❄️ کولاک ❄️
تا کارای قانونی بابا انجام بشه، ۳،۴ روز طول میکشید. ...این یعنی بابا تا ۳،۴ روز دیگه آزاد میشد و م
شناسنامه و کارت ملیام رو برداشتم و گذاشتم تو کوله و برای آخرین بار کل اتاقمو دید زدم و از اتاقم در اومدم بیرون.
اما نمیشد که همینجوری برم؛ باید یه نامهای مینوشتم. اما چی مینوشتم؟؟ چی میگفتم؟؟؟
با تردید رفتم سمت میز تلفن و یه برگه و خودکار برداشتم و شروع کردم به نوشتن:
«سلام. تصمیم گرفتم که برم تا همه تو راحتی و آرامش زندگی کنن.
دنبالم نگردین، چون پیدام نمیکنین.
دوستون دارم خیلی زیاد.
سوگل»
همین قدر توضیح کافی بود. چند تا نامه نوشتم و پاره کردم تا یه نامهٔ مناسب نوشتم و چسبوندم به یخچال.
و از خونه اومدم بیرون. به ساعت نگاه کردم؛ هنوز پنج دقیقه به دو مونده بود. برگشتم سمت خونه و نگاش کردم با غم، نفسم رو فوت کردم.
بیشتر نایستادم و رفتم سر کوچه و منتظر ماشین شدم.
دقیقاً راس ساعت ۲، یه ماشین جلو پام ترمز کرد.
ون مشکی بود. در ون باز شد و یه مردی توش نشسته بود.
مرد: خانم سوگل پناهی؟؟؟
سوگل: بله، خودم هستم.
مرد: از طرف ارباب اومدم. موظفم شما رو به عمارت ببرم.
سوار ون شدم و ون راه افتاد. از فکرهایی که به سرم میرسید میلرزیدم. اگه منو نبره عمارت؟؟؟ اگه ببرن بالاسرم بیارن؟؟؟ اگه...
انقدر گفتم و گفتم که خودم خسته شدم.
به مسیر که نگاه کردم، مسیر برام آشنا بود؛ مسیر همون عمارت بود. پس فکرام چرت بودن؛ داریم میریم عمارت...
بعد از ۴۵ دقیقه، داخل حیاط عمارت بودم.
مرد در ماشین رو باز کرد و رو به من گفت:
مرد: پیاده شین.
از ماشین پیاده شدم و دنبالِ مرد به داخل عمارت رفتیم.
سپهر تاج روی مبلی نشسته بود و تا ما رو دید، با آسودگی نگاهمون کرد.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر غذایی میخوای که نیم ساعته آماده بشه و عطر و طعمش دیونه کننده باشه حتما باید قلیه بادمجون درست کنی چون تا لقمه اولو بخوری دیگه متوجه نمیشی چطوری تموم میشه و
مواد لازم
بادمجان ۲ عدد
گوجه ۳ عدد
پیاز اعدد
سیر ۲ حبه
نعنا یا شنیلیه خشک اقاشق غذاخوری
رب گوجه اقاشق غذاخوری
نمک اقاشق مرباخوری
زرد چوبه، فلفل، پودر لیمو عمانی
میتونید آب دار درست کنید و با برنج سرو کنید یا ایش کمتر باشه و حالت خوراک که با نون سرو بشه
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ذرت این مدلی رو حتماً امتحان کن!🌽
ادویههاشم پودر سیر و پاپریکا و پول بیبر و تخم گیشنیز و فلفل سیاه زدم!
برای کنار فذاهایی مثل استیک عاااالیه!
گرچه خودشم تنهایی خیلی خفنه😋
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
شناسنامه و کارت ملیام رو برداشتم و گذاشتم تو کوله و برای آخرین بار کل اتاقمو دید زدم و از اتاقم در ا
سپهر تاج: فهمیدم، میتونی بری.
مرد تعظیم کوتاهی کرد و با گفتن «با اجازه ارباب» رفت.
استرسم دو برابر شده بود؛ دستام یخ کرده بود و ناخونام به کبودی میزد.
سپهر تاج: خب، دختر. از این به بعد خدمتکار عمارت هستی.
بعد خم شد و از رو میز عسلی جلوش، یه سیگار کلفت از تو جای فلزیش درآورد و گذاشت میون لباش و روشن کرد و دودش رو به بیرون داد.
سپهر تاج: چند تا قانون هست که باید رعایت کنی.
و بعد از جاش بلند شد و اومد نزدیکم.
که با نزدیک شدنش یه قدم عقب رفتم که پوزخند زد و با یه قدم بلند، فاصلهٔ بین منو خودش رو پر کرد و بازوم رو میونهٔ دستاش گرفت و فشار داد. انقدر فشار زیاد بود که چشمامو بستم.
سوگل: قانونتونو بگین، من رعایت میکنم.
با صدای بلند و خشکی گفت:
سپهر تاج: اوّلاً که من ارباب توام همیشه؛ اینو هیچ وقت فراموش نکن.
دوماً، رو حرف من هیچکس حرف نمیزنه.
سوماً، برای زندگیت حق گرفتن هیچ تصمیمی رو نداری؛ همهٔ تصمیمای زندگیتو من میگیرم.
سوگل: بله؟؟؟
فشار دستش رو دو برابر کرد که از درد به زبون اومدم:
سوگل: ای... دستم...
سپهر تاج: مگه نگفتم رو حرفم حرف نمیزنی؟
سرم رو تکون دادم که با عصبانیت گفت:
سپهر تاج: از این به بعد سر تکون دادن نداریم؛ فقط چشم ارباب داریم. مفهومه؟؟
سوگل: بله... ارباب.
سرش رو تکون داد و ازم فاصله گرفت و با داد محمود رو صدا زد:
ارباب: محمود... محمود!
محمود: بله ارباب.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا حالا خودت ارده درست کردی یا هنوز میخریش؟
مواد لازم:
یک لیوان کنجد سفید
۲ _۳ ق غ روغن کنجد (اگر نبود روغن مایع )
نکات لازم:
✅کنجد هارو برای ۵ دقیقه تفت میدیم
✅خنک که شد داخل آسیاب میریزیم چند پالس میزنیم
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
سپهر تاج: فهمیدم، میتونی بری. مرد تعظیم کوتاهی کرد و با گفتن «با اجازه ارباب» رفت. استرسم دو برابر
ارباب: حاضر باشین، برمیگردیم عمارت اصلی.
و بعد به سمت من برگشت:
ارباب: خدمتکار این عمارت نیستی؛ خدمتکار عمارت اصلی هستی.
عمارت اصلی؟! عمارت اصلی کجاست دیگه؟؟؟
خدایا، خودمو به تو میسپارم.
تو راه بودیم. ارباب خودش با یه ماشین دیگه رفته بود و من هم توی یه ماشینی که پشتش حرکت میکرد نشسته بودم.
حدود پنج ساعت بود که تو راه بودیم.
از بس که تو ماشین نشسته بودم خسته شدم. به یکی از اون مردایی که جلوم نشسته بود گفتم:
سوگل: ببخشید... آقا، میشه یکمی نگه دارین؟
مرد: خیر؛ تا زمانی که ارباب دستور ندن، ماشینها از حرکت نمیایستن.
دیگه عصبانی شده بودم:
سوگل: مردک، کار دارم! باید این ماشین رو نگه دارین!
مرد جدی گفت:
مرد: گفتم تا زمانی که ارباب نگفته، نمیتونیم ماشین رو نگه دارم.
تو دلم هر چی فحش بلد بودم نثار ارباب و همهٔ دار و دستش کردم.
یک ساعت دیگه هم گذشت.
حالا دیگه حتماً مامان اینا برگشته بودن و متوجه نبودنم شده بودن. الان همشون هم از دستم عصبانی بودن، هم ناراحت. اما من چارهای نداشتم؛ میدونستم اگه بفهمن نمیذاشتن که برای خدمتکاری بیام و بابا حتماً اعدام میشد.
تو همین فکر بودم که ماشین وایساد.
اما کوه و دار و درختی دیده نمیشد.
ترس دوباره افتاد تو جونم و شروع کردم به صلوات فرستادن. دستم به جایی بند نبود که بعد از چند دقیقه، ماشین دوباره شروع کرد به حرکت کردن و بعد از گذشتن یه مسیر طولانی، وارد یه روستا شدیم.
روستای قشنگ و سرسبزی بود.
تعجب کرده بودم؛ این عمارت اصلی که میگفتن، اینجا بود؟؟
ماشین وایساد و من از ماشین پیاده شدم.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
امید نخیاست نازک اما محکم، که ما را از دلِ تاریکی به صبح میکشاند. وقتی همهچیز خاموش است، او آرام میگوید: ادامه بده، نور نزدیک است.
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا مهران مدیری برخلاف شادی ای که برای همه ایجاد میکند
خودش آدم شادی نیست ؟
پاسخ جالب مهران مدیری ...
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
ارباب: حاضر باشین، برمیگردیم عمارت اصلی. و بعد به سمت من برگشت: ارباب: خدمتکار این عمارت نیستی؛ خ
تو عمرم یه همچین جای قشنگی ندیده بودم.
یه طرف پر بود از درختای قد و نیمقد، یه طرف حیاط هم پر بود از گلهای رنگورنگ و پشت ردیف گلها هم یه زمین چمن بود.
غرق قشنگی حیاط بودم که مرده گفت:
مرد: راه بیوفت دیگه، منتظر چی هستی؟!
هر چقدر جلوتر که میرفتم، تعجبم دو برابر میشد.
تقریباً یه ربعی بود که داشتم راه میرفتم که یه عمارت دیدم.
پس این بود عمارت اصلی. خیلی قشنگه، اما از ترس اینکه اون مرده دوباره غر غر نکنه، بیشتر نگاه نکردم و به راهم ادامه دادم.
همین که جلو عمارت رسیدیم، ارباب رو دیدم که داشت با یه مرده صحبت میکرد. کنار ارباب وایسادم که صحبتش تموم شد و رفت داخل عمارت. مرده هم عقبگرد کرد و رفت. این یعنی اینکه باید میرفتیم تو.
آروم وارد عمارت شدم، اما از چیزی که دیدم کم مونده بود شاخ در بیارم!
حدود ۱۲ تا خدمتکار آقا و خانم جلو در ورودی وایساده بودن و داشتن تعظیم میکردن و بعد با هم، همشون گفتن:
همهٔ خدمتکاران: خوش اومدین، ارباب!
صدای ملوکالسلطنه رو که امروز اصلاً ندیده بودمش، شنیدم و بعدم دیدمش:
ملوکالسلطنه: سلام، ارباب. به عمارت خوش اومدین.
ارباب سرش رو تکون داد و رو به یکی از خدمهها گفت:
ارباب: کیان کجاست؟
مرده با تتهپته گفت:
مرد: والا... ارباب...
ارباب عصبانی داد زد و گفت:
ارباب: درست حرف بزن، ببینم!
مرد: نمیدونم، ارباب.
حرف مرد مساوی بود با صدای مردونهای:
مرد: اینجام، ارباب! عذر میخوام بابت دیر رسیدنم.
و بعد فوری خودش رو جلوی ارباب رسوند.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026