نی..... رسول هیس بلندی گفت تا فرشید ادامه حرفشو نزنه درد قلبم بد تر شده بود دیگه نمی تونستم تحمل کنم. احتمالا اذون صبح و گفته باشن. ما نه از اذان با خبر بودبم و نه آب داشتیم، ولی خب نماز بهمون واجب بود و هر طور شده باید میخوندیم، داوود تازه خوابش برده بود، خوش به حالش حتی تو این هوای سردم می تونست بخوابه، من حتی تو جای گرم و نرمش نمی تونستم بخوابم. اینجا میخوابیدم؟! اصلا سردم نبود، حرارت تنم بالا بود، پالتویی که تنم بود رو در آوردم و رو داوود آنداختم، سریع از خواب پرید و نشست. _من کی خوابم برد؟! +تازه خوابتون برده بود _خودتون سرد تون نیست؟! +نه من مانتو هم تنم هست _نمیشه که اینجوری، با این سوزی که میاد و سرمایی که خود آین اتاق داره، یخ می‌زنید +نه، سردم نیست اگر سردم شد پالتو رو ازتون میگیرم. به سمت گوشه ای از اتاق رفتم تیمم کردم، چند ساعت پیش که انگار هنوز هوا تاریک نشده بود یکیشون اومد اینجا که ببینه چه خبره از لای در دیدم که یکی یه گوشه نامحسوس وایساده داره نماز میخونه. طبق همون فرد که رو به قبله وایساده بود ایستادم، دستمال کاغذی تمیزی که تو مانتوم بود رو دراوردم و به جای مهر گذاشتم، وقتی که قامت بستم، انگار دردم کمتر شده بود. مطمئن بودم خدا هوامونو داره، اصن مگه میشه غیر از این باشه؟! نمازمو که خوندم داوود دستمالو ازم گرفت و مشغول نماز خوندن شد، تمام بدنم سر شده بود، یه جایی نشستم و خودمو بغل کردم، فکرم رفت سمت ریحانه و رسول الان حالشون چطوره؟! ریحانه اسپری شو میزنه؟! رسول قرصاشو میخوره؟! غذاشونو میخورن؟! به موقع میخوابن؟؟ اصن مراسم شهاب چی میشه؟! خدا کنه به خاطر من مراسم بهم نخوره، یعنی اصن متوجه هیچی نشن واییی خدایاااا یعنی اگر مراسم شهاب بهم بخوره، خودمو نمیبخشم نویسندگان :‌Z&M