- بیشتر وقتا باید حواست باشه که
چی رو تحمل می کنی چون داری به آدما
یاد میدی که چطور باهات رفتار کنن.
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
تو عمرم یه همچین جای قشنگی ندیده بودم. یه طرف پر بود از درختای قد و نیمقد، یه طرف حیاط هم پر بود از
همسنای ارباب بود، حتماً اینم خدمتکارش بود دیگه!
ارباب: کجا بودی؟
کیان: یه مشکلی پیش اومده بود، رفته بودم اونو حلش کنم، ارباب.
ارباب: قابل توجیه، اما آخرین بارت باشه.
کیان: چشم، ارباب.
ارباب: امیدوارم تو این مدت که نبودم، هیچ اتفاق خاصی نیفتاده باشه.
کیان: خیالتون راحت، ارباب.
ارباب برگشت سمت من؛ حتی از نگاه کردنش هم میترسیدم. بعد یکی رو صدا زد:
ارباب: خاتون... خاتون!
صدای زنی اومد. برگشتم سمتش؛ همون خدمتکار مسنی بود که از همون اول، وقتی اومده بودم تو، با ناباوری نگاهم میکرد.
خاتون: بله، ارباب؟
ارباب: این دختر، خدمتکار جدیدیه. کارش رو بهش یاد میدی.
خاتون: اما ارباب...
ارباب دستش رو بالا آورد و رو به خاتون گفت:
ارباب: از کی تا حالا رو حرف من حرف اومده؟؟؟
خاتون سرش رو پایین انداخت:
خاتون: هیچوقت، ارباب.
ارباب: پس همون کاری رو که گفتم، میکنی. مفهومه؟
خاتون: بله، ارباب.
ارباب رو به کیان کرد و گفت:
ارباب: بریم به روستا سرکشی کنم و توضیح بده تو نبودم چه اتفاقاتی افتاده.
کیان: چشم، ارباب.
بعد از رفتن ارباب و کیان، ملوکالسلطنه رفت اتاقش و بعد از اون هم، همهٔ خدمتکارا بجز همون زن مسن که ارباب بهش میگفت خاتون و یه دختر دیگه موندن. با استرس سر جام وایساده بودم که خاتون و اون دختره اومدن جلو.
خاتون: به حق چیزای ندیده!! مگه اینهمه شباهت داریم؟؟
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوشحالی و شاد بودن یک واکسنه برای انسان
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
معماری اصیل ایرانی
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
همسنای ارباب بود، حتماً اینم خدمتکارش بود دیگه! ارباب: کجا بودی؟ کیان: یه مشکلی پیش اومده بود، رفته
با تعجب نگاهش کردم. اصلاً نمیفهمیدم چی داره میگه.
خاتون: دختر جان، اسمت چیه؟
با تعجب نگاهش کردم.
سوگل: پناهی.
خاتون: و فامیلیت؟
سوگل: پناهی.
خاتون باز شروع کرد با خودش آروم صحبت کردن:
خاتون: نه... هیچ ربطی به اون نداره، پس...
دختری که بغل خاتون وایساده بود، رو به خاتون گفت:
دختره: وای که بیبی چی با خودت میگی؟؟ بیچاره دختره از تعجب کارات داره شاخ در میاره!
رو کرد به من:
دختره: سلام... اسم من زهراست و نوهٔ خاتون ـ یعنی خاتون این عمارت ـ هستم.
و خودش بعد از حرفش زد زیر خنده.
خاتون: زهرا، دوباره شروع کردی؟؟ چقدر باید بهت بگم تو عمارت بلند بلند نباید بخندی؟
زهرا خندش رو خورد و با صدای آرومی گفت:
زهرا: ببخشید، بیبی.
خاتون رو کرد به من و گفت:
خاتون: چی کار کردی؟؟؟
با تعجب گفتم:
سوگل: من؟؟؟
خاتون با خنده نگاهم کرد:
خاتون: بله، تو.
سوگل: به خدا من کاری نکردم! من تازه اومدم اینجا.
خاتون با لبخند دستی به پشتم کشید:
خاتون: میدونم. میگم چی کار کردی که ارباب اوردت اینجا برای خدمتکاری؟؟
با بهیاد آوردن خدمتکاری، یاد خانوادهام افتادم و ناراحت شدم:
سوگل: هیچی، کاری نکردم. ارباب به شرط اینکه من خدمتکار بشم، یه کاری رو برای من انجام داد.
نمیدونم چرا به خاتون و زهرا اعتماد کرده بودم...
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خط چشم برای چشمای پف دار
⤹༢ 👀
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
با تعجب نگاهش کردم. اصلاً نمیفهمیدم چی داره میگه. خاتون: دختر جان، اسمت چیه؟ با تعجب نگاهش کردم.
خاتون فوری دست رو لبم گذاشت.
خاتون: دختر، هرکی ازت هر سوالی رو پرسید، نباید تو جواب واقعی رو بگی. از این به بعد هر کی گفت چرا اومدی، میگی: «نیاز به کار داشتم و ارباب لطف کردن منو پذیرفتن.» باشه؟؟
من با تعجب و نفرتی که از ارباب داشتم، گفتم:
سوگل: چرا باید اربابو خوب جلوه بدم؟
خاتون: چون که خوبه، دخترم.
سوگل: اصلاً این طور نیست!
خاتون با دلجویی و لحن آرومی گفت:
خاتون: باشه، باشه. فقط بخاطر خودتم که شده، همینجوری بگو. باشه؟؟
سوگل: چشم.
خاتون: آفرین.
رو به خاتون کردم؛ نمیدونستم چی باید صداش کنم:
سوگل: ببخشید، خاتونخانم... من باید چی صداتون کنم؟؟
زهرا: الهی... چقدر خانمی تو! تو هم مثل همهٔ ما بهش بگو «بیبی».
رو کردم به خاتون و بهش گفتم:
سوگل: میتونم؟
خاتون: آره عزیزم، آره که میتونی.
خیلی زن مهربونی بود. رو به بیبی گفتم:
سوگل: من باید چی کار کنم؟ یعنی وظیفم چیه؟؟
بیبی رفت تو فکر و بعد از چند دقیقه گفت:
بیبی: نمیدونم، والا ارباب دقیق نگفتن باید چی کار کنی و چه وظیفهای داری. به نظرم باید همهکاری رو یاد بگیری.
زهرا با ناراحتی گفت:
زهرا: اما بیبی، سوگل هم بچهس هم ضعیفه؛ از پس خیلی از کارا بر نمیاد.
بیبی رو به زهرا کرد و گفت:
بیبی: زهرا، من نمیتونم کاری بکنم. هیچکس حق نداره رو حرف ارباب حرف بزنه.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ناخوناتو اینجوری خوشگل کن
⤹༢ 💅🏻
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چند مدل بستن بند اسنیکرز
⤹༢ 👟
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
خاتون فوری دست رو لبم گذاشت. خاتون: دختر، هرکی ازت هر سوالی رو پرسید، نباید تو جواب واقعی رو بگی. ا
سوگل: نه، خودتون رو ناراحت نکنین. من خودم خواستم که خدمتکار باشم. هر کاری که باشه، انجام میدم.
تو هم ممنون، زهرا.
زهرا: خواهش میکنم.
بیبی: خیله خب، حالا این تعارفا رو بذارین کنار. زهرا، سوگل رو ببر تو اتاق خودت و تخت کناری رو آماده کن. از این به بعد سوگل با تو هماتاق میشه.
زهرا با ذوق گفت:
زهرا: راست میگی، بیبی؟
بیبی: دروغم چیه، دختر؟
زهرا دستم رو گرفت و به سمت پلههایی که به زیرزمین عمارت میخورد، میکشید که بیبی بلند گفت:
بیبی: زهرا، تو اتاق، قوانین ارباب عمارت رو بهش گوشزد کن.
زهرا: چشم، بیبی.
با زهرا به زیرزمین رفتم. زیرزمین خیلی بزرگ بود با اتاقهای زیاد.
سوگل: اینجا چقدر اتاق هست؟
زهرا: آره، اینجا مال خدمتکاراست.
سرم رو تکون دادم که یعنی متوجه شدم. تقریباً بعد از سه تا اتاق، اتاق زهرا بود که وارد شدیم. دو تخت یکنفره تو اتاق بود و یه تلفن رو میز، همین.
زهرا رو به من کرد و گفت:
زهرا: هر کدوم از تختا رو که دوست داری، انتخاب کن.
خب، من نمیدونم، یعنی برام فرقی نمیکنه. اما از اونجایی که رو تختی که سمت میزه و یکمی نامرتبه...
سوگل: تخت تو باشه، پس اون یکی تخته مال من.
زهرا: حواست، جمعهها...
سوگل: بله؟
زهرا: اینم میز، هر چی داری میخوای بذار توش.
سوگل: چیز بخصوصی ندارم، چند تیکه لباسه.
با کمک زهرا میز رو یکم جابجا کردیم و گذاشتیم بین دو تا تخت. وسایلمو گذاشتم تو کشوی میز و نشستم رو تخت.
سوگل: خب، من آمادهام تا قوانین عمارتو بگی.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دانشگاه چی بپوشیم؟!
⤹༢ 👩🏻🎓
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026