eitaa logo
❄️ کولاک ❄️
6.4هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
1.7هزار ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ تا حالا خودت ارده درست کردی یا هنوز می‌خریش؟ مواد لازم: یک لیوان کنجد سفید ۲ _۳ ق غ روغن کنجد (اگر نبود روغن مایع ) نکات لازم: ✅کنجد هارو برای ۵ دقیقه تفت میدیم ✅خنک که شد داخل آسیاب میریزیم چند پالس میزنیم ‌ ‌ ‌ ‌ ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
سپهر تاج: فهمیدم، می‌تونی بری. مرد تعظیم کوتاهی کرد و با گفتن «با اجازه ارباب» رفت. استرسم دو برابر
ارباب: حاضر باشین، برمی‌گردیم عمارت اصلی. و بعد به سمت من برگشت: ارباب: خدمتکار این عمارت نیستی؛ خدمتکار عمارت اصلی هستی. عمارت اصلی؟! عمارت اصلی کجاست دیگه؟؟؟ خدایا، خودمو به تو می‌سپارم. تو راه بودیم. ارباب خودش با یه ماشین دیگه رفته بود و من هم توی یه ماشینی که پشتش حرکت می‌کرد نشسته بودم. حدود پنج ساعت بود که تو راه بودیم. از بس که تو ماشین نشسته بودم خسته شدم. به یکی از اون مردایی که جلوم نشسته بود گفتم: سوگل: ببخشید... آقا، میشه یکمی نگه دارین؟ مرد: خیر؛ تا زمانی که ارباب دستور ندن، ماشین‌ها از حرکت نمی‌ایستن. دیگه عصبانی شده بودم: سوگل: مردک، کار دارم! باید این ماشین رو نگه دارین! مرد جدی گفت: مرد: گفتم تا زمانی که ارباب نگفته، نمی‌تونیم ماشین رو نگه دارم. تو دلم هر چی فحش بلد بودم نثار ارباب و همهٔ دار و دستش کردم. یک ساعت دیگه هم گذشت. حالا دیگه حتماً مامان اینا برگشته بودن و متوجه نبودنم شده بودن. الان همشون هم از دستم عصبانی بودن، هم ناراحت. اما من چاره‌ای نداشتم؛ می‌دونستم اگه بفهمن نمی‌ذاشتن که برای خدمتکاری بیام و بابا حتماً اعدام می‌شد. تو همین فکر بودم که ماشین وایساد. اما کوه و دار و درختی دیده نمی‌شد. ترس دوباره افتاد تو جونم و شروع کردم به صلوات فرستادن. دستم به جایی بند نبود که بعد از چند دقیقه، ماشین دوباره شروع کرد به حرکت کردن و بعد از گذشتن یه مسیر طولانی، وارد یه روستا شدیم. روستای قشنگ و سرسبزی بود. تعجب کرده بودم؛ این عمارت اصلی که می‌گفتن، اینجا بود؟؟ ماشین وایساد و من از ماشین پیاده شدم. داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
‌وقتی یه دختر وارد سیم پیچی میشه :)) ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
امید نخی‌است نازک اما محکم، که ما را از دلِ تاریکی به صبح می‌کشاند. وقتی همه‌چیز خاموش است، او آرام می‌گوید: ادامه بده، نور نزدیک است. ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا مهران مدیری برخلاف شادی ای که برای همه ایجاد میکند خودش آدم شادی نیست ؟ پاسخ جالب مهران مدیری ... ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
ارباب: حاضر باشین، برمی‌گردیم عمارت اصلی. و بعد به سمت من برگشت: ارباب: خدمتکار این عمارت نیستی؛ خ
تو عمرم یه همچین جای قشنگی ندیده بودم. یه طرف پر بود از درختای قد و نیم‌قد، یه طرف حیاط هم پر بود از گل‌های رنگ‌و‌رنگ و پشت ردیف گل‌ها هم یه زمین چمن بود. غرق قشنگی حیاط بودم که مرده گفت: مرد: راه بیوفت دیگه، منتظر چی هستی؟! هر چقدر جلوتر که می‌رفتم، تعجبم دو برابر می‌شد. تقریباً یه ربعی بود که داشتم راه می‌رفتم که یه عمارت دیدم. پس این بود عمارت اصلی. خیلی قشنگه، اما از ترس اینکه اون مرده دوباره غر غر نکنه، بیشتر نگاه نکردم و به راهم ادامه دادم. همین که جلو عمارت رسیدیم، ارباب رو دیدم که داشت با یه مرده صحبت می‌کرد. کنار ارباب وایسادم که صحبتش تموم شد و رفت داخل عمارت. مرده هم عقب‌گرد کرد و رفت. این یعنی اینکه باید می‌رفتیم تو. آروم وارد عمارت شدم، اما از چیزی که دیدم کم مونده بود شاخ در بیارم! حدود ۱۲ تا خدمتکار آقا و خانم جلو در ورودی وایساده بودن و داشتن تعظیم می‌کردن و بعد با هم، همشون گفتن: همهٔ خدمتکاران: خوش اومدین، ارباب! صدای ملوک‌السلطنه رو که امروز اصلاً ندیده بودمش، شنیدم و بعدم دیدمش: ملوک‌السلطنه: سلام، ارباب. به عمارت خوش اومدین. ارباب سرش رو تکون داد و رو به یکی از خدمه‌ها گفت: ارباب: کیان کجاست؟ مرده با تته‌پته گفت: مرد: والا... ارباب... ارباب عصبانی داد زد و گفت: ارباب: درست حرف بزن، ببینم! مرد: نمی‌دونم، ارباب. حرف مرد مساوی بود با صدای مردونه‌ای: مرد: اینجام، ارباب! عذر می‌خوام بابت دیر رسیدنم. و بعد فوری خودش رو جلوی ارباب رسوند. داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
💞 فضای زندگی فرصتی نیست برای دل بریدن ها معجزه ایست برای دل دادن ها.. آرزو می کنم؛ در این عصر خوشگل مهر و عشق و محبت همنشین شما باشد. 💞💫عصر زیباتون بخیر💫💞
‌- بیشتر وقتا باید حواست باشه که چی رو تحمل می کنی چون داری به آدما یاد میدی که چطور باهات رفتار کنن. ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
تو عمرم یه همچین جای قشنگی ندیده بودم. یه طرف پر بود از درختای قد و نیم‌قد، یه طرف حیاط هم پر بود از
همسنای ارباب بود، حتماً اینم خدمتکارش بود دیگه! ارباب: کجا بودی؟ کیان: یه مشکلی پیش اومده بود، رفته بودم اونو حلش کنم، ارباب. ارباب: قابل توجیه، اما آخرین بارت باشه. کیان: چشم، ارباب. ارباب: امیدوارم تو این مدت که نبودم، هیچ اتفاق خاصی نیفتاده باشه. کیان: خیالتون راحت، ارباب. ارباب برگشت سمت من؛ حتی از نگاه کردنش هم می‌ترسیدم. بعد یکی رو صدا زد: ارباب: خاتون... خاتون! صدای زنی اومد. برگشتم سمتش؛ همون خدمتکار مسنی بود که از همون اول، وقتی اومده بودم تو، با ناباوری نگاهم می‌کرد. خاتون: بله، ارباب؟ ارباب: این دختر، خدمتکار جدیدیه. کارش رو بهش یاد می‌دی. خاتون: اما ارباب... ارباب دستش رو بالا آورد و رو به خاتون گفت: ارباب: از کی تا حالا رو حرف من حرف اومده؟؟؟ خاتون سرش رو پایین انداخت: خاتون: هیچ‌وقت، ارباب. ارباب: پس همون کاری رو که گفتم، می‌کنی. مفهومه؟ خاتون: بله، ارباب. ارباب رو به کیان کرد و گفت: ارباب: بریم به روستا سرکشی کنم و توضیح بده تو نبودم چه اتفاقاتی افتاده. کیان: چشم، ارباب. بعد از رفتن ارباب و کیان، ملوک‌السلطنه رفت اتاقش و بعد از اون هم، همهٔ خدمتکارا بجز همون زن مسن که ارباب بهش می‌گفت خاتون و یه دختر دیگه موندن. با استرس سر جام وایساده بودم که خاتون و اون دختره اومدن جلو. خاتون: به حق چیزای ندیده!! مگه اینهمه شباهت داریم؟؟ داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوشحالی و شاد بودن یک واکسنه برای انسان ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
معماری اصیل ایرانی ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026