eitaa logo
❄️ کولاک ❄️
6.4هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
1.7هزار ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️ صبح بخیر... اگر دیروز سخت گذشت، امروز یک شروع تازه است. هیچ شب تاریکی برای همیشه نمی‌ماند، همیشه راهی به سمت نور وجود دارد 🌅 به امروز اعتماد کن 🤍 صبح_بخیـــــــــــــــر
22.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فرانسه به خونه هامون میاد با این خوراک مرغ🍗🥳 مواد لازم : پیاز ۱ عدد سیر ۲ حبه خامه ۵ ق غ خ سینه مرغ ۵۰۰ گرم سس خردل ۳ ق غ خ سبزی ترخون به مقدار لازم نمک و فلفل سیاه کره ۵۰ گرم آب ۱ لیوان . ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
20M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خورشت کِرک بپرِست مازندرانی تنها خورشت ایرانیه که گوشت نداره🤤🙈 . ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
بعد از غذا خوردن، تازه ارباب سرش را بالا آورد. با دیدنم، اخم‌هایش رفت توی هم. ارباب: «لباسات کو؟؟؟»
«آخه برای لباس که کسی رو اخراج نمی‌کنن، بی‌بی!» بی‌بی: «کم‌کم با ارباب آشنا می‌شی، عزیزم. حالا هم بیا بریم که لباس بهت بدم.» یه هفته‌ای بود که از اومدنم به عمارت می‌گذشت. تو این یه هفته، کارم ظرف‌شستن و آماده کردن میز و پیش‌خدمتی بود. اما با این حال، اونقدر خسته می‌شدم که شب‌ها سرم به بالش نرسیده، خوابم می‌برد و وقت فکر کردن نداشتم. با زهرا تو این یه هفته بیشتر صمیمی شده بودم. دختر شوخ و بامزه‌ای بود؛ رفتار بدی با کسی نداشت، بجز مهین و کبری که حقشونم بود! تو این مدت فهمیده بودم که ارباب دشمنای زیادی داره و خونه به شدت محافظت می‌شه. اما نمی‌دونستم چرا اونقدر دشمن داره!!! تنها کسی که بدون اجازه وارد عمارت می‌شد، کیان بود؛ در غیر این صورت، باید کسی که می‌اومد تو عمارت، اجازه می‌گرفت. صبح، ساعت ۶ بود که زهرا بیدارم کرد: «زهرا! الهی‌الل بشی که دیگه با صدای خروسیت، صبح از خواب ناز بیدارم نکنی!» زهرا: «خدا نکنه! میمون خانم، خودت الهی‌ال بشی! اگه من بیدارت نکنم، بی‌بی میاد و با یه زبون دیگه بیدارت می‌کنه.» از جام بلند شدم و لباسامو برداشتم که بپوشم. «آه، چه کار مسخره‌ایه، ها! همه می‌دونن ما خدمتکاریم، دیگه! پوشیدن این لباسا رو من نمی‌فهمم چه معنی می‌ده!!! آدم با اینا احساس حقارت می‌کنه.» زهرا: «چرت نگو، سوگل! لباس به این قشنگی...» «!!کجاش قشنگه؟؟» زهرا: «شلوار سرمه‌ایِ ، یه تونیکِ سرمه‌ای، یه پیش‌بندِ سفید و یه روسریِ سفید. این کجاش زشته؟؟» زهرا هم‌ین‌جوری که داشت لباساشو می‌پوشید، توضیحم می‌داد: «نوچ... نوچ، خجالت‌ام خوب چیزیه!» داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
20M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خورشت کِرک بپرِست مازندرانی تنها خورشت ایرانیه که گوشت نداره🤤🙈 . ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
قدرتِ رها کردنِ در اوج خواستنِ چیزها و کسایی که هر لحظه وجودت می طلبشونُ کسایی بهم دادن که حتی فکر یک لحظه نبودنشون دیوونه ام میکرد ... اما بهم یاد دادن بپذیرم که یه وقتایی ، یه چیزایی خودتم بکشی ، هیچوقت سهمت نیست و نخواهد بود ... مثل عشقِ دوطرفه تو زندگی من ... ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
«آخه برای لباس که کسی رو اخراج نمی‌کنن، بی‌بی!» بی‌بی: «کم‌کم با ارباب آشنا می‌شی، عزیزم. حالا هم ب
زهرا لباس‌هایش را پوشیده بود. «یه برو بابایی» گفت و رفت. لباس‌هایم را پوشیدم و رفتم که تو سالن مهری را دیدم. مهری: «راحتی؟ نه؟؟» «خییییلی.» مهری: «درست صحبت کردن بلد نیستی؟» «بلدم، اما نه برای کسایی که باهام دست حرف نمی‌زنن. حالا هم برو کنار، می‌خوام برم.» از جلوی من کنار رفت. مهری: «یاد می‌گیری باید چجوری با من حرف بزنی.» داشتم زیر لب بهش بد و بیراه می‌گفتم که دیدم زهرا داره بهم نگاه می‌کنه. زهرا: «چی گفتی؟؟» «هیچی بابا، چرت و پرت... باید به من احترام بذاری و از این حرفا.» زهرا: «غلط کرده.» بی‌بی: «باز دوباره دارین چی می‌گین؟؟ بیاین دیگه.» رفتیم تو آشپزخونه و شروع کردیم به کار کردن. داشتم میز آشپزخونه رو دستمال می‌کشیدم که ملوک‌السلطنه اومد تو آشپزخونه. بی‌بی که رو صندلی نشسته بود، فوری از جاش بلند شد. بی‌بی: «روز بخیر خانم بزرگ، امری داشتین؟؟» ملوک‌السلطنه: «اینجا چند تا خدمتکار هست؟؟» بی‌بی: «۱۳ نفر، که ۴ تاشون مردن، ۹ تا زن.» ملوک‌السلطنه: «خیله خب. اونایی رو که کارایی بیشتری دارن رو نگه دار. با مردا کاری ندارم، اما ۴ تا زن انتخاب کن، ارباب می‌خواد بفرستشون عمارت سرخ.» بعد از حرفش خواست از آشپزخونه بره بیرون که با دیدن مهین فوری برگشت. داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
‌ما روزهایی را گذراندیم که اگر کتاب شود آدم‌های بسیاری را به گریه می اندازد... ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
"گلی رو که وقت نمی‌کنی آب بدی نکار" از همین جمله برای کارهای کوچیک و بزرگ استفاده کنید؛ برای ازدواج برای فرزند آوری رفاقت پارتنر شدن و تقریباً برای همه چیز ... ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️ @koolak2026
❄️ کولاک ❄️
زهرا لباس‌هایش را پوشیده بود. «یه برو بابایی» گفت و رفت. لباس‌هایم را پوشیدم و رفتم که تو سالن مهری
ملوک‌السلطنه: «نمی‌خواد تو انتخاب کنی. خودت و زهرا و مهین و کبری می‌مونین، بقیه رو بفرست پیش ارباب تا تأییدشون کنه. البته تو یه وقتِ مناسب.» بی‌بی: «چشم، خانم بزرگ.» ملوک‌السلطنه رو کرد به من. ملوک‌السلطنه: «از امروز، بجز بقیه کارایی که انجام می‌دی، گرد‌گیری خونه هم پای تو.» و بعد از آشپزخونه رفت بیرون. وا رفتم... مگه می‌رسیدم؟؟ هم گرد‌گیری، هم ظرف شستن، هم پیش‌خدمتی!!! اَخه چجوری از پس این همه کار برمی‌اومدم؟؟؟!! اونم گرد‌گیری عمارت به این بزرگی! بی‌بی: «قیافتو اونجوری نکن. می‌دونم کارات سخته، اما تا منو داری، غم نداشته باش. زهرا رو می‌فرستم کمکت.» خدا رو شکر که هستی، بی‌بی! اگه نبودی چی کار می‌کردم؟ --- اون روز با همهٔ سختی‌اش تموم شد. شب از خستگی خوابم نمی‌برد. از جام بلند شدم و زهرا رو نگاه کردم. «نوچ، اینم که خوابه.» به سرم زد برم تو حیاط عمارت یه دوری بزنم. از جام بلند شدم و رفتم سمت حیاط جلوی ورودی. که رسیدم، دو تا محافظ جلوم رو گرفتن. محافظ: «کجا؟؟» «می‌خوام برم تو حیاط یه هوایی عوض کنم.» محافظ: «نمی‌شه.» «چراااا؟؟ از ارباب اجازه دارم.» محافظ: «اگه از ارباب اجازه داری، پس برو. اما پشت عمارت نرو.» «می‌دونم.» این محافظام عجب آدمای احمقی بودن! خب، آدم هر حرفی که می‌زنه که راست نیس. فقط هیکلشون گنده‌ست. داستان سوگل قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/koolak2026/18 ❄️ کولاک ❄️ @koolak2026