به اون پسر جوونی فکر میکنم که رفیقش شهید شده. بعد یک ماه و اندی داغش دیگه تازه نیست. دیگه هر روز گریه مردونه نمیکنه. مثل اوایل دنبال یک شونه نمیگرده که سرشو بزاره روش تا اشک بریزه. الان آرومه. فقط وقتی سواره موتور میشه یاد خاطراتش میوفته. فقط وقتی میخواد به یکی زنگ بزنه اسم رفیقشو با پسوند شهید میبینه. فقط توی تجمع با حسرت به اکیپ پسرا زل میزنه. فقط وقتی یک عروس و دوماد میبینه یاد آرزو هایی که برای رفیقش داشت میوفته.اون زندگی میکنه ولی تا ابد یک بغض گره میخوره توی گلوش و کمر روحش برای همیشه خم میمونه. اخه مگه رفیق کم از برادره؟
#خود_نویس