eitaa logo
✨کُنجِ‌اَمن | 𝒬𝓊𝓃𝒿ℯ𝒜𝓂𝓃
967 دنبال‌کننده
105 عکس
100 ویدیو
0 فایل
خوش‌اومدی!🎀 اینجا؟بخشی از من☕️ اندک‌احوالاتی‌باخانوم‌نویسنده؛📚 تولد: بیست‌ویکمِ‌مردادِیک‌هزاروچهارصدوپنج اندك جایی برای ناگفته‌هایمان؛ شنوایمان باش . - ارتباط‌با‌من: @Mah_zooon📎 کپی؟فـــوربهتـــــره😉 کپـی‌راضــــی‌نـیـسـتـم؛
مشاهده در ایتا
دانلود
رُمـــٰان خــٰانـوم‌خَـبـرنـگارآقـای‌ِطـلبـه 📷✨ 📜 پارت ⁵ـ 📜 تقریبا یه رب  تو راه بودیم تا بالاخره رسیدیم جمکران، در ورودی ماشینو پارک کرد... سید: بفرمایید بریم ببینیم پیدا میکنیم کاروانتون رو فاطمه:ممنون چشم فاطمه: چرا کشتیات غرق شده _هیچی بابا ولم کن آقا سیدم مشکوک شده بود شدیدددد لابد پیش خودش میگه این دختره پرحرف چرا زبون به دهن گرفته،اصلا بزار بگه ... سید: خب یه نگاهی بندازید ببینید دوستاتون رو میبینید فاطمه: نه من  آشنایی ندیدم میخوای من میرم داخل مسجد رو بگردم فائزه جان شما با آقاجواد توی صحن بیرون رو بگردید... هر موقعیت دیگه ای بود قطعا از خوشحالی هم قدم شدن باهاش غش میکردمولی الان اصلا حالم خوب نیست.... نمیدونم چی تو نگاهش داشت که اینجوری پریشونم کرد... فاطمه از ما جدا شد و رفت طرف مسجد من و آقاسیدجوادم همراه هم راه افتادیم... هم قدم هم آروم حرکت میکردیم... انگار نه انگار که قرار بود دنبال کاروان بگردیم... هیچ کدوممون تو  این دنیا نبودیم اصلا... من تو فکر اون و حسی که تو این یکی دو ساعته تو دلم جوونه زده..  اونم تو فکر... هی... سید: چرا سرتون پایینه خانوم د نگاه کن ببین دوستی ، آشنایی کسی رو نمیبینید چه قدر صداش قشنگه... چرا دقت نکرده بودم... _چشم سرمو که گرفتم بالا یه گنبد فیروزه ای جلوی چشمام نقش بست... خدای من اینجا جمکرانه... آرزوم دیدن اینجا و زیارت آقا بود... ولی حالا این قدر درگیر یه جفت چشم عسلی شدم که حتی نفهمیدم کجام... _السلام علیک یا بقیه الله فی العرضه... به زبون آوردن سلام همانا و جاری شدن اشکام همانا جواد با بهت سرشو طرف من چرخوند و وقتی دید نگاهش نمیکنم اومد جلوم عسلی چشماشو تو قهوه ای خیس چشمام دوخت سید: چیشد یهو _هیچی... یهو یه صدای آشنا اسممو از پشت سر صدا کرد... صدا:فائزه السادات خودتی...؟ کُــــــــنجِ أمـــن؛ ✨https://eitaa.com/konjamn
رُمـــٰان خــٰانـوم‌خَـبـرنـگارآقـای‌ِطـلبـه 📷✨ 📜 پارت ⁶ـ 📜 این صدای آشنا کیه.. این صدا... این صدای... این صدای علی به سمت صدا بر میگردم با دیدن علی خودمو تو بغلش پرت میکنم و میزنم زیر گریه... _علی دلم برات تنگ شده بود... خیلی زیاد... علی: الهی فدای دلت بشم گریه نکن عزیزدلم تو گریه کنی منم گریم میگیره ها _چشم گریه نمیکنم از بغل علی بیرون اومدم توی چشمای عسلی جواد یه غم به بزرگی دریا دیده میشد... نگاهشو ازم گرفت.... علی: فائزه جان نمیخوای معرفی کنی؟ _علی جان این آقا امروز خیلی به من کمک کردن صبح من و فاطمه از کاروان جا موندیم آقا سیدمحمدجواد زحمت کشیدن از صبح دارن مارو میبرن این ور و اون ور علی: آقامحمدجواد خیلی ممنون واقعا شرمنده کردی داداش سید: خواهش میکنم وظیفه بود جای خواهر بنده هستن به خداقسم یه جوری با غم داشت حرف میزد جوادی که دیدم این قدر با غرور  حرف میزد صداش غم داشت حالا علی: واقعا لطف کردی داداش هرچی بگم کم گفتم علی رو به کرد و گفت: فائزه جان فاطمه کوش پس... _رفته داخل مسجد... علی: فائزه جان تا من با آقامحمدجواد آشنا میشم بیشتر توهم برو دنبال فاطمه بیاین باهم بریم... _چشم با اجازه... وارد مسجد جمکران شدم... زبون آدم از وصف اونجا عاجزه... بوی یاس میومد... بوی نرگس... بی اراده زانو زدم و سجده کردم... از سجده که بلند شدم چشام خیس بود... بلند شدم و دو رکعت نماز شکر برای اینکه تونستم جایی که پاهای مولام روش قدم گذاشته رو لمس کنم خوندم... نمازم که تموم شد به طرف محراب رفتم بعد تبرک پلاکم دنبال فاطمه گشتم... توی اون شلوغی تونستم تشخیصش بدم... نشسته بود یه گوشه و داشت دعا میخوند... فاطمه: فائزه کاروانا رفتن... بدبخت شدیم... فاطمه: چیه _علی اینجاست _بخدا راس میگم پاشو بریم فاطمه: وای خدا اخ جووون علی _هوی دختر حیا کن ناسلامتی من اینجا نشستم ها فاطمه: برو بابا بدو بریم پیشش از مسجد اومدیم بیرون و به سمت در ورودی رفتیم سید و علی کنار هم بودن و داشتن صحبت میکردن چقدرم باهم صمیمی شدن ها صدای خنده شون تا اینجا میاد از پشت بهشون نزدیک شدیم فاطمه نزدیک علی شد. فاطمه: سلام علی آقا علی: سلام فاطمه خانم خوبی عزیزم؟ فاطمه: ممنون شما چطوری فاطمه: ای وای ببخشید اقاجواد سلام سید: سلام فاطمه خانوم این چرا یهو صمیمی شد فاطمه خانوم... بعد به من میگه خانوم علی:سادات... کجایی؟ تو فکری _همینجام علی جان... کُــــــــنجِ أمـــن؛ ✨https://eitaa.com/konjamn
|• مَحـــفِل نُهُم •| حجاب‌اجباری‌درایران‌همانقدر‌غلط‌است‌که‌ممنوعیت‌حجاب‌در‌کشورهای‌غربی. قانون ممنوعیت بی‌حجابی و قانون حجاب در ایران به استناد ایدئولوژی اکثریت مردم؛ یعنی مردم‌سالاری و دین درست است. قانون ممنوعیت حجاب در جوامعی مثل فرانسه به استناد ایدئولوژی و مبانی و باورهای خودشان که همان اومانیسم «انسان‌خدایی» بوده و سبک نظام حاکمشان که دموکراسی می‌باشد غلط است! تفاوت در این است که قانون منع حجاب در این کشورها چون در تضاد و تقابل با باورها،ارزش‌ها و اعتقادات دینی مسلمانان است و معیار حلال و حرام مسلمانی‌شان می‌باشد؛باعث نقض حقوق شهروندی آنان می‌شود. درحالی‌که الزام حجاب حجاب در ایران،خلاف و مغایر اعتقادات غیرمسلمانان نیست و خط قرمز های آنان را نقض نمی‌کند. درواقع قانون حجاب چیزی به فرد می‌دهد؛ ولی قانون منع حجاب یک چیز مهم برای فرد مسلمان را از او می‌گیرد. یک سوال: چگونه است که با قوانین حقوق بشر می‌توان برای منع حجاب «در کشورهایی مثل فرانسه» قانون وضع کرد،اما نمی‌توان برای حجاب و عفاف قانون گذاشت!؟ کسانی که می‌گویند مسئله حجاب مهم نیست و نباید در کشور به آن پرداخته شود؛ اگر برای تبلیغ حجاب تلاش می‌شود به دلیل یک ارزش اعتقادی و فرمان خالق هستی است؛ اما اگر از نظر اینان،حجاب مسئله مهمی نیست؛ چرا کشور فرانسه که مدعی مهد آزادی‌بودن است با حجاب مقابله و مبارزه می‌کند؟ کُــــــــنجِ أمـــن؛ ✨https://eitaa.com/konjamn
✨کُنجِ‌اَمن | 𝒬𝓊𝓃𝒿ℯ𝒜𝓂𝓃
|• مَحـــفِل نُهُم •| حجاب‌اجباری‌درایران‌همانقدر‌غلط‌است‌که‌ممنوعیت‌حجاب‌در‌کشورهای‌غربی. قانون ممن
فرانسوا بیرو «وزیر آموزش و پرورش فرانسه» می‌گوید: عقب‌نشینی مدارس دولتی در برابر اقدامات تسخیرکننده اسلام باعث می‌شود که در قلب جمهوری،بذری گندیده کاشته شود. علت استفاده از این تعبیرات و این وحشت از حجاب اسلامی چیست؟ امروزه علاوه بر فرانسه در دیگر کشورهای دنیا شاهد تقابل و جنگ علنی علیه حجاب اسلامی هستیم؛ زیرا حجاب نماد قدرتی است در برابر تمدنِ مادی غرب،که با پیام خویشتن‌داری و رعایت اخلاقیات،مبنای تفکر مادی که شهوت‌رانی و هواپرستی است را به چالش می‌کشد. و سوال مهم دیگر اینکه: دستاورد فرهنگ بی‌حیایی و بی‌حجابی در غرب چه نتایجی داشت؟ دستاورد فرهنگ عفاف و حجاب در ایران برای زنان چه بود؟ کُــــــــنجِ أمـــن؛ ✨https://eitaa.com/konjamn
رُمـــٰان خــٰانـوم‌خَـبـرنـگارآقـای‌ِطـلبـه 📷✨ 📜 پارت ⁷ـ 📜 ️ نمیدونم چرا این قدر دپرسم علی: خب راستی من الان هم زنگ زدم مامان هم مامان مرضیه گفتم دخترا با منن من خودم میارمشون کرمان نگران نباشید یه چند روزیم بیشتر قم می مونیم بگردیم. _ چه خوب... فاطمه: آخ جووون بیشتر می مونیم فائزه جونم خوشحال نیستی _چرا آبجی خوشحالم بخدا فاطمه آروم در گوشم گفت راستشو بگو چیشده ؟ چیزی بهت گفته؟ یا دلو دادی بهش رفت _نخیر نه ایشون چیزی گفتن نه من دلمو دادم درضمن... هنوز حرفم تموم نشده بود که سید رو به همه گفت : داداش علی اگه موافق باشی بریم این مغازه بستنی بخوریم مهمون من... علی: باشه داداش بریم فاطمه: چه خوب خیلی هوس کردم بریم اه من حالم بده اینا میخوان برم بستنی کوفت کنن... _علی.. علی:جانم آبجی... _من میشینم همینجا شما برید بستنی بخورید بعد بیاید بریم سید: این چه حرفیه بفرمایید بریم همه مهمون من دست منو کوتاه نکنید خانوم... بازگفت خانوم... فاطمه: لوس نشو بیا بریم دیگه... _باشه وارد بستنی فروشی که تو جمکران بود شدیم. پشت یه میز چهارنفره نشستیم من و فاطمه کنارهم و رو به روی ما علی جلوی فاطمه و سیدم جلوی من... یکم حالم بهتر شده... فاطمه: راستی علی آقا شما قم چیکار میکنید؟ مگه نباید تهران باشی... علی: دلم گرفته بود اومدم زیارت که یهو نگاهم افتاد به سادات اول نشناختم ولی وقتی نیم رخش رو دیدم مطمئن شدم خودشه. بعدشم دیگه اومدم جلو و دیدم بعله آبجی خانومه گلمه سید: علی تهران چیکار میکنی؟ علی: دانشجوام دیگه سید: چه رشته ای کدوم دانشگاه؟ علی: علوم سیاسی دانشگاه ملی سید: بابا بچه درس خون بستنی هارو آوردن ما شروع کردیم به خوردن و علی و سیدم بیشتر باهم آشنا شدن... علی داشت از خودش میگفت داداشمو میشناسم دیگه حوصله گوش دادن به بحثشونو نداشتم... اوه اوه حالا علی میخواد از سید بپرسه... علی: خب جواد جان شروع کن به معرفی خودت زود تند سریع... جواد ژست مجری هارو گرفت و با یه حالت جذاب گفت : به نام خدا بنده سید محمدجواد حسینی هستم. متولد ۱۳ مهر ۷۴ . دیگه عرض کنم که طلبه هستم. بابامم روحانیه که آبجی و نامزدتون امروز دیدنشون. اصلیتم نیشابوریه ولی چون بابا بعد دیپلم اومد قم برای حوزه دیگه کلا اینجا زندگی میکنیم. همینجام به دنیا اومدم. تک فرزندم. مجردم و اووووم دیگه نمیدونم چی بگم علی: بابا داداش ترمز کن کم کم بریم جلو چقدر خوبه که شناختمش... چقدر خوبتره که مجرده من و فاطمه تمام مدت ساکت بودیم و به حرفای اونا گوش میدادیم بعد خوردن بستنی همه بلند شدیم و اومدیم بیرون... کُــــــــنجِ أمـــن؛ ✨https://eitaa.com/konjamn
رُمـــٰان خــٰانـوم‌خَـبـرنـگارآقـای‌ِطـلبـه 📷✨ 📜 پارت ⁸ـ 📜 علی: سیدجان واقعا دمت گرم خیلی مردونگی کردی امروزم خیلی اذیت شدی ببخشید دیگه حلال کن سید: این چه حرفیه داداش من ،راستی بابا زنگ زد براش گفتم چیشده مامانم گوشیو گرفت گفت بگم ظهر مهمون مایید ها علی: عه نه داداش همین قدرم زیادی زحمت دادیم فاطمه: بله اقاجواد دیگه مزاحم نمیشیم میریم رستوران خب چی میشه مگه بریم سید: نفرمایید تورو خدا. به جان داداش اصلا راه نداره بفرمایید سوار شید علی: فاطمه جان راست میگه میریم رستوران سید: عه من اینجا باشم و شما برید رستوران  غیرممکنه تورو خدا تعارف نکنید خلاصه بعد کلی تعارف و چونه زدن قرار شد بریم ناهار خونه آقاسید خیلی عجیب بود برا شخصیت این پسر ظاهرش که اصلا به بچه آخوندا و طلبه ها نمیخوره خوشتیپ و باکلاس . مثل بقیه بسر مذهبیام آروم و بی زبون نیست تازه کلی هم مغرور و لجبازه . وقتیم با من حرف میزنه با یه قاشق عسلم نمیشه خوردش ولی باعلی و فاطمه این قدر خوبه. هی خدا چقدر دوس دارم شخصیتشو کشف کنم سوار ماشین شدیم چه مقدرار پشت ماشینو خلوت کرد و وسایلو گذاشت صندوق حالا من و فاطمه عقبیم و علی و سید جلو. تمام طول راه رو علی و سید باهم منو فاطمه هم باهم حرف زدیم و خندیدیم. گوشی فاطمه زنگ خورد مامانش بود شروع کرد به حرف زدن باهاش منم سرمو برگردوندم سمت شیشه ماشین و بیرونو نگاه کردم. اولین چیزی که دیدم تابلویی بود که (شهرک پردیسان)رو نشون میداد. اقاسید وارد شهرک شد و جلوی یه آپارتمان ۵ طبقه وایساد سید : خب رسیدیم اینم کلبه درویشی ما بفرمایید بریم داخل تشکر کردیم و از ماشین پیاده شدیم. پشت سر سید از در ورودی ساختمان وارد شدیم خونشون طبقه اول بود. کلید انداخت و بلند گفت : یاالله حاج خانوم حاج آقا مهمونا اومدن عه چقدر از صبحی دلم واسه حاجی جون تنگ شده حاجی جون خودمون که چهره نورانی و مهربونی داشت با یه خانم که چادر سفید سرش بود که قطعا مامانه سیده به استقبالمون اومدن همگی سلام کردیم و با استقبال عالی خانواده حسینی رو به رو شدیم بعد از تعارفات معمول رفتیم داخل روی مبلای توی پذیرایی نشستیم و حاجی جون خودمونم باسید  کنارمون نشستن خلاصه کلی حرف زدیم و باهم آشنا شدیم مامان سید خیلی خانوم مهربون و خون گرمی بود  دوسش داشتم... اصلا این خانواده برای من دوس داشتنین... ناهارو که خوردیم من و فاطمه ظرفارو جمع کردیم ولی هرچه اصرار کردیم حاج خانوم نذاشت بشوریم ... بعد ناهار جمع زنونه مردونه شد اقایون جدا نشستن ماهم جدا... کُــــــــنجِ أمـــن؛ ✨https://eitaa.com/konjamn
رُمـــٰان خــٰانـوم‌خَـبـرنـگارآقـای‌ِطـلبـه 📷✨ 📜 پارت ⁹ـ 📜 حاج خانوم : خب دخترای گلم از خودتون بگید فاطمه: چی بگم حاج خانوم من و فائزه السادات باهم دوستیم من و آقا علی که داداش فائزس الان تقریبا یک سالی هست که عقد کردیم و نامزدیم. برای ارتحال امام اومده بودیم قم که اینجوری شد و از کاروان جدا شدیم و اقاجواد کمکمون کردن و بعدشم علی جان رو جمکران دیدیم. حاج خانوم : فائزه جان مادر تو چرا این قدر کم حرفی حاج اقا که میگفت امروز حسابی با جواد دعوا کردی و حسابی زبون ریختی خاک تو سرم این حاجیم که زن زلیله همه چیزو به حاج خانوم گفته شرفم افتاد کف پام رفت  سرمو از حجالت پایین انداختم فاطمه: نه حاج خانوم این کم حرف نیست الانم نمیدونم چیشده بچه عاقلی شده من و فائزه متولد ۷۶ دوتایی من رشته علوم انسانی فائزه هم عکاسی  البته فائزه چندسالیه توی یه نشریه نوجوان مشغوله و خبرنگاره حاج خانوم : فائزه جان شما نامزد داری ؟ بالاخره دهن باز کردم _نه حاج خانوم حاج خانوم : ان شالله همه جوونا عاقبت به خیربشن تا شب خونه سید اینا بودیم و وقتی که عزم رفتن کردیم مگه گذاشتن ما بلند شدم الا و بلا که باید شب اینجا بمونید منم که تو دلم قند آب میکردن کیلو کیلو بالاخره قرار شد شب اونجا بمونیم به پیشنهاد حاج خانوم آقاسید قرار شد مارو ببره یکم بگردونه تو شهر از حاجی جون و حاج خانوم خداحافظی کردیم و سوار ماشین سید شدیم. سید: خب بنظرتون کجا بریم؟ علی: بابا ما که جایی رو نمیشناسیم خودت برو یه جا سید: اخه گیج شدم نمیدونم کجا بریم. خانوما شما نظری ندارید؟ فاطمه: نه هرجا بهتر میدونید بریم _من تعریف بوستان علوی رو خیلی شنیدم  میشه بریم اونجا سید: عه اره اصلا حواسم به اونجا نبود بریم یه بسم الله و گفت راه افتاد و من به این فکر میکردم که چقدر صداش قشنگه.... و چقدر شبیه صدای خواننده محبوبم حامد زمانی...چند دقیقه ای هنوز نگذشته بود که ضبط ماشین رو روشن کرد... بابا طلبه ام که هست پس احتمالا الان باید یا سخنرانی حاج اقا پناهیان گوش بدیم یا مداحی آهنگران این آخرین قدم برای دیدنت... این آخرین پله واسه رسیدنت.... _آخ جوووون فاطمه حامد زمانیه علی با تاسف و خنده سرشو تکون داد فاطمه ام شروع کرد به خندیدن سید آینه ماشینو روی چشمام تنظیم کرد و گفت : شماهم حامد زمانی گوش میدید؟ _گوش میدم؟؟؟ طرفدارشم شدیدددد سید: منم همینجور پس همسنگر در اومدیم وقتی دوباره خواست آینه رو به حالت اول برگردونه آستین پیراهنش رفت کنار و تسبیح آبیش معلوم شدخدای منم اونم نحن صامدونیه. کُــــــــنجِ أمـــن؛ ✨https://eitaa.com/konjamn