قدرتِ رها کردنِ در اوج خواستنِ
چیزها و کسایی که هر لحظه
وجودت می طلبشونُ
کسایی بهم دادن که حتی
فکر یک لحظه نبودنشون دیوونه ام میکرد ...
اما بهم یاد دادن
بپذیرم که یه وقتایی ، یه چیزایی
خودتم بکشی ،
هیچوقت سهمت نیست و نخواهد بود ...
مثل
عشقِ دوطرفه تو زندگی من ...
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
«آخه برای لباس که کسی رو اخراج نمیکنن، بیبی!» بیبی: «کمکم با ارباب آشنا میشی، عزیزم. حالا هم ب
زهرا لباسهایش را پوشیده بود. «یه برو بابایی» گفت و رفت.
لباسهایم را پوشیدم و رفتم که تو سالن مهری را دیدم.
مهری: «راحتی؟ نه؟؟»
«خییییلی.»
مهری: «درست صحبت کردن بلد نیستی؟»
«بلدم، اما نه برای کسایی که باهام دست حرف نمیزنن. حالا هم برو کنار، میخوام برم.»
از جلوی من کنار رفت.
مهری: «یاد میگیری باید چجوری با من حرف بزنی.»
داشتم زیر لب بهش بد و بیراه میگفتم که دیدم زهرا داره بهم نگاه میکنه.
زهرا: «چی گفتی؟؟»
«هیچی بابا، چرت و پرت... باید به من احترام بذاری و از این حرفا.»
زهرا: «غلط کرده.»
بیبی: «باز دوباره دارین چی میگین؟؟ بیاین دیگه.»
رفتیم تو آشپزخونه و شروع کردیم به کار کردن.
داشتم میز آشپزخونه رو دستمال میکشیدم که ملوکالسلطنه اومد تو آشپزخونه. بیبی که رو صندلی نشسته بود، فوری از جاش بلند شد.
بیبی: «روز بخیر خانم بزرگ، امری داشتین؟؟»
ملوکالسلطنه: «اینجا چند تا خدمتکار هست؟؟»
بیبی: «۱۳ نفر، که ۴ تاشون مردن، ۹ تا زن.»
ملوکالسلطنه: «خیله خب. اونایی رو که کارایی بیشتری دارن رو نگه دار. با مردا کاری ندارم، اما ۴ تا زن انتخاب کن، ارباب میخواد بفرستشون عمارت سرخ.»
بعد از حرفش خواست از آشپزخونه بره بیرون که با دیدن مهین فوری برگشت.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
ما روزهایی را گذراندیم که
اگر کتاب شود
آدمهای بسیاری را به گریه می اندازد...
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
"گلی رو که وقت نمیکنی آب بدی نکار"
از همین جمله
برای کارهای کوچیک و بزرگ استفاده کنید؛
برای ازدواج
برای فرزند آوری
رفاقت
پارتنر شدن
و
تقریباً برای همه چیز ...
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
زهرا لباسهایش را پوشیده بود. «یه برو بابایی» گفت و رفت. لباسهایم را پوشیدم و رفتم که تو سالن مهری
ملوکالسلطنه: «نمیخواد تو انتخاب کنی. خودت و زهرا و مهین و کبری میمونین، بقیه رو بفرست پیش ارباب تا تأییدشون کنه. البته تو یه وقتِ مناسب.»
بیبی: «چشم، خانم بزرگ.»
ملوکالسلطنه رو کرد به من.
ملوکالسلطنه: «از امروز، بجز بقیه کارایی که انجام میدی، گردگیری خونه هم پای تو.»
و بعد از آشپزخونه رفت بیرون.
وا رفتم... مگه میرسیدم؟؟ هم گردگیری، هم ظرف شستن، هم پیشخدمتی!!! اَخه چجوری از پس این همه کار برمیاومدم؟؟؟!! اونم گردگیری عمارت به این بزرگی!
بیبی: «قیافتو اونجوری نکن. میدونم کارات سخته، اما تا منو داری، غم نداشته باش. زهرا رو میفرستم کمکت.»
خدا رو شکر که هستی، بیبی! اگه نبودی چی کار میکردم؟
---
اون روز با همهٔ سختیاش تموم شد. شب از خستگی خوابم نمیبرد. از جام بلند شدم و زهرا رو نگاه کردم.
«نوچ، اینم که خوابه.»
به سرم زد برم تو حیاط عمارت یه دوری بزنم. از جام بلند شدم و رفتم سمت حیاط جلوی ورودی. که رسیدم، دو تا محافظ جلوم رو گرفتن.
محافظ: «کجا؟؟»
«میخوام برم تو حیاط یه هوایی عوض کنم.»
محافظ: «نمیشه.»
«چراااا؟؟ از ارباب اجازه دارم.»
محافظ: «اگه از ارباب اجازه داری، پس برو. اما پشت عمارت نرو.»
«میدونم.»
این محافظام عجب آدمای احمقی بودن! خب، آدم هر حرفی که میزنه که راست نیس. فقط هیکلشون گندهست.
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖼
تصویرسازی با تکنیک زیبا و ماهرانه و ترسیم خطوطی شبیه به امضا ....
هنری
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
❄️ کولاک ❄️
ملوکالسلطنه: «نمیخواد تو انتخاب کنی. خودت و زهرا و مهین و کبری میمونین، بقیه رو بفرست پیش ارباب ت
روی چمنها دراز کشیدم. فکرم ناخودآگاه رفت سمت خونه و آدماش. خیییلی دلتنگ بودم. حتماً خیلی از دستم ناراحت و عصبانین؛ شایدم تا الان فراموش کردن. سوگلی هم بوده...
انقدر فکر کردم که خسته شدم و از جام بلند شدم و شروع کردم به قدم زدن. همین که به خودم اومدم، دیدم پشت عمارتم و تو فاصلهٔ ۵۰۰ متری یه عمارت قدیمی هست. همین که یکمی دیگه رفتم جلو، چشمم به یه محافظ خورد. اه، اینجا چقدر محافظ داره!!!
رفتم جلو که دیدم، ای دل غافل، محافظه خوابه! چشم ارباب روشن، اگه بفهمه چه محافظای احمقی داره!
از کنار محافظه آروم رد شدم و رفتم سمت عمارت. عمارت بزرگی بود، اما نه به بزرگی عمارت جلو... چرا اومدن به این منطقه ممنوعه بود؟؟؟ مگه اینجا چی هست؟؟؟
رفتم جلو، خواستم برم داخل عمارت که ترسیدم و برگشتم. اما اگه نمیرفتم تو عمارت، از فضولی خوابم نمیبرد. دلمو زدم به دریا و رفتم جلو، درو هول دادم تا باز بشه، اما نشد.
دو دستی زدم به پیشونیم: «اَخ که تو چقدر خنگی سوگل! احمق انقدر خنگ نیستن که در عمارت به این بزرگی رو باز بذارن تا هر کس و ناکسی بره تو.»
با حسرت به عمارتی که نتونسته بودم برم توش نگاه کردم و راه اومد رو برگشتم و رفتم تو اتاق.
داخل اتاق که شدم، ساعت ۳ صبح رو نشون میداد. اوه اوه، صبح از خواب بیدار نشم، بیبی منو زندهزنده میکشه.
صبح، اون ۴ تا خدمتکاری که باید میرفتن به عمارت سرخ، رفتن پیشه ارباب و بعد از تأیید شدنشون، فرستاده شدن عمارت سرخ. البته بماند که چقدر گریه کردن و اشک منو زهرا و بیبی رو درآوردن؛ بقیهٔ اهالی خونه که دل نداشتن
داستان سوگل
قسمت اول👇👇
https://eitaa.com/koolak2026/18
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026
617.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖼
تکمیل خلاقانه تصویرسازی های کمیک با استفاده از اشیا ...
خلاقیت
❄️ کولاک ❄️
@koolak2026