3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چند ایده آسان برای تزئین کیک😍
⤹༢ 🎂
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
صبح که از جام بلند شدم مامان کنارم نبود از رو تخت خواب بلند شدم و شالم رو سر کردم و از اتاق .رفتم
و بعد به سمت اتاق بچهها رفت. کاملاً معلوم بود داشت من رو میپیچوند. با پوزخند به میزی که حاضر کرده بود نگاه کردم.
الان ما کدوممون حوصلهٔ صبحونه خوردن داشتیم؟ اَخه؟
با بیحوصلگی نشستم سر میز. پشت من، سوگند و سحر هم با چشمای سرخ از بیخوابی دیشب نشستن سر میز.
سوگند: «خاله، پس بقیه کجان؟؟»
خاله با کلافگی: «ای بابا شما هم که همتون از دنده چپ بلند شدین. چه کار به بقیه دارین؟ حتماً یه کاری داشتن که خونه نیستن دیگه.»
سوگند: «خاله جان، چرا حقیقتو نمیگی؟ خب بگو هم خودتو هم ما رو خالص کن دیگه.»
خاله: «تا نگم دست از سر کچلم بر نمیدارین، نه؟؟؟»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه موهات بلنده باید اینو یاد بگیری!
⤹༢
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شامپو خشک خونگی
⤹༢ 🧴
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
و بعد به سمت اتاق بچهها رفت. کاملاً معلوم بود داشت من رو میپیچوند. با پوزخند به میزی که حاضر کرده
هممون یه صدا باهم گفتیم: «نه.»
خاله: «مامانتون و بقیه رفتن خونهٔ سپهر تاج برای دیه.»
سحر: «انشاءالله که راضی بشن دیه رو بگیرن.»
سوگند: «انشاءالله.»
سحر و سوگند دلشون خوش بود چون حرفای دیشب عمو محمود رو نشنیده بودن. نشنیده بودن که عمو محمود میگفت چقدر این خونواده مرفهن و امکان نداره پولو بگیرن.
خاله: «سوگل جان، مادر، چرا انقدر میری تو فکر؟ خب صبحونتو بخور دیگه.»
«میل ندارم خاله.»
خاله: «میل ندارم یعنی چی؟ بخور ببینم. فردا بابات که از زندان دربیاد، به جون ما غر میزنه که بچههای عین دسته گلم رو دادم و جاش چهارتا استخون تحویل گرفتم. بخور ببینم.»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفع جوشای زیر پوستی
⤹༢ 🧏🏻♀
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چند ایده جذاب برای بستن بند کفش
⤹༢ 👟
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
هممون یه صدا باهم گفتیم: «نه.» خاله: «مامانتون و بقیه رفتن خونهٔ سپهر تاج برای دیه.» سحر: «انشاء
فرانک که تازه از خواب بیدار شده بود، با خنده سر میز نشست.
فرانک: «سوگل خودش چهارتا استخونه دیگه. عمو حمید بخاطر الغر شدن این چهارتا بازخواستمون نمیکنه.»
بعدش رو به ما گفت: «خوبین بچه؟؟»
سوگند: «تا از نظرت خوب چی باشه؟!»
فرانک: «خدا بزرگه. امیدتون به خدا باشه.»
«امیدمون به خدا هست که الان اینجا نشستیم سر میز، وگرنه...»
خاله: «آی دختر، جلو زبونتو بگیر.»
با اخم از سر میز بلند شد.
خاله: «نگاه اول صبحی کام آدم رو تلخ میکنن.»
و بعدش به آشپزخونه رفت.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چند ایده جذاب برای بستن بند کفش
⤹༢ 👟
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیزایین کیک......✨
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
فرانک که تازه از خواب بیدار شده بود، با خنده سر میز نشست. فرانک: «سوگل خودش چهارتا استخونه دیگه. ع
خاله بعد از جمع و جور کردن سفره، رو به سحر گفت:
خاله: «سحر، زود حاضرشو ببرمت مدرسه تا هم غیبتاتو موجه کنم، هم دیگه بری مدرسه.»
سحر: «من نمیرم مدرسه.»
خاله: «دیگه چی؟ مامانت صبح رفتنی تأکید کرده که حتماً بری.»
خاله بالاخره سحرو راضی کرد و با خودش برد مدرسه.
منتظر مامان و اونایی بودیم. تو این چند روز کارمون همش شده بود انتظار و انتظار و انتظار.
خاله تقریباً بعد از یک ساعت برگشت.
سوگند: «خاله، به نظرت به مامان و اونا زنگ بزنم؟؟؟»
خاله: «چرا؟؟؟»
سوگند: «خاله!!! چرا نداره که! میخوام ببینم دیه رو قبول کردن یا نه؟»
خاله: «آها! نه، به نظرت زنگ نزنیم بهتره.»
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صداتو کیوت کن!
⤹༢ 🎙
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026