2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجوری خط چشم بکش
⤹༢ 👁
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
«از صبح تا حالا هم این حرف مثله خزه افتاده بود تو جونم. میدونم با این حرفا دلشورتون دو برابر میشه،
سوگند: «تو پشت بابا آه کشیدی؟؟»
سوال دیشب مامانو یه مدل دیگشو امروز سوگند میپرسید!!! اینا فکر میکردن من انقدر پستم که پشت بابای خودم آه بکشم؟!
همین سوالو مامان دیشب ازم پرسید...
«نه سوگند. درسته بابا خیلی با من بد رفتاری میکرد، اما به جون خودم، به جون بابا که میخوام دنیاش نباشه، من حتی یه بارم پشت بابا آه نکشیدم. سوگند، بابا هر چقدرم بد باشه، بابای منه، همخونهم، ریشهٔ منه، دنیای منه. من نمیتونم پشت بابام آه بکشم.»
سوگند این بار برعکس همیشه بلند زد زیر گریه و بغلم کرد.
سوگند: «تو خیلی خوبی سوگل، خیلی مظلومی. نکنه خدا داره انتقام این مظلوم بودنتو از بابا میگیره.»
از بغلش جدا شدم و فوری دستمو رو لبش گذاشتم: «نگو... نگو... حتی یه کلمه دیگه هم نگو.»
سوگند دوباره بغلم کرد و گریه کرد.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امضای بادکنکیتو آپدیت کن
⤹༢ 🖌
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ترکیب رنگایی که استایلو گرون میکنن :
⤹༢ 🧥👢
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
سوگند: «تو پشت بابا آه کشیدی؟؟» سوال دیشب مامانو یه مدل دیگشو امروز سوگند میپرسید!!! اینا فکر می
ساعت ۳ بعد از ظهر بود که مامان و اینا اومدن خونه. همشون گرفته بودن.
اول از همه خاله بود که شروع کرد سوال کردن.
خاله: «چی شد؟؟»
اما از هیچ کس صدایی درنیومد.
خاله دوباره: «چی شد؟ میگم چی شد؟ خب یکیتون حرف بزنید، ما دق کردیم از صبح تا حالا از بس منتظر موندیم. یکیتون یه چیزی بگه خب.»
فرزاد، مامان رو که انگار تو شوک بود، برد تو اتاقش.
دایی: «پروانه داد نزن. پروین همینجوری نابود هست.»
«دایی خواهش میکنم دوباره شروع نکنین، بگین چی شده.»
دایی: «اجازه میدین حداقل بشینیم؟»
از جلوی در کنار رفتیم و دایی و عمو روی مبل نشستن.
سوگند: «خب... الان منتظریم.»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کیک شکلاتی رژیمی در ۲ دقیقه
⤹༢
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کت مشکی رو اینجوری ست کن
⤹༢ 🖤
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
ساعت ۳ بعد از ظهر بود که مامان و اینا اومدن خونه. همشون گرفته بودن. اول از همه خاله بود که شروع ک
دایی با چشمایی که نگرانی و شرمندگی توش موج میزد، بهمون نگاه کرد.
دایی: «قبول نمیکنن. دیه قبول نمیکنن.»
سحر: «خب... خب... رضایت چی؟ اونم نمیدن؟؟»
عمو محمود: «مادرتون حتی به پاشون هم افتاد، اما قبول نمیکنن که نمیکنن. حرفشون یه کلمهس... قصاص!»
سوگند روی زمین نشست و بیحال و سست گفت: «یا علیییی...»
یه هفته تموم کار مامان، خاله، عمو و دایی شده بود التماس به سپهر تاجها. هر روز کارشون شده بود برن التماس و اونا هم با سنگدلی تمام مامان و اینا رو از خونشون بیرون میکردن.
بار آخری که میخواستن برن برای رضایت گرفتن، سوگند با التماس جلوشون وایساد.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
516.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر گیاهی جاش کجای خونهس؟!
نیاز نوری گیاهها با همدیگه متفاوته و اولین راز
موفقیت تو نگهداری گیاه، قرار دادن گیاه جلوی نور
بر اساس نیاز نوری اوناست☀️
⤹༢ 🪴🪴
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
دایی با چشمایی که نگرانی و شرمندگی توش موج میزد، بهمون نگاه کرد. دایی: «قبول نمیکنن. دیه قبول ن
سوگند: «عمو محمود، از دیشب هرچی به دایی میگم ما رو هم ببرین، گوش به حرفم نمیده.»
دایی: «سوگند، نمیشه.»
سوگند که دید دایی اصلاً گوش به حرفاش نمیده، رو به عمو محمود کرد.
سوگند: «ما رو ببرین، ما هم خواهش کنیم، التماس کنیم. شاید دلشون به بیچارگی و آوارگیمون بسوزه و رضایت بدن.»
بعد به عمو نزدیکتر شد و قیافشو مظلوم کرد.
سوگند: «عمو، خواهش میکنم.»
عمو محمود: «سوگند جان، نمیشه. حتی ما رو هم تو خونشون راه نمیدن. تو این یه هفتهای که رفتیم، فقط دو بار باهاشون صحبت کردیم، اونم ما رو که نذاشتن بریم تو. فقط مادرتون موفق شد با خانوادهٔ سپهر تاج صحبت کنه.»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این روش معرکه، چدنات مث دستهگل میکنه
اول میزارمشون تو قابلمه، آب جوش، لیمو،
جوششیرین و پودر لباسشویی میریزم
میزارم قُل قُل کنه؛ بعد با اسکاج و مایع ظرفشویی
یه دور میسابم!
⤹༢ 🦠
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
سوگند: «عمو محمود، از دیشب هرچی به دایی میگم ما رو هم ببرین، گوش به حرفم نمیده.» دایی: «سوگند، ن
عمو محمود: «با رئیسجمهور که نمیخوایم صحبت کنیم که بذارن بریم صحبت کنیم یا نه. شما نمیخواین ما رو ببرین، دارین بهونه میارین.»
خاله که کنارم وایساده بود، آروم گفت: «نیومدی، نمیدونی چه خبره.»
...اما گوشام زیادی تیز بود و شنیدم.
هر کاری که کردیم، ما رو نبردند و طبق معمول خودشون رفتند و مثل همیشه دستازپا درازتر برگشتن.
سحر با گریه رو به مامان پرسید: «چی شد مامان؟ رضایت ندادن؟؟؟»
مامان سحرو بغل کرد: «چی بگم که نگفتنش بهتره.»
بازم رضایت نداده بودن. بازم نشده بود.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026