4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوندن این ۶ تا کتاب دقیقاً مساوی تراپی هست
⤹༢ 📖
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چشمت هر مدلی هست اینطوری کشیده ش کن
⤹༢ 🧴
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روش آسان برای تمیز کردن کتری
⤹༢ 🫖
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
که چشمش افتاد به من. خاله: عه... تو اینجایی؟ کجا بودی از صبح؟؟ سوگل: هیچی، رفته بودم بیرون یکمی هو
اما تو دلم یه دلشورهٔ خاصی داشتم؛ میترسیدم از روزی که من بشم خدمتکار و اون بشه ارباب...
میترسیدم.
ولی این لحظه ارزش همه چیزو داشت... همه چیزو.
اون شب دیگه هیچکس هیچ غمی نداشت؛ همه میگفتن و میخندیدن.
دایی سر به سر مامان میذاشت و مامانم میخندید.
سوگند و سحرم انقدر خوشحال بودن که حتی یه لحظه هم خنده از رو لباشون کنار نمیرفت.
بیصدا و آروم فقط نگاه میکردم که خاله کنارم نشست.
خاله: چیه خاله؟ چرا ساکتی؟؟
سوگل: خاله، خیلی خوشحالم. داشتم تو دلم از خدا بابت این همه لطفش تشکر میکردم.
خاله خندید و از کنارم بلند شد و رفت.
شب خوبی بود. خیلی خوب.
تازه به اتاق خوابم رفته بودم و دراز کشیده بودم که گوشیم زنگ خورد. به گوشی نگاه کردم، ناشناس بود.
جواب دادم:
سوگل: بله؟
ناشناس: خبر رو شنیدی؟؟
سپهر تاج بود. چه سریع خبردار شده بود!
سوگل: بله، مطلع شدم.
سپهر تاج: خوبه، پس دیگه آماده باش.
تا خواستم جوابشو بدم، گوشی رو قطع کرد.
مرتیکهٔ عوضی، روانی! انگار من خودم نمیدونستم. حتماً باید زنگ میزد و با اون صدای نکرش، تموم خوشحالیمو بهم میزد تا خیالش راحت بشه. خدا ازت نگذره!
صبح، دایی و عمو محمود با هم رفتن دنبال کارای بابا تا ببینن کی آزاد میشه.
مامان و خاله شروع کرده بودن خونه رو تمیز کردن. بچهها رفته بودن برای بابا چیزایی رو که دوست داشت بخرن تا کمبودهای این مدتش جبران بشه.
دایی و عمو برگشتن؛ به قول خودشون با دست پررر
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
852.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینم مخصوص خانمای سرآشپز
⤹༢ 🧂
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
285.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای هر دندون دردی یه قرص خاص لازمه!
⤹༢ 💊
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
اما تو دلم یه دلشورهٔ خاصی داشتم؛ میترسیدم از روزی که من بشم خدمتکار و اون بشه ارباب... میترسیدم.
تا کارای قانونی بابا انجام بشه، ۳،۴ روز طول میکشید.
...این یعنی بابا تا ۳،۴ روز دیگه آزاد میشد و من، خدمتکار.
دایی دوباره برای مامان وقت ملاقات گرفته بود، اما این دفعه با دفعههای قبل فرق داشت. این دفعه مامان با خوشحالی میرفت؛ مامان با خبر خوش میرفت تا بابا رو ببینه و خبر آزادیشو بهش بده.
مامان رفته بود زندان و برگشته بود و خبر رو به بابا داده بود.
مامان: نمیدونین تا خبر دادم که آزادی و رضایت دادن، شکه شد؛ تا چند دقیقه حرف نمیزد. اما بعد که به خودش اومد، خیلی خوشحال شد. راستی، آقا محمود از شما و علی خیلی تشکر کرد بابت زحمتایی که تو این مدت برای ما و خودش کشیدین. گفت میاد بیرون و حتماً جبران میکنه.
عمو محمود: این چه حرفیه پروین خانم؟ هر کاری کردم از روی وظیفه بوده؛ حمید عین برادرم میمونه.
امروز بابا آزاد میشد... همه رفته بودن جلو زندان.
اما من نخواستم که برم؛ یعنی نمیتونستم که برم.
سپهر تاج دیشب زنگ زده بود و گفته بود فردا ساعت ۲ بعد از ظهر، یه ماشین سر کوچه منتظرمه.
نمیدونستم چه آیندهای در انتظارمه؛
آیندهای که ای کاش هیچ وقت مجبور نمیشدم توش پا بذارم.
اما روزگار این جوری خواسته بود.
دلم خیلی برای بابا تنگ شده بود؛ میخواستم ببینمش، اما نمیشد.
دوباره اشک مهمون چشام شد و شروع کردم به گریه کردن.
اما تا چشمم به ساعت افتاد، از جام بلند شدم و رفتم وسایلمو جمع کنم.
تو اتاقم رفتم و یه کوله با خودم برداشتم؛ دو سه دست لباس برداشتم و عکس خانوادگیمونو برداشتم، عکسی که همه توش بودیم.
لحظهٔ آخر یاد شناسنامه و کارت ملیام افتادم؛ من قرار بود تا آخر عمر خدمتکار باشم، پس شناسنامم به دردم میخورد.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨ چهار مدل دسر شیک و مجلسی فقط با دو قلم مواد! 🍮 ✨
مواد لازم برای هر نفر:
۲۵۰ میل شیر 🥛
یک قاشق غذاخوری پودر ژلاتین 🌿
۳ قاشق غذاخوری آب سرد 💧
ژلاتین و آب سرد رو مخلوط کنید و بذارید بنماری بشه تا کاملاً حل بشه 🔥
شیرها باید به دمای محیط رسیده باشن 🕒
حالا ژلاتین رو داخل شیر بریزید و خوب مخلوط کنید 🥄
۶ ساعت داخل یخچال بذارید تا دسر فرم بگیره ❄️
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این فسنجون ۲ساعته آمادست😍
❌گردوحتما آسیاب کن
❌گردو روزیاد تفت نده تلخ میشه
❌اگه ملس دوست داری میتونی شکر هم اضافه کنی
❌شوک یخ باعث روغن انداختن فسنجونت میشه
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
تا کارای قانونی بابا انجام بشه، ۳،۴ روز طول میکشید. ...این یعنی بابا تا ۳،۴ روز دیگه آزاد میشد و م
شناسنامه و کارت ملیام رو برداشتم و گذاشتم تو کوله و برای آخرین بار کل اتاقمو دید زدم و از اتاقم در اومدم بیرون.
اما نمیشد که همینجوری برم؛ باید یه نامهای مینوشتم. اما چی مینوشتم؟؟ چی میگفتم؟؟؟
با تردید رفتم سمت میز تلفن و یه برگه و خودکار برداشتم و شروع کردم به نوشتن:
«سلام. تصمیم گرفتم که برم تا همه تو راحتی و آرامش زندگی کنن.
دنبالم نگردین، چون پیدام نمیکنین.
دوستون دارم خیلی زیاد.
سوگل»
همین قدر توضیح کافی بود. چند تا نامه نوشتم و پاره کردم تا یه نامهٔ مناسب نوشتم و چسبوندم به یخچال.
و از خونه اومدم بیرون. به ساعت نگاه کردم؛ هنوز پنج دقیقه به دو مونده بود. برگشتم سمت خونه و نگاش کردم با غم، نفسم رو فوت کردم.
بیشتر نایستادم و رفتم سر کوچه و منتظر ماشین شدم.
دقیقاً راس ساعت ۲، یه ماشین جلو پام ترمز کرد.
ون مشکی بود. در ون باز شد و یه مردی توش نشسته بود.
مرد: خانم سوگل پناهی؟؟؟
سوگل: بله، خودم هستم.
مرد: از طرف ارباب اومدم. موظفم شما رو به عمارت ببرم.
سوار ون شدم و ون راه افتاد. از فکرهایی که به سرم میرسید میلرزیدم. اگه منو نبره عمارت؟؟؟ اگه ببرن بالاسرم بیارن؟؟؟ اگه...
انقدر گفتم و گفتم که خودم خسته شدم.
به مسیر که نگاه کردم، مسیر برام آشنا بود؛ مسیر همون عمارت بود. پس فکرام چرت بودن؛ داریم میریم عمارت...
بعد از ۴۵ دقیقه، داخل حیاط عمارت بودم.
مرد در ماشین رو باز کرد و رو به من گفت:
مرد: پیاده شین.
از ماشین پیاده شدم و دنبالِ مرد به داخل عمارت رفتیم.
سپهر تاج روی مبلی نشسته بود و تا ما رو دید، با آسودگی نگاهمون کرد.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026