هدایت شده از محل گذر.
روز خلیج فارسه ، خلیج فارسم
کههه
پُر از
مروارید و صـَدف ؛
مـُروارید و صدف هم
که اسم دخترن ؛
پس
روز دختر مبارککک . 💀💕
همه ی مناسبت ها روز دختره دیگه نیاز نیست که هر سری توضیح بدیم خودتون دیگه متوجه بشید🫠😂😂😂😊
هم صدا میشویم برای یاری امام زمان عجل الله 🎶🎵🎤
میخوانیم برای ایران عزیزمان 🇮🇷
جهت هماهنگی برای اجرا در برنامه ها با شماره ۰۹۰۱۵۳۴۴۱۳۶
تماس حاصل فرمایید
آیدی جهت هماهنگی @F13600216S
https://eitaa.com/b313ybaz
وای وای کانال گروه بین المللی
دختران انقلاب سریع عضو شو
سریع الان پاک میشه
هدایت شده از روزمرگی های من
[این پیام رو فور بدین عضو
ماه | شیعهیمهدی | ملجا | جانفدا
باشین؛
شات بدین منم یه مداحی میدم تقدیم چنلتون.🖤🖇
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت77
پاشا گفت:
- شما دانشجو هستید درسته؟
هر سه سری تکون دادن و گفتن:
- بعله تهران زندگی می کنیم رفیق هستیم اینجا قبول شدیم.
پاشا گفت:
- مستاجر هستید درسته؟
اونا سری تکون دادن و پاشا شماره گرفت و با کسی صحبت کرد و قطع کرد و گفت:
- سپردم یه خونه خوب نزدیک به بیمارستان با بهترین امکانات بخرن براتون سند بزنن امشب کلید شو میارن بهتون تقدیم می کنم بازم واقعا ممنونم.
چشاشون گرد شده بود و باور شون نمی شد.
لبخندی زدم و با تشکر فروان رفتن بیرون.
پاشا زودی برگشت سمتم و دستامو گرفت و نشست کنار تخت و گفت:
- دور چشای خوشکلت بگردم دیگه این کارو با من نکن من بدون تو نمی تونم دوم بیارم عزیزم! تو فرشته ی زندگی منی یه فرشته محجبه کوچولو که از خدا انداختت وسط زندگی من منو به رآه درست بکشونی و عاشقم کنی! ممنونم ازت یاس ممنونم.
لبخندی زدم و با خنده نگاهش کردم و گفتم:
- احوالی از نی نی نمی گیری؟
با خنده نگاهم کرد و گفت:
- پدرسوخته ببین عین مم عاشقت شده هیچ رقمه ازت جدا نمی شه!
بلند خندیدم که با حسودی گفت:
- من بیشتر از اون دوست داری مگه نه؟
با خنده سر تکون دادم که گفت:
- افرین قربون خانوم خوشکلم بشم.
در زده شد چند تا معمور داخل اومدن با ساشا.
با لبخند نگاهش کردم و گفتم:
- سلام پسر عمو.
ساشای خندون بغض کرده بود و با ریش هایی که روی صورت ش جا خوش کرده بود مردونه تر و قشنگ تر شده بود چهره اش.
کنار تخت وایساد و گفت:
- تو که ما رو کشتی دختر!
لبخندی زدم و گفتم:
- شرمنده داداش ساشا.
با لبخند نگاهم کرد و پاشا گفت:
- یاس عزیزم چند تا سوال ازت دارن.
سری تکون دادم و به پلیس ها نگاه کردم.
اولین سوال این بود:
- چجوری فرار کردین؟
لب زدم:
- از اول بگم؟
پاشا گفت:
- تا اونجایی که گیر اون مرده افتادی پاشو گذاشت روی قفسه سینه ات رو دیدیم.
سری تکون دادم و گفتم:
- خیلی به قفسه سینه ام فشار اومده بود و دردم اومده بود منم الکی اسم یکی رو گفتم انقدر ادم اونجا بود که باور کرد و گفت منو بندازن یه جایی! بعد همون بادیگاردش که گردن مو گرفته بود از یه در دیگه توی همون اتاق بیرون اوردم می خورد به اخر کشتی کسی اون قسمت نبود قسمت انبار تجهیزات کشتی بود فکر کنم بعد در یه اتاقی رو باز کرد دید بشکه های نفت هست گفت که خاک توسرشون این بشکه های نفت برای چیه؟ بعد منو پرت کرد و وقتی خواست درو قفل کنه گوشیش زنگ خورد رفت حالم خیلی بد بود درد داشتم خیلی هم تشنه ام بود دستمو به بشکه گرفتم بلند بشم..
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت78
اما افتاد فکر کردم الان ازش نفت می ریزه بیرون اما مواد بود همه اش! اونجا جاسازی کرده بودن جایی که به عقل کسی نمی رسید همه داشتن داخل کشتی دنبال اینا می گشتن اول دنبال راه فرار گشتم دور تا دور کشتی قایل های کوچیک بود که با بند های ضخیم به کشتی وصل بود یه مشعل از مشعل هایی که دور تا دور کشتی بود رو برداشتم و داخل رفتم سر همه بشکه ها رو اتیش می زدم وقتی همه اشون اتیش گرفتن توی یکی از قایل ها رفتم و فرار کردم خیلی پارو زدم نمی کجا بودم که بیهوش شدم .
پلیس سری تکون داد و گفت:
- ولی مصبب سوختن کل کشتی این نبوده اون کشتی فقط یه تله بود از طرف یه کله گنده! که تمام نخاله ها رو بندازه هوا! شامس اوردین چون 1 ساعت بعد از شما کل کشتی منفجر شد.
بهت زده نگاهشون کردم.
پاشا نفس عمیقی کشید.
واقعا خدا حواسش بهم بود و گرنه اون خلافکار و اون دریا و اون انفجار.
بعد کمی رفتن و فرداش برگه ی ترخیص مو پاشا گرفت.
برگشتیم اراک همه دم در منتظرمون بودن.
با کمک پاشا پیاده شدم و با لبخند به همگی نگاه کردم.
عمو زن عمو پیشونیمو بوسیدن و گوسفند قربونی کردن با صلوات و بوی اسپند داخل رفتیم.
خاندان پاشا هم اینجا بودن .
گذشته رو کنار گذاشتم و با لبخند به همگی سلام کردم و دست دادم.
همه با لبخند و مهربونی نگاهم کردن.
توی همین مدتی که اراک بودیم و مشغول اموزش پریسا عقد کرده بود و خیلی هم پسره رو دوست داشت و خداروشکر دلش با من صاف شد.
با کمک پاشا نشستم و عمه با لبخند گفت:
- قربونت برم من بچه چطوره؟
مادر پاشا با تعجب گفت:
- چی! بچه؟
زن عمو با خنده گفت:
- دخترم بارداره 3 ماهشه.
پریسا بهت زده گفت:
- یعنی با این اتفاقات سالم مونده؟
سری تکون دادم و مادر پاشا گفت:
- وای خدای من واقعا معجزه است خدا خیلی دوست داشته.
لبخندی زدم و گفتم:
- دقیقا خداروشکر الان همه دور هم جمع شدیم.
مامانی که تمام مدت فکر می کردم مامانمه خجالت زده گفت:
- شرمنده ام واقعا تمام مدت ازارت دادم یاس می دونم هیچ وقت نتونستم مادرت باشم ازت معذرت می خوام.
و به گریه افتاد.
بلند شدم و سمت ش رفتم و بغلش کردم و بوسیدتم
خدایا شکرت که همه دور هم جمع شدیم!