❄️ کولاک ❄️
عمادی رو به سپهر تاج کرد و گفت: «سلام، ارباب. شرمنده، یکمی تأخیر داشتم.» سپهر تاج: «یک دقیقه تأخیر
خوند و من یخ کردم. خوند و من داغون شدم. خوند و من خراب شدن رویاها و آرزوهامو دیدم. خوند و من کلفت شدنمو دیدم. خوند و برگه جلوم بود و داشتم نگاهش میکردم.
سپهر تاج: «قصد نداری امضاش کنی؟»
با تردید خودکارو از عمادی گرفتم و گذاشتم رو برگه تا امضاش کنم. اما یه سوال ذهنمو بد مشغول کرده بود. حداقل حق داشتم که سوالمو ازش بپرسم:
«از کجا مطمئن شم من با امضا کردن این برگه خدمتکار میشم و بابام آزاد میشه؟ از کجا بدونم شما راست میگی؟»
سپهر تاج با عصبانیت دستاشو به مبل فشار داد و خودشو کشید جلو:
«اولاً که تو در حدی نیستی که بخوام برات توضیح بدم. دوماً مجبوری بهم اعتماد کنی. سوماً اگر کر نباشی و شنیده باشی، تو قرارداد ذکر شده تو زمانی خدمتکار من میشی که پدرت آزاد شده باشه.»
سرم رو تکون دادم و به برگه نگاه کردم.
سپهر تاج: «فقط یه دقیقه زمان داری که اون برگه رو امضا کنی. این یه دقیقه که از همین الان شروع میشه. تموم بشه، نه دیگه قراردادی هست نه رضایتی و پدرت اعدام میشه.»
چشمامو برای یه ثانیه بستم، فقط یه ثانیه، و بعد چشمامو باز کردم و بدون حتی یه لحظه وقت تلف کردن، برگه رو امضا کردم.
سپهر تاج: «شماره تلفنتو بنویس و برو. یه روز به آزادی بابات که مونده، باهات تماس میگیرم.
شمارمو نوشتم و از جام بلند شدم و از اون عمارت شوم اومدم بیرون
بیحس بودم نمیدونستم خوشحال باشم برای بابا؛ بابایی که هیچوقت دوسم نداشت بابایی که همیشه به چشم دشمنش بهم نگاه کرد، بابایی که هیچوقت برام ارزشی قائل نشد؛ یا ناراحت باشم برای خودم،
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak202۶
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شیر پسته داغ😋
مواد لازم :
شیر ۱ بطری
پسته ½ پیمانه
پودر کارامل ۱ بسته
چند قطره عصاره وانیل
زعفرون نوک ق چ
عسل ۲ ق غ
⤹༢ 🥛
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
خوند و من یخ کردم. خوند و من داغون شدم. خوند و من خراب شدن رویاها و آرزوهامو دیدم. خوند و من کلفت شد
خودم که الان همه چیز برام تموم شده بود. همه چیز. شده بودم خدمتکار، خدمتکارِ سپهر تاج. خدمتکارِ اون پسر، خدمتکارِ اون کوه غرور، خدمتکارِ اون آدمِ شیطونصفت.
به افکار خودم پوزخند زدم. من چقدر احمق بودم! من خدمتکار نبودم، من برده بودم، من بنده بودم. مگه ندیده بودم همهٔ خدمتکارای عمارتش چه تعظیمی براش میکنن؟ مگه ندیده بودم حتی یه مردِ چهلساله بهش میگه «ارباب»؟ مگه ندیده بودم حتی عمهٔ خودش باهاش چجوری حرف میزنه؟
دیده بودم. اما همهٔ اینا فدای یه تارِ موی بابا. من از اول زندگیم خوشی نداشتم. از اولم تنها و بیکس بودم و فقط رویاهام رو داشتم. حالا همهٔ این رویاها رو فدای بابا کرده بودم
اشکالی نداشت. این فدا کردن رویاهام اصلاً اشکالی نداشت. اتفاقاً ارزشم داشت! من رویاهام رو فدا کردم، عوضش بابام آزاد میشه. بابام برمیگرده سر خونه و زندگیش. از این بهترم مگه هست؟
خونه که رسیدم، تقریباً غروب شده بود. همهٔ برقا خاموش بود یکی از برقا رو روشن کردم. خاله رو روی یکی از کاناپهها خوابش برده بود، فرزادم رو روی یکی دیگه از کاناپهها. همون یه چراغی رو هم که روشن کرده بودم خاموش کردم و رفتم اتاقم.
برای اولین بار به اتاقم دقیق شدم یه تخت با روتختی سفید و بنفش، یه کمدِ سادهٔ سفید و بنفش یه میز لوازمآرایشی سفید و یه میز کامپیوتر. شاید وقتی از اینجا برای خدمتکاری برم، دلم برای اتاقم—تنها پناهگاهم—تنگ بشه.
به گوشهٔ دیوار، به جایی که هر وقت ناراحت میشدم به اونجا میرفتم، نگاه کردم.
من دارم میرم اتاقم من دارم میرم تنها پناهگاهم.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به جای اینکه بری ۴۰۰ تومن بدی و این بافت
رو بزنی خودت تو خونه موهاتو بباف
⤹༢ 👩🦰
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
خودم که الان همه چیز برام تموم شده بود. همه چیز. شده بودم خدمتکار، خدمتکارِ سپهر تاج. خدمتکارِ اون پ
یعنی باید برم. اگه نرم، خدایی نکرده زبونم لال، بابا اعدام میشه. پس میرم بخاطر بابا، میرم تا بابا آزاد شه.
رفتم گوشهٔ دیوار و نشستم و آروم با خودم شروع کردم به حرف زدن:
«اتاقم، میدونم یه روزی دلم برات تنگ میشه. دلم برای این گوشه نشستن تنگ میشه...»
اشک آروم آروم روی صورتم ریخت.
«دلم برای همه تنگ میشه. برای مامان، بابا، سوگند، سحر، دایی، زندایی، خاله، عمو، فرانک... فرزاد.»
دلم برا فرزادم تنگ میشه. اون تنها دوستم بوده. اون تنها یارم بوده، تنهاییامو پر کرده.
اتاقم، تو راه که بودم یه تصمیمی گرفتم. تصمیم گرفتم به کسی نگم که من خدمتکار شدم تا بابا آزاد شد. بذار فک کنن ارباب (سپهر تاج، دیگه برام شده ارباب) دلش به رحم اومده و رضایت داده. شاید اینجوری بهتر باشه.
بابا دیگه منو نمیبینه، دیگه با دیدنم ناراحت نمیشه، دیگه عصبانی نمیشه.
مامان ناراحت میشه، غصه میخوره، اما بعد از یه مدت نبودنم براش عادی میشه. عادت میکنه.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۹ قلق و تکنیک آشپزی که مطمئنم نمیدونستی!
⤹༢ 💡
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راز مرغ سوخاریهای بیرونی فقط اینه😋
⤹༢ 🍗
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
یعنی باید برم. اگه نرم، خدایی نکرده زبونم لال، بابا اعدام میشه. پس میرم بخاطر بابا، میرم تا بابا آزا
سوگند و سحر هم شاید ناراحت بشن، اما برای اونا هم عادی میشه.
شاید برای خودم هم عادی شد که نباشم، که خدمتکار باشم.
آینده رو کی دیده؟!
انقدر با خودم حرف زدم و گریه کردم که همونجا خوابم برد.
با صدای فرزاد از خواب بیدار شدم.
فرزاد: سوگل... سوگل!
چشمامو باز کردم و بهش نگاه کردم.
فرزاد: چرا اینجا خوابیدی؟ از صبح تا حالا کجا بودی؟ دلمون هزار راه رفت. دختر تو نباید از خونه که میری بیرون، یه خبر بدی؟!
چشمامو مالیدم.
سوگل: سلام.
فرزاد خندید.
فرزاد: از دست تو، این یعنی اینکه سوالتو نمیخوام جواب بدم و زیادی داری سوال میپرسی، دیگه مگه نه؟
سوگل: نه، این یعنی آدم اول سلام میکنه، بعد سوال میپرسه.
و با لبخند نگاش کردم.
فرزاد: دلم برای خندههات تنگ شده بود. چی میشه همیشه بخندی؟
سوگل: اگه دنیا بذاره، همیشه میخندم.
فرزاد: از قدیم گفتن بخند تا دنیا به روت بخنده.
از جام بلند شدم. آخ که همه جونم گرفته بود.
سوگل: والا ما که خندیدیم، چیزی نشد.
فرزاد: حالا تو بخند، شاید یه افاقهای کرد.
سوگل: چشم.
فرزاد: بیا پایین، خانومی.
خاله در اتاق رو باز کرد.
خاله: فرزاد، یه ساعته اومدی تو اتاق، چرا...
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#دسر🍑🍑🍑
دسر کوبلر هلو ساده
دستور تهیه خمیر پای👇👇👇
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دسر یخچالی بی دردسر بدون نیاز به قالب😍
مواد مورد نیاز :
شکر حدود ۴ قاشق
یک بسته بیسکوییت پتی بور
یک پاکت شیر (یک لیتر یا ۴ لیوان)
خامه صبحانه (۲۰۰ گرمی)
پودر ژلاتین ۲ ساشه
موز بزرگ یک عدد
⤹༢ 😀
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
سوگند و سحر هم شاید ناراحت بشن، اما برای اونا هم عادی میشه. شاید برای خودم هم عادی شد که نباشم، که
که چشمش افتاد به من.
خاله: عه... تو اینجایی؟ کجا بودی از صبح؟؟
سوگل: هیچی، رفته بودم بیرون یکمی هوا بخورم.
یه هفته از اون جریان گذشته بود و هنوز خبری از رضایت دادن نبود.
استرس گرفته بودم، نکنه منو دست به سر کردن؟!
تصمیم گرفته بودم که فردا صبح دوباره برم عمارت.
خاله، همه خیلی بد بود. خودمم از همه بدتر.
شب، دایی با یه حال داغون اومد خونه؛ هیچکس حال و حوصلهٔ حرف زدن نداشت.
دایی رفته بود دستاشو بشوره که گوشیش زنگ خورد.
زن دایی: علی، علی جان! بیا گوشیت داره زنگ میخوره.
دایی: اومدم.
و بعد از دستشویی در اومد بیرون و فوری دستاشو خشک کرد و گوشیشو جواب داد.
نمیدونم کی بود که اول دایی ناراحت شد، بعد کمکم از حرفای طرف پشت گوشی تعجب کرد و بلند داد زد:
دایی: جدی میگین؟!
دایی: ممنون... ممنون!
گوشیشو قطع کرد و رو به ما با خوشحالی گفت:
دایی: پروین، پروین! مژده بده که رضایت دادن، رضایت دادن که حمید آزاد بشه!
دایی دو زانو افتاد رو زمین و دستاشو برد بالا:
دایی: خدایا شکرت... شکرت!
همه از خوشحالی گریه میکردن؛ حال مامان دیدنی بود.
لحظهٔ اول که اصلاً باور نمیکرد، اما بعد کمکم زد زیر گریه و بعد از گریه هم قهقه زد.
همه خوشحال بودن، منم خوشحال بودم.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوندن این ۶ تا کتاب دقیقاً مساوی تراپی هست
⤹༢ 📖
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026