1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کت مشکی رو اینجوری ست کن
⤹༢ 🖤
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
ساعت ۳ بعد از ظهر بود که مامان و اینا اومدن خونه. همشون گرفته بودن. اول از همه خاله بود که شروع ک
دایی با چشمایی که نگرانی و شرمندگی توش موج میزد، بهمون نگاه کرد.
دایی: «قبول نمیکنن. دیه قبول نمیکنن.»
سحر: «خب... خب... رضایت چی؟ اونم نمیدن؟؟»
عمو محمود: «مادرتون حتی به پاشون هم افتاد، اما قبول نمیکنن که نمیکنن. حرفشون یه کلمهس... قصاص!»
سوگند روی زمین نشست و بیحال و سست گفت: «یا علیییی...»
یه هفته تموم کار مامان، خاله، عمو و دایی شده بود التماس به سپهر تاجها. هر روز کارشون شده بود برن التماس و اونا هم با سنگدلی تمام مامان و اینا رو از خونشون بیرون میکردن.
بار آخری که میخواستن برن برای رضایت گرفتن، سوگند با التماس جلوشون وایساد.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
516.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر گیاهی جاش کجای خونهس؟!
نیاز نوری گیاهها با همدیگه متفاوته و اولین راز
موفقیت تو نگهداری گیاه، قرار دادن گیاه جلوی نور
بر اساس نیاز نوری اوناست☀️
⤹༢ 🪴🪴
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
دایی با چشمایی که نگرانی و شرمندگی توش موج میزد، بهمون نگاه کرد. دایی: «قبول نمیکنن. دیه قبول ن
سوگند: «عمو محمود، از دیشب هرچی به دایی میگم ما رو هم ببرین، گوش به حرفم نمیده.»
دایی: «سوگند، نمیشه.»
سوگند که دید دایی اصلاً گوش به حرفاش نمیده، رو به عمو محمود کرد.
سوگند: «ما رو ببرین، ما هم خواهش کنیم، التماس کنیم. شاید دلشون به بیچارگی و آوارگیمون بسوزه و رضایت بدن.»
بعد به عمو نزدیکتر شد و قیافشو مظلوم کرد.
سوگند: «عمو، خواهش میکنم.»
عمو محمود: «سوگند جان، نمیشه. حتی ما رو هم تو خونشون راه نمیدن. تو این یه هفتهای که رفتیم، فقط دو بار باهاشون صحبت کردیم، اونم ما رو که نذاشتن بریم تو. فقط مادرتون موفق شد با خانوادهٔ سپهر تاج صحبت کنه.»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این روش معرکه، چدنات مث دستهگل میکنه
اول میزارمشون تو قابلمه، آب جوش، لیمو،
جوششیرین و پودر لباسشویی میریزم
میزارم قُل قُل کنه؛ بعد با اسکاج و مایع ظرفشویی
یه دور میسابم!
⤹༢ 🦠
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
سوگند: «عمو محمود، از دیشب هرچی به دایی میگم ما رو هم ببرین، گوش به حرفم نمیده.» دایی: «سوگند، ن
عمو محمود: «با رئیسجمهور که نمیخوایم صحبت کنیم که بذارن بریم صحبت کنیم یا نه. شما نمیخواین ما رو ببرین، دارین بهونه میارین.»
خاله که کنارم وایساده بود، آروم گفت: «نیومدی، نمیدونی چه خبره.»
...اما گوشام زیادی تیز بود و شنیدم.
هر کاری که کردیم، ما رو نبردند و طبق معمول خودشون رفتند و مثل همیشه دستازپا درازتر برگشتن.
سحر با گریه رو به مامان پرسید: «چی شد مامان؟ رضایت ندادن؟؟؟»
مامان سحرو بغل کرد: «چی بگم که نگفتنش بهتره.»
بازم رضایت نداده بودن. بازم نشده بود.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جهیزیت رو با دقت بالا بگیر😎
برای خرید جهیزیه خوبه این لیست و سیو کنید
چون اینطوری با دید بهتری خرید میکنی
⤹༢ 🧼®️
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
عمو محمود: «با رئیسجمهور که نمیخوایم صحبت کنیم که بذارن بریم صحبت کنیم یا نه. شما نمیخواین ما رو
ساعت ۱ شب بود. از تشنگی بلند شدم تا برم آب بخورم که صدای پچپچ دو نفر رو شنیدم. دایی و خاله بودن.
دایی: «پروانه، اصلاً رضایت نمیدن. میترسم پروانه، خیلی میترسم.
دیروز انقدر جلوی در خونشون وایسادم تا جلو درشون دیدمش. میدونی چی گفت؟؟!! گفت: "خیلی آقایی کردم که وایسادم و وقتم رو دادم به شما و دارم باهاتون حرف میزنم. اما حرفم یک کلمهس، من قصاص میخوام و اون مرد قصاص میشه، همین و بس." یخ کردم پروانه. پسره بجز سردی و کینه، چیزی تو نگاهش نبود. خیلی سنگدلن.»
خاله پروانه با فینفین: «علی، چی کار کنیم؟؟ اینا دارن نابود میشن. پروین اگه همینجوری پیش بره، سکته میکنه.»
دایی: «فردا بدون اینکه کسی بفهمه میرم دیدن خانوادهٔ سپهر تاج.»
خاله: «نمیذارن بری صحبت کنی که.»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقط با همین مواد کابین هات برق میوفته
⤹༢ 🦠✨
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شیر شکلات خونگی😋
مواد لازم :
شکلات ۱۰۰ گرم
پودر کاکائو یک ق چ
شیر داغ ۱ لیوان
⤹༢ 🍫☕️
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
ساعت ۱ شب بود. از تشنگی بلند شدم تا برم آب بخورم که صدای پچپچ دو نفر رو شنیدم. دایی و خاله بودن.
دایی: «هر جور شده باید برم باهاشون حرف بزنم. وقت کمه پروانه، وقت خیلی کمه.»
دیگه گوشام چیزی نمیشنید. فقط حرفای دایی تو سرم میپیچید: وقت کمه... رضایت نمیدن... دیه نمیخوان... قصاص میخوان.
تشنگی از یادم رفت و برگشتم اتاقم. خیلی فکر کردم و فقط به یه نتیجه رسیدم.
فردا باید باهاشون حرف میزدم.
دایی منو نمیبرد و من اصلاً محل زندگیشونم نمیدونستم کجاست. اما فردا هر جوری شده با خانوادهٔ سپهر تاج حرف میزنم.
صبح ساعت ۶ از خواب بیدار شدم و زنگ زدم آژانس و یه ماشین گرفتم. دایی هنوز از خواب بیدار نشده بود. فوری از خونه بیرون اومدم و منتظر ماشین موندم. ماشین ۵ دقیقه بعد اومد.
فوری سوار شدم و از راننده خواستم یه کم جلوتر منتظر وایسه. تقریباً یه ساعتی منتظر موندیم تا دایی از خونه اومد بیرون.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
369.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اسمهای جدیدشون رو یاد بگیرید
رفتید خرید بلد باشید
⤹༢ 🧡🧡
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026