4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا مهران مدیری برخلاف شادی ای که برای همه ایجاد میکند
خودش آدم شادی نیست ؟
پاسخ جالب مهران مدیری ...
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
ارباب: حاضر باشین، برمیگردیم عمارت اصلی. و بعد به سمت من برگشت: ارباب: خدمتکار این عمارت نیستی؛ خ
تو عمرم یه همچین جای قشنگی ندیده بودم.
یه طرف پر بود از درختای قد و نیمقد، یه طرف حیاط هم پر بود از گلهای رنگورنگ و پشت ردیف گلها هم یه زمین چمن بود.
غرق قشنگی حیاط بودم که مرده گفت:
مرد: راه بیوفت دیگه، منتظر چی هستی؟!
هر چقدر جلوتر که میرفتم، تعجبم دو برابر میشد.
تقریباً یه ربعی بود که داشتم راه میرفتم که یه عمارت دیدم.
پس این بود عمارت اصلی. خیلی قشنگه، اما از ترس اینکه اون مرده دوباره غر غر نکنه، بیشتر نگاه نکردم و به راهم ادامه دادم.
همین که جلو عمارت رسیدیم، ارباب رو دیدم که داشت با یه مرده صحبت میکرد. کنار ارباب وایسادم که صحبتش تموم شد و رفت داخل عمارت. مرده هم عقبگرد کرد و رفت. این یعنی اینکه باید میرفتیم تو.
آروم وارد عمارت شدم، اما از چیزی که دیدم کم مونده بود شاخ در بیارم!
حدود ۱۲ تا خدمتکار آقا و خانم جلو در ورودی وایساده بودن و داشتن تعظیم میکردن و بعد با هم، همشون گفتن:
همهٔ خدمتکاران: خوش اومدین، ارباب!
صدای ملوکالسلطنه رو که امروز اصلاً ندیده بودمش، شنیدم و بعدم دیدمش:
ملوکالسلطنه: سلام، ارباب. به عمارت خوش اومدین.
ارباب سرش رو تکون داد و رو به یکی از خدمهها گفت:
ارباب: کیان کجاست؟
مرده با تتهپته گفت:
مرد: والا... ارباب...
ارباب عصبانی داد زد و گفت:
ارباب: درست حرف بزن، ببینم!
مرد: نمیدونم، ارباب.
حرف مرد مساوی بود با صدای مردونهای:
مرد: اینجام، ارباب! عذر میخوام بابت دیر رسیدنم.
و بعد فوری خودش رو جلوی ارباب رسوند.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
- بیشتر وقتا باید حواست باشه که
چی رو تحمل می کنی چون داری به آدما
یاد میدی که چطور باهات رفتار کنن.
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
تو عمرم یه همچین جای قشنگی ندیده بودم. یه طرف پر بود از درختای قد و نیمقد، یه طرف حیاط هم پر بود از
همسنای ارباب بود، حتماً اینم خدمتکارش بود دیگه!
ارباب: کجا بودی؟
کیان: یه مشکلی پیش اومده بود، رفته بودم اونو حلش کنم، ارباب.
ارباب: قابل توجیه، اما آخرین بارت باشه.
کیان: چشم، ارباب.
ارباب: امیدوارم تو این مدت که نبودم، هیچ اتفاق خاصی نیفتاده باشه.
کیان: خیالتون راحت، ارباب.
ارباب برگشت سمت من؛ حتی از نگاه کردنش هم میترسیدم. بعد یکی رو صدا زد:
ارباب: خاتون... خاتون!
صدای زنی اومد. برگشتم سمتش؛ همون خدمتکار مسنی بود که از همون اول، وقتی اومده بودم تو، با ناباوری نگاهم میکرد.
خاتون: بله، ارباب؟
ارباب: این دختر، خدمتکار جدیدیه. کارش رو بهش یاد میدی.
خاتون: اما ارباب...
ارباب دستش رو بالا آورد و رو به خاتون گفت:
ارباب: از کی تا حالا رو حرف من حرف اومده؟؟؟
خاتون سرش رو پایین انداخت:
خاتون: هیچوقت، ارباب.
ارباب: پس همون کاری رو که گفتم، میکنی. مفهومه؟
خاتون: بله، ارباب.
ارباب رو به کیان کرد و گفت:
ارباب: بریم به روستا سرکشی کنم و توضیح بده تو نبودم چه اتفاقاتی افتاده.
کیان: چشم، ارباب.
بعد از رفتن ارباب و کیان، ملوکالسلطنه رفت اتاقش و بعد از اون هم، همهٔ خدمتکارا بجز همون زن مسن که ارباب بهش میگفت خاتون و یه دختر دیگه موندن. با استرس سر جام وایساده بودم که خاتون و اون دختره اومدن جلو.
خاتون: به حق چیزای ندیده!! مگه اینهمه شباهت داریم؟؟
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوشحالی و شاد بودن یک واکسنه برای انسان
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
معماری اصیل ایرانی
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
همسنای ارباب بود، حتماً اینم خدمتکارش بود دیگه! ارباب: کجا بودی؟ کیان: یه مشکلی پیش اومده بود، رفته
با تعجب نگاهش کردم. اصلاً نمیفهمیدم چی داره میگه.
خاتون: دختر جان، اسمت چیه؟
با تعجب نگاهش کردم.
سوگل: پناهی.
خاتون: و فامیلیت؟
سوگل: پناهی.
خاتون باز شروع کرد با خودش آروم صحبت کردن:
خاتون: نه... هیچ ربطی به اون نداره، پس...
دختری که بغل خاتون وایساده بود، رو به خاتون گفت:
دختره: وای که بیبی چی با خودت میگی؟؟ بیچاره دختره از تعجب کارات داره شاخ در میاره!
رو کرد به من:
دختره: سلام... اسم من زهراست و نوهٔ خاتون ـ یعنی خاتون این عمارت ـ هستم.
و خودش بعد از حرفش زد زیر خنده.
خاتون: زهرا، دوباره شروع کردی؟؟ چقدر باید بهت بگم تو عمارت بلند بلند نباید بخندی؟
زهرا خندش رو خورد و با صدای آرومی گفت:
زهرا: ببخشید، بیبی.
خاتون رو کرد به من و گفت:
خاتون: چی کار کردی؟؟؟
با تعجب گفتم:
سوگل: من؟؟؟
خاتون با خنده نگاهم کرد:
خاتون: بله، تو.
سوگل: به خدا من کاری نکردم! من تازه اومدم اینجا.
خاتون با لبخند دستی به پشتم کشید:
خاتون: میدونم. میگم چی کار کردی که ارباب اوردت اینجا برای خدمتکاری؟؟
با بهیاد آوردن خدمتکاری، یاد خانوادهام افتادم و ناراحت شدم:
سوگل: هیچی، کاری نکردم. ارباب به شرط اینکه من خدمتکار بشم، یه کاری رو برای من انجام داد.
نمیدونم چرا به خاتون و زهرا اعتماد کرده بودم...
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خط چشم برای چشمای پف دار
⤹༢ 👀
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
با تعجب نگاهش کردم. اصلاً نمیفهمیدم چی داره میگه. خاتون: دختر جان، اسمت چیه؟ با تعجب نگاهش کردم.
خاتون فوری دست رو لبم گذاشت.
خاتون: دختر، هرکی ازت هر سوالی رو پرسید، نباید تو جواب واقعی رو بگی. از این به بعد هر کی گفت چرا اومدی، میگی: «نیاز به کار داشتم و ارباب لطف کردن منو پذیرفتن.» باشه؟؟
من با تعجب و نفرتی که از ارباب داشتم، گفتم:
سوگل: چرا باید اربابو خوب جلوه بدم؟
خاتون: چون که خوبه، دخترم.
سوگل: اصلاً این طور نیست!
خاتون با دلجویی و لحن آرومی گفت:
خاتون: باشه، باشه. فقط بخاطر خودتم که شده، همینجوری بگو. باشه؟؟
سوگل: چشم.
خاتون: آفرین.
رو به خاتون کردم؛ نمیدونستم چی باید صداش کنم:
سوگل: ببخشید، خاتونخانم... من باید چی صداتون کنم؟؟
زهرا: الهی... چقدر خانمی تو! تو هم مثل همهٔ ما بهش بگو «بیبی».
رو کردم به خاتون و بهش گفتم:
سوگل: میتونم؟
خاتون: آره عزیزم، آره که میتونی.
خیلی زن مهربونی بود. رو به بیبی گفتم:
سوگل: من باید چی کار کنم؟ یعنی وظیفم چیه؟؟
بیبی رفت تو فکر و بعد از چند دقیقه گفت:
بیبی: نمیدونم، والا ارباب دقیق نگفتن باید چی کار کنی و چه وظیفهای داری. به نظرم باید همهکاری رو یاد بگیری.
زهرا با ناراحتی گفت:
زهرا: اما بیبی، سوگل هم بچهس هم ضعیفه؛ از پس خیلی از کارا بر نمیاد.
بیبی رو به زهرا کرد و گفت:
بیبی: زهرا، من نمیتونم کاری بکنم. هیچکس حق نداره رو حرف ارباب حرف بزنه.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ناخوناتو اینجوری خوشگل کن
⤹༢ 💅🏻
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026