eitaa logo
✨کُنجِ‌اَمن | 𝒬𝓊𝓃𝒿ℯ𝒜𝓂𝓃
1.1هزار دنبال‌کننده
125 عکس
107 ویدیو
0 فایل
خوش‌اومدی!🎀 اینجا؟بخشی از من☕️ اندک‌احوالاتی‌باخانوم‌نویسنده؛📚 تولد: بیست‌ویکمِ‌مردادِیک‌هزاروچهارصدوپنج اندك جایی برای ناگفته‌هایمان؛ شنوایمان باش . - ارتباط‌با‌من: @Mah_zooon📎 کپی؟فـــوربهتـــــره😉 کپـی‌راضــــی‌نـیـسـتـم؛
مشاهده در ایتا
دانلود
نشانه حــلال زادگی .. ❤️‍🔥🤌🏻 🪴 کُــــــــنجِ أمـــن؛ 🪴
|• مَحــفِل دَهُم •| اجبارچه‌از‌طرف‌رضاشاه‌باشدوچه‌ازطرف‌جمهوری‌اسلامی‌هردوغلط‌است. از نظر نتایج به وجود آمده: نتیجه اجبار بی‌حجابی رضاخان برای ایران چه بود؟ مثلا فردی به نام صنعتی‌زاده در نامه‌ای به وکلای مجلس درمورد تبعات اقتصادی تغییر لباس و کشف حجاب رضاخانی می‌نویسد: بلی؛ اگر ملت گونی وطنی و کرباس هم بپوشد،افتخارش بهتر از آن است که روز‌به‌روز واردات‌ش بیشتر شود. قسمت عمده‌ای از ساکنین کاشان از ممرّ بافندگی زندگانی می‌نمودند،بیچاره و گدا شدند. شهر یزد که مرکز شعربافی ایران بود،دچار بحران شدیدی شده و هرروز جوقه‌جوقه اهالی زحمتکش صنعتگرش مهاجرت می‌کنند. شال‌باف های کرمان عموما بی‌کار مانده و به احوال اسفناکی گرفتارند و یک کارخانه هم وجود ندارد. زن های نائینی نخ می‌رشتند، مردهایشان بافندگی داشتند،حتی اشخاص افلیج و کور هم از امور نساجی در این شهر نان می‌خورند،یک‌دفعه بیست‌هزار نائینی بدبخت شدند! صورت اخیر اداره گمرک را ملاحظه ننمودید که در ظرف مدت هفت ماه،نه میلیون واردات این مملکت بوده و سه میلیون صادرات! خاطرتان بماند که برای چندماه دیگر یک مال‌التجاره‌ عمده دیگر بر واردات ما اضافه خواهد شد و آن لباس های دوخت فرنگ است! •|منبع|• «تغییر لباس و کشف حجاب به روایت اسناد،صفحه ۳۰» |مخبرالسلطنه هدایت| «مهدی‌قلی‌خان هدایت،از رجال عصر قاجار و پهلوی،نخست‌وزیر ایران در دوره رضاشاه پهلوی بود» وی که خود بیش از شش سال رئیس‌الوزرای رضاشاه بود،در خاطرات خودش می‌نویسد: در این اوقات [ در سال های بعد از تصویب تغییر لباس در تاریخ دی ماه ۱۳۰۷ ه.ش ] روزی به شاه عرض کردم؛ تمدنی که آوازه‌اش عالم‌گیر است، دو تمدن است: یکی تظاهرات در بلوارها و دیگری تمدن ناشی‌از لابراتوارها. تمدنی که مفید است و قابل تقلید،تمدن ناشی‌از لابراتوارها و کتابخانه است! آثاری که بیشتر ظاهر شد،تمدن بلوارها بود که به کار لاله‌زار می‌خورد و مردمِ بی‌بندوبار خواستار بودند. •|منبع|• «مهدی‌قلی‌خان هدایت،خاطرات و خطرات،تهران،زوار،۱۳۷۵،صفحه ۳۸۳» همچنین آیت‌الله مدرس در تحلیل اعمال ضد فرهنگیِ پهلوی در ایران می‌گوید: در رژیم نویی که نقشه آن را برای ایرانِ بی‌نوا طرح کرده‌اند،نوعی از تجدد به ما داده می‌شود که تمدن مغربی را با رسواترین قیافه تقدیم نسل های آینده خواهند کرد. قریباً چوپان‌ها با با فکل سفید و کراوات خودنمایی می‌کنند اما در زیباترین شهرهای ایران هرگز آب لوله و آب تمیز برای نوشیدن مردم پیدا نخواهد شد! ممکن است شماره‌های کارخانه‌های نوشابه‌سازی روزافزون شود،اما کوره آهن‌گدازی و کاغذسازی پا نخواهد گرفت. درهای مسجد و تکایا به عنوان منع خرافات و اوهام بسته خواهد شد. اما سِیلی از رمان و افسانه‌های خارجی به وسیله مطبوعات و پرده های سینما به این کشور جاری خواهد شد. به‌طوری که پایه افکار و عقاید و اندیشه‌های نسل جوان،از دختر و پسر به تدریج بر بنیاد همان افسانه‌های پوچ قرار خواهد گرفت و مدنیتِ مغرب و معیشت ملل مشرقی را در رقص و آوازِ دزدهای نجیب آرسن لوپن و بی‌عفتی‌ها و مفاسد اخلاقی دیگر خواهند شناخت. مثل آنکه آن‌چیزها لازمه متمدن‌بودن بودن است! •|منبع|• «حکایت کشف حجاب،جلد ۱،صفحه ۱۲۴ و ۱۲۲» کُــــــــنجِ أمـــن؛ ✨https://eitaa.com/konjamn
✨کُنجِ‌اَمن | 𝒬𝓊𝓃𝒿ℯ𝒜𝓂𝓃
|• مَحــفِل دَهُم •| اجبارچه‌از‌طرف‌رضاشاه‌باشدوچه‌ازطرف‌جمهوری‌اسلامی‌هردوغلط‌است. از نظر نتایج به
روزنامه‌تایم نیز درمورد وضعیت خانواده در آن دوران نوشت: شمار زنان شوهردار تقلیل یافت ولی بر شمار زنان منحرف ایرانی افزوده گشت! •|منبع|• «مهدی‌صلاحی،کشف‌حجاب،صفحه۲۱۶» و در نهایت سوالی مهم: به‌راستی دستاوردهای قوانین عفاف و حجاب در جمهوری اسلامی برای زنان،خانواده و جامعه چه بود؟ کُــــــــنجِ أمـــن؛ ✨https://eitaa.com/konjamn
✨کُنجِ‌اَمن | 𝒬𝓊𝓃𝒿ℯ𝒜𝓂𝓃
همیشه‌کاری‌کن‌که‌اگرخداتورودید ... خوشش‌بیاد ، نه‌مردم ! - شَــهـیـداِبـراهـیـم‌هـٰادی ؛
✨کُنجِ‌اَمن | 𝒬𝓊𝓃𝒿ℯ𝒜𝓂𝓃
‌حجاب ، يعنی همين دقّت در برخورد که آلوده نشوى و آلوده نسازى ؛ كه اسير نشوى و اسير ننمايى . . ! _ اُستـــٰادحــٰائِـری
رُمـــٰان خــٰانـوم‌خَـبـرنـگارآقـای‌ِطـلبـه 📷✨ 📜 پارت ¹³ـ 📜 نزدیکای ساعت ۱۲ رسیدیم خونه سید اینا همه خسته بودیم و سریع شام خوردیم تا بخوابیم. من و فاطمه قرار شد تو اتاق سید بخوابیم سید و علیم توی اتاق مهمون ولي اين نشد علي و فاطمه قرار شد دوتایی توی اتاق مهمون بخوابن منم توی اتاق سید سیدم توی هال.... در اتاق شو باز کرد منو راهنمایی کرد. سید: خب اینم اتاق من امیدوارم راحت بخوابید. دیگه اگه کمی کسری هست حلال کنید... _ممنون . بازم شرمنده که اتاقتون رو.... نذاشت ادامه بدم... سید: این چه حرفیه نفرمایید. با اجازه. جواد رفت و پشت سرش درو بست چه اتاق مرتبی... روی تخت سید دراز کشیدم و به امروز و همه اتفاقای عجیبش فکر کردم... کم کم خواب مهمون چشمام شد... با شنیدن صدای باز و بسته شدن کشو از خواب پریدم و یهو بلند شدم و شروع کردم به جیغ زدن کولی باز در آوردن... _آی دزددددد ای دزدددد یهو چراغ اتاق روشن و شد و محمدجواد اومد چیزی بگه که حرف تو دهنش ماسید... منم صدای جیغم خفه شد اون من و نگاه میکرد و منم اونو هردو متعجب بودیم من حق داشتم ولی اون چرا.... محمدجواد یهو نگاهشو از من گرفت و سرشو انداخت پایین و با صدایی که میلرزید گفت : شرمنده واقعا...شرمنده... ببخشید... جزوه هامو از تو اتاق یادم رفته بود بردارم... فردام آخرین امتحانمه و هیچی نخونده بودم... ... ببخشید... اینا رو گفت سریع از اتاق رفت بیرون و درو بست،این چرا اینجوری کرد.... ۹۰ درجه به طرف دیگه اتاقـ چرخیدم که با دیدن خودم توی آینه یه جیغ خفیف کشیدم... وای خاک تو سرم عین جن ها شده بود سر وضع ام.. خودم ترسیدم از خودم.... کُــــــــنجِ أمـــن؛ ✨https://eitaa.com/konjamn
رُمـــٰان خــٰانـوم‌خَـبـرنـگارآقـای‌ِطـلبـه 📷✨ 📜 پارت ¹⁴ـ 📜 تا صبح نخوابیدم و به اتفاق دیشب فکر کردم. خدایا تو خودت شاهدی از وقتی به سن تکلیف رسیدم و مامانم یه چادر سفید گل گلی سرم کرد دیگه هیچ نامحرمی حتی یه شاخه مومو ندیده... اون وقت دیشب محمدجواد منو.... پسرک دیونه اون در وسط چکار میکرد... .... تق تق _بفرمایید فاطی: السادات بدو بیا حاج خانوم میز صبحانه رو چیده _باشه الان میام. لباسامو پوشیدم و چادر نمازی که حاج خانوم بهم داده بود رو سر کردم. ـتوی آینده به خودم نگاه کردم. از بی خوابی و گریه های بی اراده دیشب چشمام متورم و قرمز شده بود. هی... از اتاق رفتم بیرون و رفتم توی آشپزخوه به همه یه  سلام آروم دادم همه با خوشرویی و بلند جوابمو دادن و فقط محمدجواد بود که سرش پایین بود و آروم سلام داد... بین فاطمه و علی روی صندلی نشستم. حاج خانوم با محبت نگاهم کرد و گفت: وای مادر چشات چیشده... دیشب نتونستی خوب بخوابی؟ با این حرفش همه توی صورتم دقیق شدن حتی محمدجوادم سرشو گرفت بالا نگاهش که تو نگاهم گره خورد سرمو انداختم پایین _چیزی نیست بخدا دیشب دیر خوابیدم چشمام خسته اس نگران نباشید... دو سه تا لقمه خوردم بلند شدم بالاخره موفق شدم حاج خانوم رو راضی کنم تا ظرفا رو بشورم..... همه رو فرستادم توی پزیرایی و خودم توی آشپزخونه موندم . سید: فائزه خانوم به طرف پشت سرم برگشتم... سید سرش پایین بود. با لرزشی که توی صدام محسوس بود گفتم : بله بفرمایید سید: من... من واقعا بخاطر دیشب متاسفم... یعنی واقعا بی عقلی کردم... بخدا نخواستم بد خواب بشید وگرنه قبلش در میزدم و بیدارتون میکردم.. من فکر نمیکردم شما با اون وضع باشید _آقامحمدجواد شما تقصیری ندارید... یعنی اتفاقیه که افتاده... بهتره فراموشش کنید... سید: فقط میشه حلالم کنید... بین حرفاش پریدم.. _میشه ادامه ندید... سید: بازم معذرت میخوام... فقط حلالم کنید... اینو گفت و از در آشپزخونه بیرون رفت.... بیرون رفتن محمدجواد همانا و شل شدن پاهام همانا... صندلی رو گرفتم تا نیوفتم و بعدم روش نشستم.... خدایا... چقدر شنیدن اسمم از زبونش شیرین بود... فقط کاش تو موقعیت بهتری این اتفاق شیرین میوفتاد.... کاشکی.... کُــــــــنجِ أمـــن؛ ✨https://eitaa.com/konjamn
رُمـــٰان خــٰانـوم‌خَـبـرنـگارآقـای‌ِطـلبـه 📷✨ 📜 پارت ¹⁵ـ 📜 ساعت ۵ عصره... بعد اونکه سید از حوزه اومد ناهار رو با خانوادش توی کوه خضر خوردیم.... و الان سوار ماشین سیدیم تا مارو به ترمینال برسونه.... تصمیم گرفتیم برگردیم کرمان... علیم هنوز امتحان داره و باید برگرده تهران... باید برای همیشه با اولین کسی که با نگاه عسلیش دلمو لرزوند خدافظی کنم.... سیدم حالش گرفته اس... مطمئنم بخاطر دیشبه... احمقانس که فکر کنم اونم مثل من.. صدای آهنگ آخرین قدم حامدزمانی که محمدجواد گذاشته بود باعث میشد هرلحظه بیشتر بغض کنم .... این آخرین قدم برای دیدنت... این آخرین پله واسه رسیدنت... گوشی فاطمه زنگ خورد فاطی: سلام بفرمایید. فرد مجهول:____ فاطی: عه نخیر من زن داداششونم شما شماره خودشونو یادداشت کنید....... ۰۹۱۰ عه شماره منو گفت تلفنش که قط ع شد رو کردم بهش و گفتم : فاطمه کی بود؟چرا شمارمو دادی: فاطی: از نشریه بود  تو شماره منو بجای شماره خودت دادی... _عه چیزه یعنی خب... نمیخواستم با این نشریه کار کنم برای همینم... خب ببخشید آجی فاطی: غیر بخشیدن چیکار میتونم بکنم. دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد تا رسیدیم ترمینال علی من و بغل کرد.... همه دلتگیامو یا اشک روی پیراهن سفیدش خالی کردم... از بغل علی جدا شدم و با اشاره سر علی ازشون دور شدم سیدم پشت سرم اومد احساس کردم قدماشو تند کرد... احساسم درست بود اومد و دقیق جلوم وایساد سرشو گرفت بالا و چشمای قشنگشو تو نگاه خیسم دوخت... سید: امیدوارم بخاطر همه حرفایی که زدم این مدت و ناراحت شدید ازش منو ببخشید... بابت اتفاق دیشبم فقط امیدوارم حلالم کنید... (مکث کرد... طولانی...) نمیدونم اسمشو چی باید گذاشت... قسمت... تقدیر... اتفاق... ولی هرچی بود تموم شد... راستی این هدیه مال شماست.... یاعلی یه جعبه کوچیک گذاشت توی دستمو رفت... وقتی بازش کردم تصویر یه تسبیح آبی قلبمو شکست.. من و یه تسبیح و کلی حرف تنها گذاشت... کُــــــــنجِ أمـــن؛ ✨https://eitaa.com/konjamn