3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صداتو کیوت کن!
⤹༢ 🎙
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
خاله بعد از جمع و جور کردن سفره، رو به سحر گفت: خاله: «سحر، زود حاضرشو ببرمت مدرسه تا هم غیبتاتو م
سوگند: «اَخه اینجوریم که خودم از دلشوره و استرس میمیرم.»
خاله: «دور از جون. صبور باش دخترم. انشاءالله که به دیه راضی بشن و باباتم امروز فردا آزاد بشه.»
بعدش بلند شد و رفت آشپزخونه. نمیدونم از آشپزخونه چی میخواست که هی میرفت آشپزخونه.
نیم ساعت نگذشته بود که خاله دوباره جلومون نشست.
خاله: «میخوام بهتون یه چیزی بگم و الانم که سحر نیست، بهترین موقعیته.»
سوگند با بیچارگی: «فقط تو رو خدا خاله، این چیزی که میخواین بگین بد نباشه که دیگه طاقتشو ندارم.»
خاله: «خب... این خانوادهٔ سپهر تاج یه خانوادهٔ خیلی مرفهان و اصلاً نیازی به پول ندارن. و ما فکر نکنیم به گرفتن دیه راضی بشن. اما محمود میگفت راضیشون میکنیم.»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیزایین کیک......✨
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیزایین کیک......✨
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
سوگند: «اَخه اینجوریم که خودم از دلشوره و استرس میمیرم.» خاله: «دور از جون. صبور باش دخترم. انشا
«از صبح تا حالا هم این حرف مثله خزه افتاده بود تو جونم. میدونم با این حرفا دلشورتون دو برابر میشه، اما اگه نمیگفتم تا اومدن پروین و اینا دق میکردم.»
سوگند چشماشو بست و سرشو به تاج مبل تکیه داد.
سوگند: «دیگه نمیکشم، دیگه تحمل ندارم. خاله دارم از تو تیکه تیکه میشم.»
خاله: «توکلت به خدا باشه.»
از جام بلند شدم و رفتم اتاقم. مثل همیشه رفتم یه گوشه دیوار نشستم و زانوهامو بغل کردم و سرمو گذاشتم رو زانوهام و گریه کردم.
.
سوگند معلوم نبود کی اومده بود تو، اما کنارم نشست.
سوگند: «سوگل.»
«بله.»
سوگند: «جون مامان، یه سوال بپرسم، راستشو میگی؟؟؟»
«بپرس.»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امضای بادکنکیتو آپدیت کن
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجوری خط چشم بکش
⤹༢ 👁
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
«از صبح تا حالا هم این حرف مثله خزه افتاده بود تو جونم. میدونم با این حرفا دلشورتون دو برابر میشه،
سوگند: «تو پشت بابا آه کشیدی؟؟»
سوال دیشب مامانو یه مدل دیگشو امروز سوگند میپرسید!!! اینا فکر میکردن من انقدر پستم که پشت بابای خودم آه بکشم؟!
همین سوالو مامان دیشب ازم پرسید...
«نه سوگند. درسته بابا خیلی با من بد رفتاری میکرد، اما به جون خودم، به جون بابا که میخوام دنیاش نباشه، من حتی یه بارم پشت بابا آه نکشیدم. سوگند، بابا هر چقدرم بد باشه، بابای منه، همخونهم، ریشهٔ منه، دنیای منه. من نمیتونم پشت بابام آه بکشم.»
سوگند این بار برعکس همیشه بلند زد زیر گریه و بغلم کرد.
سوگند: «تو خیلی خوبی سوگل، خیلی مظلومی. نکنه خدا داره انتقام این مظلوم بودنتو از بابا میگیره.»
از بغلش جدا شدم و فوری دستمو رو لبش گذاشتم: «نگو... نگو... حتی یه کلمه دیگه هم نگو.»
سوگند دوباره بغلم کرد و گریه کرد.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امضای بادکنکیتو آپدیت کن
⤹༢ 🖌
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ترکیب رنگایی که استایلو گرون میکنن :
⤹༢ 🧥👢
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
سوگند: «تو پشت بابا آه کشیدی؟؟» سوال دیشب مامانو یه مدل دیگشو امروز سوگند میپرسید!!! اینا فکر می
ساعت ۳ بعد از ظهر بود که مامان و اینا اومدن خونه. همشون گرفته بودن.
اول از همه خاله بود که شروع کرد سوال کردن.
خاله: «چی شد؟؟»
اما از هیچ کس صدایی درنیومد.
خاله دوباره: «چی شد؟ میگم چی شد؟ خب یکیتون حرف بزنید، ما دق کردیم از صبح تا حالا از بس منتظر موندیم. یکیتون یه چیزی بگه خب.»
فرزاد، مامان رو که انگار تو شوک بود، برد تو اتاقش.
دایی: «پروانه داد نزن. پروین همینجوری نابود هست.»
«دایی خواهش میکنم دوباره شروع نکنین، بگین چی شده.»
دایی: «اجازه میدین حداقل بشینیم؟»
از جلوی در کنار رفتیم و دایی و عمو روی مبل نشستن.
سوگند: «خب... الان منتظریم.»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کیک شکلاتی رژیمی در ۲ دقیقه
⤹༢
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026