4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راز مرغ سوخاریهای بیرونی فقط اینه😋
⤹༢ 🍗
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
یعنی باید برم. اگه نرم، خدایی نکرده زبونم لال، بابا اعدام میشه. پس میرم بخاطر بابا، میرم تا بابا آزا
سوگند و سحر هم شاید ناراحت بشن، اما برای اونا هم عادی میشه.
شاید برای خودم هم عادی شد که نباشم، که خدمتکار باشم.
آینده رو کی دیده؟!
انقدر با خودم حرف زدم و گریه کردم که همونجا خوابم برد.
با صدای فرزاد از خواب بیدار شدم.
فرزاد: سوگل... سوگل!
چشمامو باز کردم و بهش نگاه کردم.
فرزاد: چرا اینجا خوابیدی؟ از صبح تا حالا کجا بودی؟ دلمون هزار راه رفت. دختر تو نباید از خونه که میری بیرون، یه خبر بدی؟!
چشمامو مالیدم.
سوگل: سلام.
فرزاد خندید.
فرزاد: از دست تو، این یعنی اینکه سوالتو نمیخوام جواب بدم و زیادی داری سوال میپرسی، دیگه مگه نه؟
سوگل: نه، این یعنی آدم اول سلام میکنه، بعد سوال میپرسه.
و با لبخند نگاش کردم.
فرزاد: دلم برای خندههات تنگ شده بود. چی میشه همیشه بخندی؟
سوگل: اگه دنیا بذاره، همیشه میخندم.
فرزاد: از قدیم گفتن بخند تا دنیا به روت بخنده.
از جام بلند شدم. آخ که همه جونم گرفته بود.
سوگل: والا ما که خندیدیم، چیزی نشد.
فرزاد: حالا تو بخند، شاید یه افاقهای کرد.
سوگل: چشم.
فرزاد: بیا پایین، خانومی.
خاله در اتاق رو باز کرد.
خاله: فرزاد، یه ساعته اومدی تو اتاق، چرا...
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#دسر🍑🍑🍑
دسر کوبلر هلو ساده
دستور تهیه خمیر پای👇👇👇
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دسر یخچالی بی دردسر بدون نیاز به قالب😍
مواد مورد نیاز :
شکر حدود ۴ قاشق
یک بسته بیسکوییت پتی بور
یک پاکت شیر (یک لیتر یا ۴ لیوان)
خامه صبحانه (۲۰۰ گرمی)
پودر ژلاتین ۲ ساشه
موز بزرگ یک عدد
⤹༢ 😀
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
سوگند و سحر هم شاید ناراحت بشن، اما برای اونا هم عادی میشه. شاید برای خودم هم عادی شد که نباشم، که
که چشمش افتاد به من.
خاله: عه... تو اینجایی؟ کجا بودی از صبح؟؟
سوگل: هیچی، رفته بودم بیرون یکمی هوا بخورم.
یه هفته از اون جریان گذشته بود و هنوز خبری از رضایت دادن نبود.
استرس گرفته بودم، نکنه منو دست به سر کردن؟!
تصمیم گرفته بودم که فردا صبح دوباره برم عمارت.
خاله، همه خیلی بد بود. خودمم از همه بدتر.
شب، دایی با یه حال داغون اومد خونه؛ هیچکس حال و حوصلهٔ حرف زدن نداشت.
دایی رفته بود دستاشو بشوره که گوشیش زنگ خورد.
زن دایی: علی، علی جان! بیا گوشیت داره زنگ میخوره.
دایی: اومدم.
و بعد از دستشویی در اومد بیرون و فوری دستاشو خشک کرد و گوشیشو جواب داد.
نمیدونم کی بود که اول دایی ناراحت شد، بعد کمکم از حرفای طرف پشت گوشی تعجب کرد و بلند داد زد:
دایی: جدی میگین؟!
دایی: ممنون... ممنون!
گوشیشو قطع کرد و رو به ما با خوشحالی گفت:
دایی: پروین، پروین! مژده بده که رضایت دادن، رضایت دادن که حمید آزاد بشه!
دایی دو زانو افتاد رو زمین و دستاشو برد بالا:
دایی: خدایا شکرت... شکرت!
همه از خوشحالی گریه میکردن؛ حال مامان دیدنی بود.
لحظهٔ اول که اصلاً باور نمیکرد، اما بعد کمکم زد زیر گریه و بعد از گریه هم قهقه زد.
همه خوشحال بودن، منم خوشحال بودم.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوندن این ۶ تا کتاب دقیقاً مساوی تراپی هست
⤹༢ 📖
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چشمت هر مدلی هست اینطوری کشیده ش کن
⤹༢ 🧴
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روش آسان برای تمیز کردن کتری
⤹༢ 🫖
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
که چشمش افتاد به من. خاله: عه... تو اینجایی؟ کجا بودی از صبح؟؟ سوگل: هیچی، رفته بودم بیرون یکمی هو
اما تو دلم یه دلشورهٔ خاصی داشتم؛ میترسیدم از روزی که من بشم خدمتکار و اون بشه ارباب...
میترسیدم.
ولی این لحظه ارزش همه چیزو داشت... همه چیزو.
اون شب دیگه هیچکس هیچ غمی نداشت؛ همه میگفتن و میخندیدن.
دایی سر به سر مامان میذاشت و مامانم میخندید.
سوگند و سحرم انقدر خوشحال بودن که حتی یه لحظه هم خنده از رو لباشون کنار نمیرفت.
بیصدا و آروم فقط نگاه میکردم که خاله کنارم نشست.
خاله: چیه خاله؟ چرا ساکتی؟؟
سوگل: خاله، خیلی خوشحالم. داشتم تو دلم از خدا بابت این همه لطفش تشکر میکردم.
خاله خندید و از کنارم بلند شد و رفت.
شب خوبی بود. خیلی خوب.
تازه به اتاق خوابم رفته بودم و دراز کشیده بودم که گوشیم زنگ خورد. به گوشی نگاه کردم، ناشناس بود.
جواب دادم:
سوگل: بله؟
ناشناس: خبر رو شنیدی؟؟
سپهر تاج بود. چه سریع خبردار شده بود!
سوگل: بله، مطلع شدم.
سپهر تاج: خوبه، پس دیگه آماده باش.
تا خواستم جوابشو بدم، گوشی رو قطع کرد.
مرتیکهٔ عوضی، روانی! انگار من خودم نمیدونستم. حتماً باید زنگ میزد و با اون صدای نکرش، تموم خوشحالیمو بهم میزد تا خیالش راحت بشه. خدا ازت نگذره!
صبح، دایی و عمو محمود با هم رفتن دنبال کارای بابا تا ببینن کی آزاد میشه.
مامان و خاله شروع کرده بودن خونه رو تمیز کردن. بچهها رفته بودن برای بابا چیزایی رو که دوست داشت بخرن تا کمبودهای این مدتش جبران بشه.
دایی و عمو برگشتن؛ به قول خودشون با دست پررر
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
852.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینم مخصوص خانمای سرآشپز
⤹༢ 🧂
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
285.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای هر دندون دردی یه قرص خاص لازمه!
⤹༢ 💊
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026