eitaa logo
❄️ کولاک ❄️
6.4هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
1.7هزار ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
❄️ کولاک ❄️
با تعجب بیشتر نگاهش کردم. سپهر تاج گفت: «از این به بعد هر حرفی که به من می‌زنی، باید یه «ارباب» ته‌ش
ملوک‌السلطنه: «با عمادی چی کار داشتی؟» سپهر تاج: «می‌آید اینجا تا یک قراردادی را تنظیم کند.» ملوک‌السلطنه: «می‌شه بپرسم چه قراردادی؟؟؟؟» سپهر تاج: «قرارداد مبنی بر اینکه من رضایت می‌دم پناهی آزاد بشه، در عوض دخترش تا آخر عمرش خدمتکار من می‌شه.» اشک تو چشمام جمع شد. می‌خواست به قتل‌نامه‌ام را خودم امضاء کنم. گفتم: «به قراردادی نیاز نیست.» سپهر تاج: «چرا باید به دخترِ یه قاتل اعتماد کنم؟؟؟؟» گفتم: «پدر من قاتل نیست.» اومد جلو و یقه‌ی مانتوم رو گرفت و بلندم کرد. سپهر تاج: «خفه شو دیگه! نبینم برا من زبون‌درازی کنیا، فهمیدی؟؟؟» ازش می‌ترسیدم، ازش خیلی می‌ترسیدم. بغضم سر باز کرد و اشکم رو صورتم ریخت. تکونم داد و محکم و پرغرور گفت: سپهر تاج: «فهمیدی؟» با ترس گفتم: «بله، فهمیدم.» سپهر تاج: «فهمیدم... چی؟؟؟ عوضی.» گفتم: «فهمیدم ارباب.» پرتم کرد رو مبل و رفت نشست رو مبل روبه‌روم. سپهر تاج: «حالا درستت می‌کنم.» ترس تمام بدنم رو گرفته بود؛ نه راه پس داشتم، نه راه پیش. اگه قبول نمی‌کردم، بابا اعدام می‌شد. حالا هم که قبول کردم، خودم زیر دستاش می‌میرم. زیر نگاه‌های سپهر تاج و ملوک‌السلطنه له می‌شدم. نگاهشون جز نفرت چیزی نداشت، اما من باید به خاطر بابا که شده تحمل می‌کردم. دقیقاً نیم ساعت بعد، عمادی اومد. یک مرد تقریباً ۴۰ ساله بود. فکر کنم وکیلشون بود، چون قرار بود قرارداد رو تنظیم کنه. داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
573.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر گلی یه نازی داره که باید بدونی! یکی از آب زیاد بدش میاد یکی با کمبود نور قهر میکنه یکیم با تغییر دما حالش بد میشه اگه میخوای گلت شاد و سرحال بمونه بدون که به چی حساسه و همون رو رعایت کن ⤹༢ 🪴🪴 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
756.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ادویه‌های جادویی هر غذا ⤹༢ ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
ملوک‌السلطنه: «با عمادی چی کار داشتی؟» سپهر تاج: «می‌آید اینجا تا یک قراردادی را تنظیم کند.» ملوک‌ال
عمادی رو به سپهر تاج کرد و گفت: «سلام، ارباب. شرمنده، یکمی تأخیر داشتم.» سپهر تاج: «یک دقیقه تأخیر رو می‌تونم ببخشم، ایرادی نداره.» عمادی هنوز ایستاده بود. عمادی: «امرِتون، ارباب؟» سپهر تاج: «می‌خوام یه قرارداد تنظیم کنم.» عمادی: «چه قراردادی؟؟» سپهر تاج: «بشین.» عمادی هم فوری نشست. خدایا، این مرد کیه که همه ازش می‌ترسیدند؟ سپهر تاج: «می‌خوام یه قرارداد تنظیم کنی مبنی بر اینکه من رضایت می‌دم تا یه شخصی اعدام نشه؛ عوضش، دخترش تا آخر عمر خدمتکار من باشه. خودت یه جوری این رو قانونیش بنویس و بده این دختره امضاش کنه.» عمادی: «چشم، ارباب.» دستام یخ کرده بود و می‌لرزید. می‌ترسیدم. حق داشتم که بترسم. این مردی که جلوم بود، یه شیطون بود... آدم نبود؛ بویی از آدمیت نبرده بود. ملوک‌السلطنه: «اسمت چیه؟» به سمتش برگشتم: «من؟؟؟» ملوک‌السلطنه: «آره.» گفتم: «سوگل.» به‌م پوزخند زد و از جاش بلند شد. ملوک‌السلطنه: «ارباب، با اجازِتون می‌رم استراحت کنم.» سپهر تاج سرش رو تکون داد و ملوک‌السلطنه رفت. بعد از رفتنِ ملوک‌السلطنه، عمادی رو به سپهر تاج کرد: عمادی: «ارباب، تموم شد.» سپهر تاج: «بخون.» عمادی شروع کرد به خوندن. داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چطور بالش‌ها را بشوییم؟! راحتی خواب از تمیزی شروع میشه... ⤹༢ 🛌 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تنها انیمیشنی که دوس دارم هر روز ببینمش :) انکانتو یا افسون 2021 ⤹༢ 📺 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نوشیدنی خنک ادایی😋 مواد لازم : دنت شکلاتی یخ ، شیر ، شکر قهوه فوری آب جوش ⤹༢ 🥮 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکبار این نوشیدنی خنک رو امتحان کن مطمئنم پشيمون نميشى😎 يه بسته كاپوچینو سس شكلات شير آبجوش يخ ⤹༢ 🧋 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
عمادی رو به سپهر تاج کرد و گفت: «سلام، ارباب. شرمنده، یکمی تأخیر داشتم.» سپهر تاج: «یک دقیقه تأخیر
خوند و من یخ کردم. خوند و من داغون شدم. خوند و من خراب شدن رویاها و آرزوهامو دیدم. خوند و من کلفت شدنمو دیدم. خوند و برگه جلوم بود و داشتم نگاهش میکردم. سپهر تاج: «قصد نداری امضاش کنی؟» با تردید خودکارو از عمادی گرفتم و گذاشتم رو برگه تا امضاش کنم. اما یه سوال ذهنمو بد مشغول کرده بود. حداقل حق داشتم که سوالمو ازش بپرسم: «از کجا مطمئن شم من با امضا کردن این برگه خدمتکار میشم و بابام آزاد میشه؟ از کجا بدونم شما راست میگی؟» سپهر تاج با عصبانیت دستاشو به مبل فشار داد و خودشو کشید جلو: «اولاً که تو در حدی نیستی که بخوام برات توضیح بدم. دوماً مجبوری بهم اعتماد کنی. سوماً اگر کر نباشی و شنیده باشی، تو قرارداد ذکر شده تو زمانی خدمتکار من میشی که پدرت آزاد شده باشه.» سرم رو تکون دادم و به برگه نگاه کردم. سپهر تاج: «فقط یه دقیقه زمان داری که اون برگه رو امضا کنی. این یه دقیقه که از همین الان شروع میشه. تموم بشه، نه دیگه قراردادی هست نه رضایتی و پدرت اعدام میشه.» چشمامو برای یه ثانیه بستم، فقط یه ثانیه، و بعد چشمامو باز کردم و بدون حتی یه لحظه وقت تلف کردن، برگه رو امضا کردم. سپهر تاج: «شماره تلفنتو بنویس و برو. یه روز به آزادی بابات که مونده، باهات تماس میگیرم. شمارمو نوشتم و از جام بلند شدم و از اون عمارت شوم اومدم بیرون بی‌حس بودم نمیدونستم خوشحال باشم برای بابا؛ بابایی که هیچ‌وقت دوسم نداشت بابایی که همیشه به چشم دشمنش بهم نگاه کرد، بابایی که هیچ‌وقت برام ارزشی قائل نشد؛ یا ناراحت باشم برای خودم، داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak202۶
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شیر پسته داغ😋 مواد لازم : شیر ۱ بطری پسته ½ پیمانه پودر کارامل ۱ بسته چند قطره عصاره وانیل زعفرون نوک ق چ عسل ۲ ق غ ⤹༢ 🥛 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
خوند و من یخ کردم. خوند و من داغون شدم. خوند و من خراب شدن رویاها و آرزوهامو دیدم. خوند و من کلفت شد
خودم که الان همه چیز برام تموم شده بود. همه چیز. شده بودم خدمتکار، خدمتکارِ سپهر تاج. خدمتکارِ اون پسر، خدمتکارِ اون کوه غرور، خدمتکارِ اون آدمِ شیطونصفت. به افکار خودم پوزخند زدم. من چقدر احمق بودم! من خدمتکار نبودم، من برده بودم، من بنده بودم. مگه ندیده بودم همهٔ خدمتکارای عمارتش چه تعظیمی براش میکنن؟ مگه ندیده بودم حتی یه مردِ چهلساله بهش میگه «ارباب»؟ مگه ندیده بودم حتی عمهٔ خودش باهاش چجوری حرف میزنه؟ دیده بودم. اما همهٔ اینا فدای یه تارِ موی بابا. من از اول زندگیم خوشی نداشتم. از اولم تنها و بیکس بودم و فقط رویاهام رو داشتم. حالا همهٔ این رویاها رو فدای بابا کرده بودم اشکالی نداشت. این فدا کردن رویاهام اصلاً اشکالی نداشت. اتفاقاً ارزشم داشت! من رویاهام رو فدا کردم، عوضش بابام آزاد میشه. بابام برمیگرده سر خونه و زندگیش. از این بهترم مگه هست؟ خونه که رسیدم، تقریباً غروب شده بود. همهٔ برقا خاموش بود یکی از برقا رو روشن کردم. خاله رو روی یکی از کاناپهها خوابش برده بود، فرزادم رو روی یکی دیگه از کاناپهها. همون یه چراغی رو هم که روشن کرده بودم خاموش کردم و رفتم اتاقم. برای اولین بار به اتاقم دقیق شدم یه تخت با روتختی سفید و بنفش، یه کمدِ سادهٔ سفید و بنفش یه میز لوازمآرایشی سفید و یه میز کامپیوتر. شاید وقتی از اینجا برای خدمتکاری برم، دلم برای اتاقم—تنها پناهگاهم—تنگ بشه. به گوشهٔ دیوار، به جایی که هر وقت ناراحت میشدم به اونجا میرفتم، نگاه کردم. من دارم میرم اتاقم من دارم میرم تنها پناهگاهم. داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026