صلوات بر #امام_علی (علیهالسلام)
اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طالِبٍ أَخِي نَبِيِّكَ وَوَلِيِّهِ وَصَفِيِّهِ وَوَزِيرِهِ، وَمُسْتَوْدَعِ عِلْمِهِ، وَمَوْضِعِ سِرِّهِ، وَبابِ حِكْمَتِهِ، وَالنَّاطِقِ بِحُجَّتِهِ، وَالدَّاعِي إِلَىٰ شَرِيعَتِهِ، وَخَلِيفَتِهِ فِي أُمَّتِهِ، وَمُفَرِّجِ الْكَُرَْبِ عَنْ وَجْهِهِ، قاصِمِ الْكَفَرَةِ، وَمُرْغِمِ الْفَجَرَةِ، الَّذِي جَعَلْتَهُ مِنْ نَبِيِّكَ بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَىٰ . اللّٰهُمَّ وَالِ مَنْ والاهُ، وَعادِ مَنْ عاداهُ، وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ، وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ، وَالْعَنْ مَنْ نَصَبَ لَهُ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَالْآخِرِينَ، وَصَلِّ عَلَيْهِ أَفْضَلَ مَا صَلَّيْتَ عَلَىٰ أَحَدٍ مِنْ أَوْصِياءِ أَنْبِيائِكَ يَا رَبَّ الْعالَمِينَ.
یاعلی گفتیم و دلهامان بهاری می شود
یکصد و ده بار این دل آبیاری می شود
چشمه های نور از چشم تو جاری شد علی
زخم دل باتیرعشقت باز کاری شد علی
آه ! می روید فقط در این غریبستان تو
من شفا میگیرم از خرمای نخلستان تو
حضرت بارانی ای مولا به فریادم برس
قطره ی ناچیزم ای دریا به فریادم برس
باز امشب من همان چیزی که می خواهی شدم
« اشهد و انّ علیاً حجت الله » ی شدم
بر لبم دارم طنین از « قل هو الله احد »
روی قلبم حک نمودم یاعلی مولا مدد
رنگ و بوی صوفیان در خود ندارم من ولی
یکصد و ده بار بر قلبم نوشتم یا علی
#میلاد_امام_علی
@komail31
پدر افتخار و سربلندی ایران و ایرانی؛
پدر عزت و سرافرازی مسلمین؛
و پدر امید و پیروزی مستضعفین؛
ما را ببخش که تا بودی ، قَدرت را ندانستیم و فرزندان خوبی برایت نبودیم
و تو با آن شهادت مظلومانه ات شرمنده مان کردی ...
روزت مبارک پدر 🌷...
#ایران_قوی
#روز_پدر
✍قاسم اکبری
#دلنوشته
امروز #روز_پدر است روز مردانی که عاشقانه و شجاعانه تا آن سوی مرزها رفتند و با اهدای خون پاک و مقدس شان اجازه ندادند معجر از سر ناموس مسلمانی کشیده شود، همان مردان بی ادعایی که طعم پدر شدن را نچشیدند و نام پدر از زبان کودکان خود نشنیدند. پدران شهید آسایش و آرامش خود را فدای آرامش آیندگان کردند چرا که عمق عشق و اندیشه شان از عمق اقیانوس ها فراتر بود.
#میلاد_امام_علی
@komail31
یک دختر و آرزوی لبخند که نیست
یک مرد پر از کوه دماوند که نیست
یک مادر گریان که به دختر می گفت
بابای تو زنده است... و هر چند که نیست.
#روز_مرد و #روز_پدر بر همه شهدا مبارک
@komail31
#میلاد_امام_علی
_-_-_---♥️ ♥️ ♥️---_-_-_
دل خوشانِ شادیِ روز پدر / های مردم اندکی آرام تر
بغض دارد دختری اینجا به لب / گَشته بابایش شهیدِ در حلب
نیست بابا در کنارش روز عشق / رفته بابایش سفر شهر دمشق
اندکی آرام تر شادی کنید / از شهیدان حرم یادی کنید
های مردم یادی از آن ها کنید / یاد آن بگذشته از جان ها کنید
یادتان می آید ای مردم ز عشق / از علمداران زینب در دمشق
های مردم یاری زینب کنید / روزتان را با شهیدان شب کنید
ای مدافع ها حرم را در دمشق / عیدتان باشد مبارک اهل عشق
روز میلاد امیر المومنین / بر شما تبریک علمداران دین
ای شبستان ولایت را قمر / کلنا عباس زینب ها به سر
رخت عباسی زینب کرده بر / بر شما فرخنده این روز پدر
_-_-_---♥️ ♥️ ♥️---_-_-_
شادی روح شهدا صلوات
@komail31
#روز_پدر
#میلاد_امام_علی
علمدارکمیل
به صورتم نگاه تحسین آمیزی انداخت و با لبخند گفت : –ممنونم. وقتی راحیل رفت با خودم فکر کردم کلا راح
📔 رمان عبور از سیم خاردارهای نفس
📑 قسمت پنجاه و هشتم
📍آرام ادامه دادم
–انگار شما مادرا بهتر از هر کسی می دونید ما با هم فرق داریم.
–کاش یکی مثل خودمون رو می خواستی. شایدم حکمتیه که مادرش نخواسته، خب توام کوتا...
نذاشتم ادامه بدهد و گفتم :
–نگو مامان، حتی فکرش دیونم می کنه.
بلند شدم که به اتاقم بروم، مامان گفت :
–میوه بخور بعد.
دلخور گفتم :
–دیگه از گلوم پایین نمیره.
روی تختم دراز کشیدم و گوشی را دستم گرفتم. دلم گرفته بود و دلم می خواست این رابرایش بنویسم.
اول اسمش را صدا زدم، طول کشید تا جواب بدهد. نوشت :
–بله.
نوشتم :
–یه دنیا دلم گرفته.
چند دقیقه ای طول کشیدو پیام داد:
–می خواهید حالتون خوب بشه؟
نمی دانم چه اصرای داشت ضمیر جمع به کار ببرد. نوشتم :
ــ آره خب.
ــ با خدا حرف بزنید.
نوشتم:
–باشه، ولی دلم می خواست تو آرومم می کردی...
ــ حرف از محالات نزنید.
برایش شب بخیر فرستادم، ولی جواب نداد.
همانطور که دراز کشیده بودم آنقدر با خدا حرف زدم که خوابم برد.
دست هایم را توی جیبم گذاشته بودم و تکیه داده بودم به دیوار و به امدنش نگاه می کردم.
آنقدر دلتنگش بودم که نمیتوانستم چشم از او بردارم. با دوستش سرگرم صحبت بود. نزدیک که شد، نگاهش سُر خوردو در
چشم هایم افتاد، لبهایش به لبخند کش امد. تعجب کردم، احساس کردم چشم هایش برق می زنند.
لب زدم و با سر سلام کردم. او هم با باز و بسته کردن چشم هایش جواب داد. لبخندش جمع نمیشد. پر از انرژی مثبت شدم. کاش میشد دلیل خوشحالی اش را بپرسم.
گوشی را برداشتم و فوری پیام دادم ، تا دلیلش را بدانم.
حسی به من می گفت این خوشحالی اش مربوط به من است.
بعد از این که پیام دادم، منتظر جواب ماندم، ولی خبری نشد. از انتهای سالن استاد را دیدم که به طرف کلاس می آمد .
وارد کلاس شدم، نگاهمان به هم افتاد و اشاره ی نا محسوسی به گوشی ام کردم، و به او فهماندم که گوشی اش را چک کند.
بعد از این که استاد امد و شروع به صحبت کرد.
صدای پیامش امد. باز کردم نوشته بود :
–مامان گفت: برای آشنایی می تونید بیایید.
انگار دنیا را یک جا به من دادند. آنقدر خوشحال شدم که با صدای بلند، همانطور که به صفحه ی گوشی ام نگاه میکردم، گفتم :
–واقعا؟
سکوتی در کلاس حکم فرما شدو همه نگاهشان به طرفم کشیده شد. بی اختیار به استاد نگاه کردم و با نگاه سوالی اش مواجه شدم. فقط توانستم با همان لبخندی که روی لبم بود بگویم
عذر می خوام استاد، دست خودم نبود.