علمدارکمیل
به نام حضرت دوست که ما هرچه داریم از اوست و هرچه نداریم خیر و مصلحت اوَست شروع مینمایم صبح و روز دگ
#شهید «مصطفی کاظمزاده» سال ۱۳۴۴ در تهران چشم به جهان گشود. وی که برای نبرد با متجاوزان بعثی در جبهه حق علیه باطل حضور یافته بود، ۲۲ مهر ۱۳۶۱ طی عملیات مسلم بن عقیل در منطقه سومار به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
بخشی از متن وصیتنامهای را که از این شهید والامقام به یادگار مانده است، در ادامه میخوانید:
«بسم رب الشهداء و الصدیقین
و لاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون
با درود بیکران بر بزرگ رهبر اسلام؛ خمینی کبیر و سلام بر ارواح شهیدان اسلام، از هابیل تا کربلای حسینی و از کربلای حسینی تا کربلاهای ایران.
خواهشی که من دارم، این است که:
۱. افرادی که به کوچکترین نحو با امام و اسلام مخالفند.
۲. اشخاصی که به کوچکترین نحوی حجاب اسلامی را رعایت ننمایند.
۳. افرادی که برای نشان دادن اسم خود میآیند،
در مراسم عزاداری و … من شرکت نکنند.
من عضو هیچ گروه و سازمانی نبودهام و فقط از طرف سپاه منطقه ۵ به جبهه رفتم. امیدوارم که فقط برای ابراز تاسف عزاداری نکنید، بلکه دنبال این بروید که برای چه به جبهه رفتم و برای چه شهید شدم.
بله، #شهید عزاداری نمیخواهد! پیرو میخواهد.⚠️ شهادت که مرگ عادی نیست که به خاطر اینکه کسی مفت جانش را باخت، گریه کنید، بلکه آغاز زندگی جاوید است که خوشحالی دارد. از قول من از همه دوستان و آشنایان حلالیت بطلبید.
ضمنا اگر جنازهام برنگشت، هیچ ناراحت نشوید و هر شب جمعه بر سر قبر شهدای گمنام بروید و برای جمیع شهدای اسلام فاتحه بخوانید. بگذارید پیکر تکه تکهام در کربلاهای جنوب و غرب کشور با بادهایی که بوی رشادت و حماسه آفرینی میدهد به دست امام عصر (عج) به خاک سپرده شود، زیرا که اصل، روح ماست که به معشوق خود، الله میرسد.
@komail31
معرفی #کتاب
📗 دیدم که جانم می رود 📗
حمیدداودآبادی و #شهید 🥀 مصطفی کاظمزاده 🥀 در سال 58 با هم آشنا میشوند و این رفاقت تا 22 مهر61 ادامه پیدا میکند. آنها با آن سن و سال کم در چادر وحدت، جلوی دانشگاه تهران با منافقین بحث میکنند، با هم به هر طریقی شده رضایت خانوادهها را برای رفتن به جبهه جلب میکنند، با هم در گیلان غرب همسنگر میشوند و با هم… نه، دیگر با هم نه؛ این بار مصطفی #شهید میشود و حمید میماند.
در این #کتاب به دفاع مقدس از منظر رفاقت پاک، صادقانه و بیآلایش دو نوجوان رزمنده نگاه شده و همین هم کتاب را خواندنی کرده است. البته لابهلای صفحات کتاب روایتهایی هم از دفاع مقدس ارائه میشود که گاهاً میتواند خواننده را میخکوب کند و احساسات او را به غلیان درآورد و همینها این کتاب را شایسته تقدیر کتاب سال دفاع مقدس نمود.
.:
.:
معرفی #کتاب
📗 دیدم که جانم می رود 📗
📝برشی از کتاب📕
منافقين و ديگر گروه هاي ضدانقلاب، گذشته از اين که يک مشت جوان سياه بخت و کوته فکر را علاف خود کرده بودند، باعث فاصله گرفتن ما بچه حزب اللهي ها از درس و مشق هم شده بودند. اکثر روزها، از مدرسه جيم مي شدم و
همراه حامد قاسمي، حسين و دو سه تاي ديگر از بچه هاي محل، به جلوي دانشگاه تهران مي رفتيم. به قول بچه ها:
“انقلاب، باعث شد تا پاي ما از کلاس سوم راهنمايي به دانشگاه باز شود؛ البته نه براي تحصيل، که براي خنثي کردن
حرکات موذيانه ي گروهک هايي که از آن جا به عنوان پايگاه استفاده مي کردند!”
يکي از همان بعد از ظهرهاي سال 58 ، هنگامي که از جلوي کوچه اي واقع در خيابان بيهقي رد مي شديم حامد گفت:
وايسا يکي از بچه ها هست که خيلي دوست داره بياد دانشگاه. –
دقيقه اي بعد، هردو به سرِ کوچه آمدند. سلام وعليک سردي کردم؛ حامد را به گوشه اي کشيدم و گفتم:
اين بچه کيه که مي خواي دنبال مون راه بندازي؟ تو هم داري شورش رو درمياري ها! –
و با چشم به او اشاره کردم. حامد با خنده گفت:
تو نمي دوني حميد، خيلي تيز و زرنگه. يه چيزي مي گم، يه چيزي مي شنوي. حالا بريم خودت مي بيني. –
مثل اين که پسرک از صحبت هاي ما چيز هايي فهميد، چون قيافه اش خيلي درهم رفت.
مقابل دانشگاه تهران، درگيري بالا گرفته بود. من ميان چند منافق که نشريه ها شان را گرفته بودم، گير کردم. سعي داشتم با دادوفرياد مردم را جمع کنم تا بلکه از شلوغي استفاده کنم و بگريزم. چشمم به مصطفي افتاد که مثل باد
گريخت. در دل، خيلي شاکي شدم که چرا در اين درهم و برهمي فرار کرد، اما وقتي ديدم همراه چندتا از بچه ها برگشت و توانستم با کمک آنها از مخمصه نجات پيدا کنم، خوشحال شدم، ولي بازهم برايش قيافه گرفتم و تنها با يک “دستت درد نکنه” ساده، مسئله را تمام کردم.
📝برشی از کتاب:🔰
چه کار باید میکردم؟ اصلاً چه کار میتوانستم بکنم؟ مصطفی داشت میرفت؛ تنهای تنها. من اما نمیخواستم بروم. اصلاً اهل رفتن نبودم. نه میخواستم خودم بروم و نه مصطفی. تازه او را کشف کرده بودم. برنامهها داشتم برای فرداهای دوستیمان. حالا او داشت میرفت. او داشت میشد رفیق نیمهراه. من که میماندم! من که اصلاً اهل رفتن نبودم.
ماندن مصطفی برای من خیلی مهم و باارزشتر بود تا رفتنش. حالا باید چهطوری او را از رفتن منصرف میکردم؛ بدون شک دست خودش بود. مگر نه اینکه من نخواستم بروم و نرفتم؟! پس اگر او هم از ته دل به خدا التماس میکرد که نرود، حتماً میتوانست دل خدا را به دست بیاورد. پس باید کاری میکردم که نگاه و خواست مصطفی عوض شود. باید با خواست و تمایل او، نظر خدا را هم عوض کنم.
@komail31 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃
🔺توئیت پزشک مسیحی
روبرتو پیترتیکی در #لبنان
دیروز هنگام شیفتم بعد از سرکشی به بخش قرنطینه در حیاط بیرونی، وارد دفترم شدم، آنجا عکس مریم و مسیح دارم، زانو زدم نماز گذاردم و نذر کردم اگر پس از این بیماری واگیردار، ( #کرونا ) جان سالم از اینجا به در بردم،
سه مرقد را زیارت کنم:
۱- مرقد #حسین در کربلا
۲- مزار #شهید عماد مغنیه در لبنان
۳- مزار شهید #قاسم_سلیمانی در کرمان
@komail31
🇮🇷پاینده مانی و جاودان
🇮🇷جمهوریِ اسلامیِ #ایران
🔹۱۲فروردین ماه روز #جمهوری_اسلامی ایران مبارک🍀
@komail31
#خاطره
🎁هدیه ای از آسمان
۴ اسفند مصادف بود با سالروز #شهادت پدرم #شهید حسن اللهیاری در سال ۶۴ که به همین منظور خاطره ای برایتان نقل می کنم.
حدود ۸ سال پیش، پای سفره عقد با همسرم که در منزل مادر و با حضور تعداد اندکی از اقوام برگزار می شد، همسرم پرسید چرا گرفته و ناراحتی؟
گفتم:راستش را بخواهی هیچ وقت مثل امروز تا این میزان جای خالی بابا را احساس نکرده بودم، دلم میخواست امروز کنار ما باشد.
همسرم گفت: مگر می شود پدر به عروسی پسرش نیاید! شک نکن بابا حسن امروز کنار ماست.
اشک در چشمان هر دوی ما نقش بست و سعی می کردیم آن را از اقوام پنهان کنیم.
نوبت به اهداء هدایای عقد شد.
عموی بزرگم گفت: اجازه بدهید هدیه اول را من بدهم چون ویژه است.
حسین عمو یک ساعت سکو۵ قدیمی که هنوز کار می کرد و لای یک چفیه پیچیده بود را و تا آن روز هیچ کس آن را ندیده بود به همه نشان داد و گفت: این ساعت حسن بابای قاسم است، آخرین بار که میخواست برود جبهه، ساعت را از دستش باز کرد و گفت: داداش حسین احتمالا من در این عملیات (والفجر ۸) شهید شوم، ساعت را پیش خود نگه دار و روز عروسی قاسم از طرف من به او هدیه بده و بگو من همیشه #یادت_هستم.
با شنیدن این صحبت حسین عمو اشک در چشمان همه اقوام حلقه زد و برای بابا حسن صلوات و فاتحه فرستادیم و من و همسرم با همدیگر عهد بستیم که یک لحظه از یاد و راهش غافل نشویم. ان شالله
✍قاسم اللهیاری
#شهید_حسن_اللهیاری
#شهدای_قزوین
@komail31 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸
استوار ایستادهای
چون ڪوه ؛
ڪہ مؤمن بایـد
"کالجبل الراسخ" باشد
#تک_تیرانداز
#دفاعمقدس
@komail31 🍃 🌸 🍃 🌸
مداحی آنلاین - دارستانی (2).mp3
1.85M
♨️چرا #امام_زمان عجل الله تعالی فرجه را نمی بینیم؟
👌 سخنرانی بسیار شنیدنی ماه #شعبان
🎤🎤 حجت الاسلام دارستانی
🌺 #سه_شنبه_های_مهدوی
@komail31
🌹🌿🌹🌿🌹🌿🌹🌿🌹
☺️شوخطبعی #شهید_ابراهیم_هادی
يكي از روزها خبر رسيد كه ابراهیم، جواد و رضا گوديني پس از چند روز مأموريت از سمت پاسگاه مرزي در حال بازگشت هستند. از اينكه آنها سالم بودند خيلي خوشحال شديم. جلوي مقر #شهيد اندرزگو جمع شديم. دقايقي بعد ماشين آنها آمد و ايستاد. ابراهيم و رضا پياده شدند. بچه ها خوشحال دورشان جمع شدند و روبوسي كردند.
یكي از بچه ها پرسيد: آقا ابرام، جواد كجاست؟! يك لحظه همه ساكت شدند. ابراهيم مكثي كرد، در حالي كه بغض كرده بود گفت: جواد! بعد آرام به سمت عقب ماشين نگاه كرد.
🔵يك نفر آنجا دراز كشيده بود. روي بدنش هم پتو قرار داشت! سكوتي كل بچه ها را گرفته بود. ابراهيم ادامه داد: جواد...جواد! يك دفعه اشك از چشمانش جاري شد.
🔴چند نفر از بچه ها با گريه داد زدند: جواد، جواد! و به سمت عقب ماشين رفتند! همينطور كه بقيه هم گريه ميكردند، يكدفعه جواد از خواب پريد! نشست و گفت: چي، چي شده!؟
جواد هاج و واج، اطراف خودش را نگاه كرد.
🟣بچه ها با چهره هايي اشك آلود و عصباني به دنبال ابراهيم ميگشتند. اما ابراهيم سريع رفته بود داخل ساختمان!
📚سلام بر ابراهیم۱/ص۱۴۶
🇮🇷━⊰🍃کانال کمیل🍃━🇮🇷
@komail31