eitaa logo
❄️ کولاک ❄️
6.4هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
1.7هزار ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خط چشم برای چشمای پف دار ⤹༢ 👀 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
با تعجب نگاهش کردم. اصلاً نمی‌فهمیدم چی داره می‌گه. خاتون: دختر جان، اسمت چیه؟ با تعجب نگاهش کردم.
خاتون فوری دست رو لبم گذاشت. خاتون: دختر، هرکی ازت هر سوالی رو پرسید، نباید تو جواب واقعی رو بگی. از این به بعد هر کی گفت چرا اومدی، می‌گی: «نیاز به کار داشتم و ارباب لطف کردن منو پذیرفتن.» باشه؟؟ من با تعجب و نفرتی که از ارباب داشتم، گفتم: سوگل: چرا باید اربابو خوب جلوه بدم؟ خاتون: چون که خوبه، دخترم. سوگل: اصلاً این طور نیست! خاتون با دلجویی و لحن آرومی گفت: خاتون: باشه، باشه. فقط بخاطر خودتم که شده، همین‌جوری بگو. باشه؟؟ سوگل: چشم. خاتون: آفرین. رو به خاتون کردم؛ نمی‌دونستم چی باید صداش کنم: سوگل: ببخشید، خاتون‌خانم... من باید چی صداتون کنم؟؟ زهرا: الهی... چقدر خانمی تو! تو هم مثل همهٔ ما بهش بگو «بی‌بی». رو کردم به خاتون و بهش گفتم: سوگل: می‌تونم؟ خاتون: آره عزیزم، آره که می‌تونی. خیلی زن مهربونی بود. رو به بی‌بی گفتم: سوگل: من باید چی کار کنم؟ یعنی وظیفم چیه؟؟ بی‌بی رفت تو فکر و بعد از چند دقیقه گفت: بی‌بی: نمی‌دونم، والا ارباب دقیق نگفتن باید چی کار کنی و چه وظیفه‌ای داری. به نظرم باید همه‌کاری رو یاد بگیری. زهرا با ناراحتی گفت: زهرا: اما بی‌بی، سوگل هم بچه‌س هم ضعیفه؛ از پس خیلی از کارا بر نمیاد. بی‌بی رو به زهرا کرد و گفت: بی‌بی: زهرا، من نمی‌تونم کاری بکنم. هیچ‌کس حق نداره رو حرف ارباب حرف بزنه. داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ناخوناتو اینجوری خوشگل کن ⤹༢ 💅🏻 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چند مدل بستن بند اسنیکرز ⤹༢ 👟 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
خاتون فوری دست رو لبم گذاشت. خاتون: دختر، هرکی ازت هر سوالی رو پرسید، نباید تو جواب واقعی رو بگی. ا
سوگل: نه، خودتون رو ناراحت نکنین. من خودم خواستم که خدمتکار باشم. هر کاری که باشه، انجام می‌دم. تو هم ممنون، زهرا. زهرا: خواهش می‌کنم. بی‌بی: خیله خب، حالا این تعارفا رو بذارین کنار. زهرا، سوگل رو ببر تو اتاق خودت و تخت کناری رو آماده کن. از این به بعد سوگل با تو هم‌اتاق می‌شه. زهرا با ذوق گفت: زهرا: راست می‌گی، بی‌بی؟ بی‌بی: دروغم چیه، دختر؟ زهرا دستم رو گرفت و به سمت پله‌هایی که به زیرزمین عمارت می‌خورد، می‌کشید که بی‌بی بلند گفت: بی‌بی: زهرا، تو اتاق، قوانین ارباب عمارت رو بهش گوشزد کن. زهرا: چشم، بی‌بی. با زهرا به زیرزمین رفتم. زیرزمین خیلی بزرگ بود با اتاق‌های زیاد. سوگل: اینجا چقدر اتاق هست؟ زهرا: آره، اینجا مال خدمتکاراست. سرم رو تکون دادم که یعنی متوجه شدم. تقریباً بعد از سه تا اتاق، اتاق زهرا بود که وارد شدیم. دو تخت یک‌نفره تو اتاق بود و یه تلفن رو میز، همین. زهرا رو به من کرد و گفت: زهرا: هر کدوم از تختا رو که دوست داری، انتخاب کن. خب، من نمی‌دونم، یعنی برام فرقی نمی‌کنه. اما از اونجایی که رو تختی که سمت میزه و یکمی نامرتبه... سوگل: تخت تو باشه، پس اون یکی تخته مال من. زهرا: حواست، جمعه‌ها... سوگل: بله؟ زهرا: اینم میز، هر چی داری می‌خوای بذار توش. سوگل: چیز بخصوصی ندارم، چند تیکه لباسه. با کمک زهرا میز رو یکم جابجا کردیم و گذاشتیم بین دو تا تخت. وسایلمو گذاشتم تو کشوی میز و نشستم رو تخت. سوگل: خب، من آماده‌ام تا قوانین عمارتو بگی. داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دانشگاه چی بپوشیم؟! ⤹༢ 👩🏻‍🎓 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
533K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تمرین برای چربی سوزی ⤹༢ 🔥 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به همین راحتی ناخناتو دیزاین کن ⤹༢ ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
پروردگارا آرامش را همچون دانہ های برف... آرام و بی صدا بہ سرزمین قلب کسانی کہ برایم عزیزند،بباران... ⤹༢ ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خرما مجلسی 😋 ⤹༢ ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
زهرا کمی سرش رو خاروند زهرا: حالا الان زوده بیا اول یکمی از خودمون حرف بزنیم بعد هر جور راحتی_ زهرا: خب اول من میگم من تک دختریه خانواده معمولی بودم که مادر و پدرم تصادف میکنن و من میام پیش مادر بزرگم یعنی بی بی و بی بی هم از ارباب اجازه میگیره که تو اینجا زندگی کنیم البته به یه شرط چه شرطی _ زهرا: هیچی که من بشم خدمتکار فکری که تو سرم بود رو اوردم به زبونم پسره ی عوضی فکر کرده کیه که دوس داره همه رو بکنه خدمتکارش_ زهرا با تعجب نگاهم کرد زهرا: اربابو میگی؟؟؟ اره دیگه ارباب سالار زهرا: دیگه این حرفا رو نزنی ها یه وقت زبونت عادت میکنه جلو خودشم میگی که دیگه وای بحالت میشه نه بابا از این جراتام ندارم جلو خودش از این حرفا بزنم _ زهرا: میدونم میگم یعنی دهنت عادت میکنه... خب حالاتو بگو از چی _ زهرا: از خانوادت خب من یه خانواده متوسط رو به بالا داشتم پدر مادر و ۳خواهر و به یه دلایلی مجبور شدم _ خدمتکاری ارباب و قبول کنم زهرا: اهان به دلایلی حرف نزدم تو روز اول خیلی دوس نداشتم صمیمی بشم زهرا: و اما قوانین عمارت و ارباب سالار چندش _ زهرا: مگه نگفتم دیگه پشت ارباب اونجوری صحبت نکن دستم رو گاز گرفت داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026