eitaa logo
❄️ کولاک ❄️
6.4هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
1.7هزار ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چند ایده جذاب برای بستن بند کفش ⤹༢ 👟 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
هممون یه صدا باهم گفتیم: «نه.» خاله: «مامانتون و بقیه رفتن خونهٔ سپهر تاج برای دیه.» سحر: «انشاء
فرانک که تازه از خواب بیدار شده بود، با خنده سر میز نشست. فرانک: «سوگل خودش چهارتا استخونه دیگه. عمو حمید بخاطر الغر شدن این چهارتا بازخواستمون نمی‌کنه.» بعدش رو به ما گفت: «خوبین بچه؟؟» سوگند: «تا از نظرت خوب چی باشه؟!» فرانک: «خدا بزرگه. امیدتون به خدا باشه.» «امیدمون به خدا هست که الان اینجا نشستیم سر میز، وگرنه...» خاله: «آی دختر، جلو زبونتو بگیر.» با اخم از سر میز بلند شد. خاله: «نگاه اول صبحی کام آدم رو تلخ می‌کنن.» و بعدش به آشپزخونه رفت. داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چند ایده جذاب برای بستن بند کفش ⤹༢ 👟 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیزایین کیک......✨ ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
فرانک که تازه از خواب بیدار شده بود، با خنده سر میز نشست. فرانک: «سوگل خودش چهارتا استخونه دیگه. ع
خاله بعد از جمع و جور کردن سفره، رو به سحر گفت: خاله: «سحر، زود حاضرشو ببرمت مدرسه تا هم غیبتاتو موجه کنم، هم دیگه بری مدرسه.» سحر: «من نمی‌رم مدرسه.» خاله: «دیگه چی؟ مامانت صبح رفتنی تأکید کرده که حتماً بری.» خاله بالاخره سحرو راضی کرد و با خودش برد مدرسه. منتظر مامان و اونایی بودیم. تو این چند روز کارمون همش شده بود انتظار و انتظار و انتظار. خاله تقریباً بعد از یک ساعت برگشت. سوگند: «خاله، به نظرت به مامان و اونا زنگ بزنم؟؟؟» خاله: «چرا؟؟؟» سوگند: «خاله!!! چرا نداره که! می‌خوام ببینم دیه رو قبول کردن یا نه؟» خاله: «آها! نه، به نظرت زنگ نزنیم بهتره.» داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صداتو کیوت کن! ⤹༢ 🎙 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
خاله بعد از جمع و جور کردن سفره، رو به سحر گفت: خاله: «سحر، زود حاضرشو ببرمت مدرسه تا هم غیبتاتو م
سوگند: «اَخه اینجوریم که خودم از دلشوره و استرس می‌میرم.» خاله: «دور از جون. صبور باش دخترم. انشاءالله که به دیه راضی بشن و باباتم امروز فردا آزاد بشه.» بعدش بلند شد و رفت آشپزخونه. نمی‌دونم از آشپزخونه چی می‌خواست که هی می‌رفت آشپزخونه. نیم ساعت نگذشته بود که خاله دوباره جلومون نشست. خاله: «می‌خوام بهتون یه چیزی بگم و الانم که سحر نیست، بهترین موقعیته.» سوگند با بیچارگی: «فقط تو رو خدا خاله، این چیزی که می‌خواین بگین بد نباشه که دیگه طاقتشو ندارم.» خاله: «خب... این خانوادهٔ سپهر تاج یه خانوادهٔ خیلی مرفه‌ان و اصلاً نیازی به پول ندارن. و ما فکر نکنیم به گرفتن دیه راضی بشن. اما محمود می‌گفت راضیشون می‌کنیم.» داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیزایین کیک......✨ ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیزایین کیک......✨ ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
سوگند: «اَخه اینجوریم که خودم از دلشوره و استرس می‌میرم.» خاله: «دور از جون. صبور باش دخترم. انشا
«از صبح تا حالا هم این حرف مثله خزه افتاده بود تو جونم. می‌دونم با این حرفا دلشورتون دو برابر می‌شه، اما اگه نمی‌گفتم تا اومدن پروین و اینا دق می‌کردم.» سوگند چشماشو بست و سرشو به تاج مبل تکیه داد. سوگند: «دیگه نمی‌کشم، دیگه تحمل ندارم. خاله دارم از تو تیکه تیکه می‌شم.» خاله: «توکلت به خدا باشه.» از جام بلند شدم و رفتم اتاقم. مثل همیشه رفتم یه گوشه دیوار نشستم و زانوهامو بغل کردم و سرمو گذاشتم رو زانوهام و گریه کردم. . سوگند معلوم نبود کی اومده بود تو، اما کنارم نشست. سوگند: «سوگل.» «بله.» سوگند: «جون مامان، یه سوال بپرسم، راستشو می‌گی؟؟؟» «بپرس.» داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امضای بادکنکیتو آپدیت کن ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجوری خط چشم بکش ⤹༢ 👁 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026